پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

دربس( بخش پایانی)

... و به دنبال آن شیون و زاری مادرم به هوا برخاست. گریه و زجه مادر و سکوت زنان حاضر پدرم را از وجود دختری دیگر آگاه کرد؛ رفت و پشت تپه خود را پنهان کرد...

گفتند که پدرم چند روز به مال نیامد تا این که مردان فامیل او را در بلندای کوه پیدا کردند و به مال آوردند؛ و گفتند که او مادرم را هر گز سرزنش نکرد. مادرم از شیر دادن به من خودداری کرد. اصرار پدرم و زنان مال نتوانست او را از این کار بازدارد و این کیچی (عمه) ماهپاره ام بود که با شیر بز مرا بزرگ کرد. پدرم گله گوسفند(میش) داشت و به جز چهار بز نر( بهده و سئیس) برای پیشرو گله، بز ماده نداشت؛ گاو هم نداشتیم. ولی کیچی ماپاره گله بزی داشت و بیشترشان هم نژدی بودند. بزهای نژدی گوشهای پهن و بلند دارند و پستان های بزرگ و آویزان و شیردهی طولانی تر و بیشتری نسبت به بز های دیگر دارند.
در گذشته که مانند امروز نبود که هم شیر خشک باشد و هم شیشه و پستانک! مردم به ناچار برای شیر دادن به بچه های مادر مرده و مادر بیمار و مادر بیزار از فرزند چون مادر من و ... از «انگله» مشک استفاده می کردند.به قسمت دست و پا در پوست دباغی شده انگله می گویند که هر پوست چهار انگله دارد. برخی هم از قسمتی از پوست بز نژدی یا گاوی که بخش پستان بود بهره می گرفتند که این قسمت را مردم از پیشتر آماده و می خشکاندند تا در موقع لزوم آن را خیسانده و نرم و از آن استفاده کنند. اما انگله همیشه در دسترس بود و کافی بود که از یکی از مشک های آب یا دوغ زنی ببرند و استفاده کنند. بخش باریک و انتهایی انگله را پس از جدا کردن، بر روی هم جمع کرده و می دوختند؛ کوک دوخت را طوری می زدند که شیر به آرامی از لابلای درزها بیرون بیاید و قسمت بالا و باز آن که بزرگتر و باز تر بود را، پس از پر کردن از شیر، با ریسمانی مانند در مشک آب و دوغ محکم می بستند. برای شیر دادن با انگله به بچه، یا با دست در دهان بچه ها نگه می داشتند و یا آن را بر چوب افقی تهده که در امتداد بدن کودک قرار داشت می بستند و نوک انگله را در هان بچه می گذاشتند و دست های او را از قنداق تهده بیرون آورده و آزاد می نهادند تا با دست آن را بگیرد و ...
سهم من هم کودکی شیر بز بود و انگله مشک؛ همه به شیر مادرشان قسم می خورند اما من نه! چون شیر مادرم را نخوردم. همیشه ترس داشتم که به شیر مادرم قسم بخورم چون مانند نامم باز دستاویز دیگرانی می شدم که می خواستند آزارم بدهند...
مادرم نام دربس را برایم انتخاب کرده بود اما پدرم که مرد مهربان و دوست داشتنی بود، هیچ وقت مرا دربس صدا نکرد؛ او به من می گفت: کُرُم! (پسرم)...

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم