پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

دربس(دهدر بس، دختر بس) بخش دوم

 

 ... عده ای از ماجرا خبر داشتند و کسانی هم که بی خبر بودند، خودش برای آنها بازگو کرده بود و آگاه شده بود؛کسی نبود که از داستان بی خبر باشد. دربس تولد و زندگی بعد از تولد را برایم در حالی که پشم را می ریسید،  شرح داد. گویی که روحش قبل از تولد ناظر به دنیا آمدن و اتفاقات بعدی بود که برایم توضیح می داد! داستان زادن خودش را از پدر و مادر و دیگر اقوام شنیده بود اما با آب و تاب شرح می داد و معلوم بود که خود به آن شاخ و برگ هم داده بود؛ طوری می گفت که گویی دختر بزرگ خانواده بود که شاهد تولد خواهر و یا برادر کوچکتر خود بوده است! ... 

     «تا مادرم درد زایمان گرفت، پدرم از مال بیرون رفت و بر بالای تپه مشرف به مال نشست. ملای دعا نویس سرکتاب باز کرده دعا نوشته بود و به پدرم امید داده بود که این فرزندش، پسر است. پدرم یک اسکناس دو تومانی که پیر(سید) پیش ترآنرا پرپین (تبرک) و اوسی (افسون،طلسم) کرده بود در جیب خودش گذاشت تا وقتی که پسرش به نیا آمد و پسران مال به رسم و آیین بختیاری برای وریاندن (ربودن) کلاهش می آیند به رباینده کلاه که با آن کار مژده زادن پسرش را می داد، مژدگانی و پاداش بدهد.

     زنان مال، زیر بهون در کنار مادرم قرار بودند. یکی دینشت( اسپند) دود می کرد و دیگری کندر بر آن می ریخت و زنی دیگر نخ چله بری را آماده می کرد تا بعد از تولد به ملا بدهد تا دعای چله بری را بر آن بخواند و... در هیاهوی زنان مال مادرم هراسان جیغ و داد می کرد، فریاد می زد. شیون و گریه اش تنها از درد زایمان نبود، بیشتر از ترس دختر زائی خودش بود که هم باعث ناراحتی پدرم می شد و هم مورد غضب مادر شوهر و دیگر افراد فامیل واقع می شد. مادرم در میان فامیل نام دخترزا گرفته بود؛ گاه که حرفی از او به میان می آمد، و کسی جویا می شد و می گفت : چه کسی را می گویی یا از کی حرف می زنی؟ می گفتند: همو زینه دهدر زانه اگوم!(همان زن دختر زا را می گویم!) ...  

     پدرم که کیس کمر بسته بود و تفنگش را پر در دست گرفته بود تا در زمان خبر خوش زایش پسرش شلیک کند، مدام به مال سرک می کشید، گاهی پشت تپه پنهان می شد و گاه سری به مال می کشید، صبرش تمام شده بود و دلش می خواست صدای گریه پسرش را زودتر بشنود و با چند گام به درون مال بیاید و « بره نرمیشی» را قربانی عزیزش کند! توشمال ها که از بامداد آمده بودند، در خانه ی عمویم در کنار مال مشغول چای خوردن و استراحت بودند و آماده بودند تا با صدای «کل» زنان نوای شادی را همراه دل شادمان خانواده ی ما در ساز و دهل شان به صدا در آورند. خواهران بیچاره  هم دست دعا بلند کرده بودند تا فرزند جدید پسر باشد تا هم مادر از رنج بی پسری و هم آنان از غم بی برادری رهایی یابند.

     در هیاهوی زنان قابله و کمک دهنده، صدای گریه نوزاد شنیده شد و...
نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم