پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

یادمان های من و زنده یاد منصور مولایی آرپناهی بخش دوم

برای به چالش کشیدن دیدگاه ها و کردارها و برخوردهای شادروان منصور با جن ها (ازما بهتران) و به سخن کشاندن وی و شنیدن گفتارهای بیشتر در باره ی باشندگانی (موجودات) که از آنها می گفت، او را پریشان پنداری و گمان(توهم) می خواندم. هیچ 

 


چیز به اندازه این گونه گفتارهای باور ناکردنی و رد کردن ها منصور را آزار نمی داد. هرگاه یادمان و سرگذشتی از جن ها می گفت و من باورش نمی کردم مانند همیشه می گفت: «حسین ایر نی خواستمت اسو لیوت اکردم و انهادمت به کُه و ...»

روزی زنده یاد قباد، پسر بزرگ منصور یادمانی را برایم بازگو کرد. وی گفت: «بامداد بود که درگیر کوچ به سوی گرمسیر بودیم. در یکی از وارگه ها در تنگ تینا، در هنگام بارگیری و باربندی اسباب خانه، عقرب انگشت شست پدرم(منصور) را نیش زد. انگشتش باد(ورم) کرد و چون برای بیرون راندن زهر آن را فشار می دادیم و با سوزن و چاقم هم کمی خراشش داده بودیم از راه نیش عقرب خون زیادی آمد. پدرم مال را در مسیر راه رها کرد و به کوه زد و رفت. قباد مردی تنومند و قوی بود و می گفت نتوانستم پیرمرد را نگهدارم و به ناچار رهایش کردم و او با دردی که می کشید فریاد کنان به سوی صخره کوه روان شد... فردای آن روز نزدیک به نیمروز پدرم شاد و خوش به وارگه ی بعدی در «دره دیمه» به ما پیوست؛ خدان بود و نشانی هم از زخم نیش عقرب و چاقو هم در انگشتش پیدا نبود. پدرم گفت که دوستش(از ما بهتران) او را خوب کرد...»

 

 بنابراین، گفته ی زنده یاد قباد مرا بر آن داشت که باز هم شادروان منصور دوست داشتنی را به چالش و گفتار بیشتر بکشانم و بیشتر بپرسم و بیشتر بدانم. او را در بلندای کوه گریوه و رو به تنگ بابا احمد یافتم. پس از خوش و بش کردن های خودمانی، جستار و دستمایه  را با او در میان گذاشتم؛ نگاهی شگفت آمیز به من انداخت و گفت:کی یونه سیت گده؟

-         یونه قوات سیم گد، راست اگو؟ هیم جور هو بید که اگو؟

-         ها راست اگو، مال به ره بیدیم که گژدین انگستمه زید. چرشتم رهد به آسموو! دشمنت چینوو روز بدی نه  نبینایه؛ انگستمه زهم کردن و زوراس اوردن بلام زهرس بدراه. هین ز انگستم وست به ره و دردس هم کشتم بی. چاره ای نداشتم تهنا دوستم اوود به ویرم که بروم تیس و ز درد رهام بکنه. سر نهادم به کُه و رهدم منه یه تله(صخره سخت). بنگس کردم و اود تیم و تا انگستمه دید گد منصور سی هیم زهم کوچیر هو خوته باختی یه؟ یو خه هیچی نید پیا! وا او دُهووس (آب دهن)سر زهم انگستم مالنید و یه هو دردس لست نهاد و هینس هم بند اود! اسو گد نیلمت بروی و واخوس بردم به مال سوو و شو مندم هم چو تیسوو. 

-         گفتم: منصور مر او دهوو هم زهم خوو اکنه! مر ملهم بید؟

-         گفت: دنگ مه درار و سر به سرم منه! ار اخوی چینوو کنی دیه هیچی سیت نیگوم!

...

همه ی آنهایی که در کوچراه با منصور بودند این پیشامد را گواهی دادند ولی برای من شگفت آور و باور ناکردنی بود و هنوز هم اندیشه ام و باورم را به خود سرگرم می کند.  

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم