پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

از یادمان های من و شادروان منصور مولایی آرپناهی

از یادمان های من با زنده یاد منصور مولایی آرپناهی

آموزشگاه مولایی در چال شهر گریوه و در میان انبوه درختان سرسبز بلوط قرار داشت  و من آموزگار آن بودم. چال شهر، شهر نیست، روستایی است که نام خود را از آثار و نشانه های باستانی که در آن جایگاه وجود داشت گرفته و نامیده شده است. ساختمان آموزشگاه تنها با همیاری مردم و بدون هر گونه کمک دولت ساخته شد.

ساخت مایه سازه آموزشگاه تنها از سه مایه ی سنگ، درخت بلوط و خاک برپا و ساخته شد؛ سنگ، ساخت دیوارها و تنه و شاخه های درخت بلوط، تیر های بام و خاک پوشش  رویه ی بام را برپا داشت. دیوارهای سنگ ها به روش خشکه و بدون ملات بر روی هم سازمند و آراسته چیده شدند. استاد سازنده آموزشگاه استاد امیدعلی مولایی است که خدا را شکر زندگانی را بخوبی و آسایش بسر می برند. چنان سازمند و پیراسته سنگ های بزرگ را بر روی هم چینش کردند که دیوارها توانستند سنگینی دارهای(تیرها) بلوط را بر خود بکشند و تاب بیاورند.

 دیوارها از سنگ های تراشیده و بزرگی ساخته شد که از مانده و یادگار(آثار) باستانی چال شهر بیرون آورده شده بودند. با برداشتن سنگ ها برای ساختمان آموزشگاه، ساختار مانده ی باستانی و کهن بیشتر نمایان گشت. آموزشگاه چهار دیواری چهارگوش بلندی بود که با یک دیواری به دو بخش جدا شده بود. تنها دو پنجره کوچک داشت یکی در کلاس و دیگری در جایگاهی که خوابگاه خودم بود.

 هوا به خوبی در آن جابجا نمی شد و بیشتر در هنگام پاییز کار درس را بیرون از ساختمان دبستان و در زیر درختان سرسبز و سایه دار بلوط برگزار می کردم. دانش آموزان آموزشگاه 45 نفر دختر و پسر و در پنج پایه دبستان بودند؛ بنابراین به تنهایی ناچار از بامداد تا شامگاه برنامه آموزش را به پایان می رساندم ولی خسته نمی شدم چون بکارم دلبستگی داشتم و دانش آموختن را دوست داشتم و بچه های با هوش آنجا هم بیشتر من را بکارم دل بسته و مردم مهربان و همیار هم در کنارم بودند.  

یک روز که در زیر درخت بلوط کهن و سرسبزی سرگرم آموزش بودم، آوای(صدا) منصور شنیدم که می گفت: «حسین بیو کارات دارم». به طرف صدا برگشتم و منصور را دیدم که زیر درختی ایستاده و دست تکان می دهد و می گوید«حسین بیو؛ کارات دارم». او هیچ وقت مانند دیگر مردم آنجا نام حانوادگی ام را نمی گفت تنها می گفت حسین! من هم از این سادگی راستین و بی آلایش و پاک دلانه ی او خوشم می آمد. منصور هیچ گاه سر آموزش نمی آمد و می گفت نمی خواهم برایت دردسر ساز باشم و بازدارنده آموختن بچه ها شوم.

به سوی منصور رفتم سلام کردم. و کمی با هم گفتگو کردیم و سپس دستش را در جیب قبایش کرد و مشتی گندم برشته و کلخنگ و مویز به من داد و گفت: «بخور تا یه کم جوو بگیری و بچه یله درس بدی!» ... من م کمی سر بسرش گذاشتم و از دوستان اجنه اش پرسیدم: چه هور ز رفیقون جندینت؟ ابینیسوو؟ خوون؟ و... او بدون این که چیزی از آنها بگوید گفت : کار وا خوت داشتم چا هونوو اخوی؟

گفتم: بفرما هر کاری داری بگو اگر توانستم انجام می دهم. کمی پوزش خواهی کرد و ... و سپس گوی که کسی نزدیک ما هست و به گفتار ما گوش می دهد، سرش را کنار گوشم گذاشت و با آوایی آرام گفت: « دو بلگه کاغذ زت اخوم و یه قلم!»

