بر نیامد از بر این آسمان 

بر سر مردم به جز خاک خزان

ریز ریزی نیست از باران کنون
ریزگردان بس که با باد وزان

نم نم باران نمی بارد ز ابر
نرم نرمک خاک قرمز در دهان

پلک بابونه به غنچه باز ماند
از لب خشک شقایق رفت جان

نای از دم پر شده از گرد و خاک 
دیده شد خاموش چون روشندلان

نیست دست یارگر جز آن خدا
نم نمی باران ببارا زآسمان