پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

زنده یاد منصور مولایی آرپناهی و دوستی او با «ازمابهتران»

                    

    هر گاه بچه ای تب میکرد ودچار لرز و تشنج می شد، یا زائویی  به درد زایمان دچار می گشت و فریادش در پیچ و خم کوها و دره ها می پیچید، وبرای دور نگه داشتن آل زائوترسان و زائو کش، از زن در حال زایمان، یا جهت درمان شخصی که در بند بلای افسردگی گرفتار آمده بود و مردم او را دیوانه و جن زده می پنداشتند، به منصور متوسل می شدند و از او کمک می طلبیدند. منصور بدون چشم داشت به بالین بیمار می آمد و به کار خود می پرداخت. او ورد مخصوص خود را آرام را می خواند و کمترکسی صدایش را می شنید و اگر هم می شنید سر در نمی آورد.

 منصور چپ دست نبود اما با دست چپ و از سمت چپ و به قول خودش به خط چپ دعا می نوشت. سه نسخه دعا می نوشت، یکی را دور سر بیمار می چرخاند و زیر پایش با اسپند موی گرگ دود میکرد و دومی را همراه با موی گرگ و سم خر و لپک (خرمهره) وسبیل پلنگ و سوزن شکسته در لفافه مخمل سبزی می پیچاند و مهره چشم زخمی(مهره تی) بر آن می دوخت به بازوی چپ بیمار می بست و سومی را هم در کاسه آب می کرد و آبش را به بیمار می خوراند و باقیمانده ی آنرا همراه با شاخ بز و کله مرغ سیاه بی نشانه و تیغ کار نکرده پای اجاق خانه ی بیمار دفن میکرد. در این میان گهگاه با اجنه نیز حرف هایی میزد و آنها را از اذیت و آزار بیمار منع میکرد. گاهی هم به آنها امر ونهی می کرد که نبر، نکن، نزن، برو و ... 

منصور با آمدنش بر بالین بیماران آنها را امید وار به سلامت و تندرستی می کرد و به آنها امید زنده ماندن و زندگی کردن می بخشید.

     منصور بنا ادعا و گفته ی خودش با «از ما بهتران» دوست بود. او این رابطه دوستی با اجنه را به همه گفته بود و مردم هم از این موضوع با خبر بودند، برخی باورش داشتند و برخی نه.

   منصور با همه دوست بود ومردم هم او رادوست داشتند. اما مردم از دوستی و رفاقت تنگاتنگ با او حذر می کردند زیرا از او می ترسیدند که مبادا منصور، به واسطه دوستی با اجنه، به آنها صدمه برساند. ولی این گمان مردم بود و منصور مردم آزار نبود. هیچ کس از دستش ناراحت و نگران نبود حتی آن زن؛ زنی که منصور را آزار داد و آزار دید و منصور هم (به گفته منصور و مردم) دوستی و رابطه با اجنه را به او نشان داد.

      منصور مهربان بود و دوست داشتنی، خوشرو،خوش زبان و شوخ بود و بیانی شیرین و گیرا داشت. تمام کلام وگفتارش با خنده همراه بود. هر گزتبسم از لبانش جدا نمی شد. صورت چروکیده و پیشانی پرچینش جذاب و دوست داشتنی بود. منصور نزدیک به یک قرن زندگی کرده بود. خودش می گفت نمیدانم چند سال دارم اما میدانم که خیلی عمر کرده ام . دوران قاجار را به یاد داشت و نام برخی شاهان قجار را هم می دانست و بیان می کرد. سن وسال زیادی داشت ، اما سر حال و سر زنده بود چون کارکار می کرد و پیوسته به دنبال رمه ی اسب و قاطر در کوه و کمر گشت می زد و راه می رفت و هرگزخسته نمی شد.

   منصور لباس و خورد و خوراک و مرامش را تغییر نداده بود، همان بود که در ایام بچگی و جوانیش بود و خیلی از خوراک و پوشاک روز را نمی پسندید. اخلاقش هم با بقیه فرق داشت، یعنی حرف نداشت. اخلاقش نیک و با مرام و پسندیده بود.

   منصور قبای زیبایی به تن داشت که از قدیم همواره می پوشید. هیچگاه منصور را بدون قبا ندیدم، یعنی هیچکس ندیده بود؛ شال سفیدی روی قبایش می بست و یک چین آنرا هم به زیر شال گره می زد . در میان مردهای فامیل مولایی تنها او قبا داشت و می پوشید. منصور تنها پاپوشش گیوه بود و می پوشید و از کفشهای لاستیکی تنفر داشت. او می گفت: پا داخل این پوزار های(پاافزارهای) لاستیکی عرق می کند و پا بوی لاهار(لاشه ی متعفن) می دهند و بدن آدم را بد بو می کنند، گیوه راحت است،عرق نمی کند و بو نمی دهد. منصور راست می گفت.