به منصور گفتم: همس دو بلگ کاغذ و یک قلم اخواستی که چینوو اگوی! یونوو خه ارزشی ندارن تاته منصور! بیشتر هم خواستی ادمت به خذمتت. په سیچه بن گوشم گدی؟ هیشکی خه تیموو نبید؟ منصور گفت: نیخوم کسی بفهمه؛ گاشت یکی پشت او دار هو بوهه و صدامووه به اشنه! وا بهداری بیاریسوو سیم. گفتم: نکنه اخوی بوری سوو سی رفیقووت؟ مر خسوو کاغذ و قلم ندارن؟ چوبدستی اش را برایم بلند کرد و گفت: «تو چا هونوو اخوی مر وا هی بت بگوم؟ نومسووه نیار! بهد سیت اگوم. بنهیر ز او قلما که جوهر دارن نیخوم منه جیو قوام اتوهن و هالی ابوهن؛ ز هیم یونوو بیار سیم که اتاشن سوو. گفتم: مداد تراش بیارم سیت؟ گفت:«مدادتراش دیه چنه؟ گفتم: هیم یونوو که قلمانه واسوو اتاشن. گفت:« نه نیخوم مو خوم قلم تراش دارم. کیف جاچاقویی اش را که به کمربندش بسته شده بود را نشانم داد. قلم تراشش یک چاقو اره بود، یک تیغه ی برنده و صاف داشت که چاقو بود و تیغه ی دیگرش اره ای بود.

از او جدا شدم و به سوی آموزشگاه براه افتادم که صدایم کردو گفت: « خوت ایاریسوو ندیسوو به بچه یل! اشنیدی؟ گفتم: باشد خوم ایارمسوو.

دو مداد و یک دفتر 40 برگ برایش بردم. با ناراحتی گفت: مو نیخوم! سیچه همقذر اوردی؟ مو گدم تهنا دو بلگ کاغذ و یه قلم! دو برگ از دفتر را جدا کرد و مانده و یکی از مدادها را پس داد.

به منصور گفتم: آخرس نگدی یونوو اخوی سیچه؟ گفت: ول کن نیدی تو؟ جغله یونووه اخوم سی یه بنده خدایی دعا بنویسم دیه دست ز جووم اورداری؟ رو سر درست. به منصور گفتم: اگوم منصور تو خه سوات نداری! چطوری انویسی؟ گفت: مر بت نگدم که رفیقم خط چپ یادم داده...

به منصور گفتم بچه وقت استراحتشان است، اگر ممکنه دعایی برایم بنویس. منصور با شگفتی نگاهی به من انداخت و گفت: خدا نکنه مر تو چته؟ ناخوشی؟

گفتم:ناخوش نیدم، هاچقم! (در آن هنگام عاشق کسی نبودم، بیشتر می خواستم او را به حرف در بیاورم)

زد زیر خنده و گفت: «هی کر هاچق کینی؟ »

-نترم بت بگوم تو یه دعایی سیم بنویس گاشت دلس نرم وابوهه!

گفت: « په یکی ز بلگه ها خوت بدم تا سیت بنویسم اما یه شرطه داره؛ نوا ری دستم سیل بکنی!
ار سیل بکنم چه بووه؟


- منصور گفت: حالا هی فیته قل قل بدارا! گدم نوا سیل بکنی، گوشات ایشنن؟

- پذیرفتم که نگاه نکنم ولی هنگام نوشتن سربسرش گذاشتم.

دعا را در دو تکه نوشت و تا کرد و مراحل انجام هر کدام را گفت و ادامه داد که: ایر وازس کردی و بس نیشتی باطل ابوههابینی بت گدم اسو نگوی کهدعات فاده نداشت!...
 دعا را گرفتم و به آموزشگاه برگشتم. برگه های تا شده را باز کردم. خطوط نامفهوم و ناشناخته و کج معوج سطح کاغذ را پوشانده بود حتی یک کلمه از آن قابل فهم و خواندن نبود...

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم