شیر مردی با دو دستش دیده پنهان کرده بود
زانوی غم در بغل، سر در گریبان برده بود


واز سر آمخته ی فرهنگ خود گفتم درود
شیر مردا! از چه تو گشتی چنین زار و خمود...

سر برون آورد و با چشمی پر از خونابه گفت:
زخم من از خویش من، باید ورا در دل نهفت

گفتمش یارا ز چه چشمت به خون بنشسته است
گفت جانا این ز دست یار و از بخت ز منِ بر گشته است

...