پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

از اسب افتاده از اصل افتاده نیست!(بخش نخست)

نوشته از رامین طهماسبی راکی

یکی دو هفته ی پیش دم دمای غروب تلفن همراهم زنگ زد گوشی رو برداشتم و هرچی گفتم : بفرمایید، بفرمایید، جوابی نشنیدم. گوشی رو گذاشتم رو میز و به عیال گفتم: این گوشی هم مثل من عمر خودشو کرده اگه این اضافه حقوقا رو دادن باید یه 


گوشی ارزون قیمت بخرم . یه دفعه عیال از تو آشپزخونه با یه لحن تحکم آمیز گفت : پیرمرد یه نگاه به شناسنامه ت بنداز ، دیگه از تو گذشته که بخوای گوشی بازی کنی تازه مگه اضافه حقوقت چقد می شه ؟ ضمناً منم هزار تا نقشه برا اون چارریال کشیدم. عیال تازه سخنرانیشو شروع کرده بود که دوباره زنگ تلفنم به صدا دراومد. دیگه فرصت نشد عینکمو بردارم و ببینم کیه ، فوری گفتم : بفرمایید. یه نفر از پشت تلفن  گفت: آقاحبیب، خودتی؟ گفتم : بله بفرمایید ؛ ببخشید ، جناب عالی ؟ گفت : منم پیروز ، عموزاده ت. گفتم : سلام پیروزجان خوبی ، خانواده خوبن ؟ گفت : سلام از بنده ، ممنون ، خوبیم . چند دقیقه پیش زنگ زدم صدا نمی اومد ؟ گفتم : نه اصلا ً صدا نمی اومد ، مثل اینکه گوشیم مشکل داره ، آقا پیروز چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی ؟ پیروز گفت : اختیار دارین . راستی حبیب ، تو هنوز اون گوشی قراضه رو عوض نکردی ؟ بابا پس انداز بسه برا کی می خوای ؟ اگه اجازه بدی من برات یه گوشی خوب بخرم ( ! ) گفتم : خدا از بزرگی کمت نکنه ، پولاتو ببر برا اونایی که احتیاج دارن خرج کن . گفت : بهت بر خورد ؟ شوخی کردم . غرض از مزاحمت می خواستم بگم حاج تقی فوت شده ، فردا ساعت 10 تشییع جنازهش از دم بیمارستان عافیت اصفهانه . حاجی وصیت کرده ببرن ولایت خاکش کنن . پسرای حاجی یه ویلای دیدنی تو ولایت ساختن و مراسم تو همون ویلاس . حتماً بیا یه تجدید دیداری می شه خلاصه هم فال و هم تماشا . گفتم : حاج تقی ! حاج تقی کیه ؟ پیروز گفت : آره  ، حاج تقی ، منظورم همون تقیه که قبلاً رعیت حاج میرزا بود . گفتم : آهان ، خدا رحمتش کنه ، کی مشرف شده بود مکه ؟ گفت : کجای کاری بنده ی خدا هف هشت بار رفته بود خونه ی خدا . حاج تقی برا خودش برو بیایی داشت . پسراش پنج شیش کلاس بیشتر درس نخوندن و رفتن تو کار پیمانکاری و شرکتی تأسیس کردن و چند سالی تو ماهشهر و عسلویه بودن ماشالا چندتا ماشین و منزل و مغازه و دم و دستگاهی به هم زدن و حاج تقی هم شده بود مدیر شرکتشون تو اصفهان . گفتم : من قصد جسارت و توهین ندارم خدا منو ببخشه ولی تا اونجایی که یادمه خدا بیامرز حتی نمی تونست یه امضاء بزنه و همه جا انگشت می زد و اوضاع و احوال مالیش تا همین ده بیست سال پیش که من خبر دارم قمر در عقرب بود و هیشکی تو فامیلم که روش حساب نمی کرد و همه می گفتن اصل و نسبش معلوم نیست . پیروز گفت : ای آقا دلت خوشه تو این دوره زمونه کسی به گذشته و اصل و نسب کاره نداره یه عده ای از مردم عقلشون به چشمشونه  تو فقط پول داشته باش یه ماشین آخرین مدل ، کت و شلوار و موبایل گرون قیمت بخر دیگه همه چی حله ، می شی آقای مهندس و بزرگ زاده و نجیب زاده و اگه سه چار جا سر کیسه رو شل کردی آقایون و خانمای بادمجون دور قاب چینا حسابی می برنت بالا بالا  .  گفتم : عزیزم درسته که پول خیلی از مشکلاتو حل می کنه ولی مگه پول به آدم شخصیت ، شعور و انسانیت می ده ؟ غیبت نباشه فلانی و فلانی رو که می شناسی اونا هم ماشالا میلیاردرن ولی دریغ از یه مثقال ادب و فهم و شعور . پیروز گفت : تو که شصت هفتاد سال از عمرت رفته و از اولم دنبال همین چیزا بودی کجا رو گرفتی ؟ گفتم : ببین برادر ِمن ، قرار نبود که من جایی رو بگیرم اولاً که من برا خودم زندگی کردم ثانیاً از مال دنیا هم اونقدی دارم که دستمو پیش هر کس و ناکس دراز نکنم .  دیگه هر کی منو نشناسه تو که خوب منو می شناسی ، به منم مربوط نیست بقیه از کجا و چطوری ثروتمند شدن . من خیلی هنر کنم کلاه خودمو سفت می گیریم که باد نبرش . بگذریم هزینه ی تلفنت زیاد نشه ، اگه فردا نرسیدم ایشالا برا هفته ش می بینمت ، از اطلاع رسانیت ممنونم و خداحافظی کردیم .

رامین طهماسبی راکی        / پایان بخش نخست

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم