...

چشمان به ره مانده ی امید به هم رفت
دستی ز سر لطف به رخسار و سری نیست

...
امید که این خفته رهد از شب غفلت
تا قله ی آمال رسیدن سفری نیست

«تنها»تو چه جویی زخسان سر دیوار
زان سرو سهی پرس چرا یارگری نیست