     پر شال منصور همیشه پر از نان خشک و کشک و مویز و انجیر بود. مویز و انجیر را در ایلراه از منطقه بازفت و شیمبار و کتک می خرید. به غذاهای پرچرب و امروزی علاقه ای نداشت. هر وقت به دیدنم می آمد، از غذاهایم نمی خورد؛ حتی از تغذیه مدرسه هم که به او تعارف میکردم ، نمی گرفت و نمی خورد. می گفت اینها مال این بچه هاست من نمی خورم. به او گفتم اداره برای من هم سهمیه ای هم در نظر گرفته و من از سهم خودم میدهم! می گرفت ولی به مقدار کم؛ خیلی قانع بود. بیسکویت را که نگاه هم نمی کرد چه رسد به خوردن! اما پسته و مغز بادام را دوست داشت، پسته را که می خورد و می گفت این مزه ی کلخنگ می دهد. تشخیصش  درست بود زیرا بن و کلخنگ از خانواده پسته هستند.

   دندانهای منصور سالم مانده بود و مغز ها را به اسانی خرد می کرد و می خورد. از من قول گرفته بود که هر وقت به دیدنم می آید چیزی به او تعارف نکنم یا حداقل کمتر به او تعارف بکنم یا چیزی به او بدهم. می گفت اینها به من نمی سازد، ناراحت می شوم، ورسوز(ترش کردن) می کنم. چای را رد نمی کرد و  می نوشید البته با قند زیاد. چای دبش می می نوشید، پررنگ، داغ و لب سوزدوست داشت.

    منصور کم به سراغم می آمد و می خواست که مزاحم کار و تدریسم نشود. بیشتر روزهای تعطیل مسیر رمه اش را در کوه گریوه  از پسرانش می پرسیدم و به سراغش می رفتم. با هم دوست شده بودیم و همدیگر را هم دوست داشتیم.

   او به من اعتماد می کرد و حرف دلش را می زد و از دوستان نامرئی اش برایم می گفت و من هم سراپا گوش می شدم. گاهی هم ترس  در وجودم مستولی می شد.  گهگاه هم می گفتم منصور جنی وجود ندارد تو از چه می گویی؟ اگر هم وجود داشته باشد تنها نباید به سراغ تو بیاید؟ چرا من و دیگران آنها را نمی بینیم؟. میخواستم او را به حرف بیاورم.

    برای کمتر کسی از دوست جنش و دیگر اجنه حرفی بمیان می آورد. منصوراز حرفهای من ناراحت می شد و می گفت اگر دوستت نداشتم مثل آن زن دیوانه و روانی ات می کردم، افسوس می خورد که نمی تواند بر خلاف دوستی  کاری بکند و از من می خواست که ادامه ندهم و او را خشمگین نکنم که ناخواسته کاری بکند. این کار من بیشتر برای شوخی کردن با او بود و اینکه او را وادار کنم بیشتر حرف بزند و از جن ها برایم بگوید. و واقعا هم وادار می شد و می گفت: این اتفاق کی و کجا و با چه کسانی اتفاق افتاد و چه شد و از فلانی و دیگر ان بپرس و ...

       چین و چروک صورتش زیبا و دوست داشتنی بود و حکایت از گذشته داشت و از کوچ و ایل راه از زحمت و سختی معاش،از برف و باران، از نیش سرمای برف کینو و زرد کوه وازشدت گرمای آفتاب سوزان دشت خوزستان روایت می کرد. هیچگاه از خاطرم نمی رود.

     منصور از دوستی با اجنه و اتفاقاتی که افتاده بود برایم گفت. با آب و تاب برایم تعریف کرد. از جنی کردن زنی که اذیتش می کرد و منکر دوستی او با از ما بهتران بود و او مجبور به جنی و دیوانه کردنش شده بود، گفت. از عقرب زدگی خودش ودرمان شدنش به وسیله اجنه برایم تعریف کرد. از خبر آوردن اجنه درزمان مرگ شکرخدا که در فاصله ای دور تراز منصور و دیگران بود، حرف زد که او از مرگش به وسیله جن رابط و دوستش با خبر شده بود، از سربازی رفتن قباد، پسر بزرگش گفت و دلواپسی مادر قباد و شیون و زاری اودر فراق فرزند و نشان دادن جن دوستش قباد را در حال خوردن هندوانه و در کنار حوض آب در پادگانی در جهرم بود، و تأیید قباد بر گفته های پدر.

منصور در باره زنی که او را دروغ گو خطاب کرده بود، چنین گفت: روزی زنی از فامیل من را دروغگو خطاب کرد و باعث آزارم شد. هر چه به او گفتم که آزارم ندهد او گوش نکرد. تهدید به جنی و دیوانه کردنش کردم ولی او کنار نیامد و گفت اگر می توانی دیوانه ام کن!

من هم به طرف تپه ی بالای مال رفتم و دوستم را فراخواندم و از او خواستم تا موقتی او را دچار حالت جنی و دیوانگی کند و وقتی به طرف مال می آمدم دیدم زن دچار تشنج و داد و فریاد است و فهمیدم که دوستم کار خودش را کرده است مردم دورم جمع شدند و التماسم کردند که زن را ببخشم و من به آنها اظمینان دادم که تا فردا خوب می شود فقط خواستم که دوستی و قدرتم را نشانش بدهم تا او و شما دیگر اذیتم نکیند...

ضمن این که تحت تأثیر حرف های منصور قرار گرفته بودم و شک و تردید از یک سوی و ترس از سوی دیگر وجودم را گرفته بود، خودم را جمع و جور کردم و خواستم منصور از درونم باخبر هم نشود، گفتم: منصور راست اگوی؟

منصور خشمگین شد و گفت: حسین ایر ...

 

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم