پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

بخشی از فصل اول زندگی نامه ی جناب آقای سلطانعلی ناصری پبدنی

(نوشته زیر بر گرفته از زندگی نامه ی آقای سلطانعلی ناصری پبدنی است که بدون کم و زیاد و هر گونه دخل و تصرف آورده می شود.)

آقای سلطانعلی ناصری پبدنی اسوه ی تلاش، مقاومت، رشد و ترقی است. سرگذشت دوران زندگی ،کار، تحصیل، فعالیت و پیشرفت ایشان می تواند سرمشق و الگویی باشد برای جوانان تا با با پایداری و کوشش، باور و اندیشه ی خواستن را در ذهن تقویت 


نمایند و به منزلگاه توانستن برسانند. قصد هم معرفی بیشتر افراد نخبه و نمونه فامیل است و هم الگو قرار دادن دوران زندگی، تحصیل، کار و پیشرفت و ترقی آنان در نظر می باشد که از این افراد تلاشگر و خستگی ناپذیر درس زندگی بگیریم. آقای ناصری نثر زیبا و ساده ای به کار برده اند که بسیار جذاب و دلنشین است و معمولاً خاطره نویسی بدین شیوه نگارش می شود.

گزیده ی زندگی نامه:       

«من در ششم فروردین سال 1306 در طایفه پبدنی-ایل بختیاری متولد شدم. پدرم وقتی که من 5 سالم بود، میرزایی به نام «مرحوم امام قلی دانشور بابادی» را در آبادی حاجی آباد، محل سکونت خود استخدام نمود. من و چند نفر از فرزندان فامیل و سایر خانوارهای مجاور را وادار کرد که بچه های هم سن و سال من و حتی بزرگ تر را به این مکتب  بفرستند. یک باب خانه را در اختیار آن دانشمند قرار داد و از هر لحاظ وسایل رفاه آن مرحوم را فراهم کرد.

من به مدت یک سال و نیم در آن مکتب مشغول یاد گرفتن علوم تدریسی آن زمان بودم. از سن 7 سالگی مرا به همراه خود به مسجدسلیمان آورد که در مسجد سلیمان به یکی از مدارس تهیه شده به وسیله شرکت نفت انگلیس و ایران و در منزل برادرانش مرحومان شاه علی و امیدعلی درس بخوانم. عموهای نام برده هر دو در شرکت نفت مشغول به کار بودند.

میرزاحاجت از طایفه اسیوند، طایفه مادر پدر و مادر من، در چشمه علی منزل داشت. شرکت در توبزان مسجدسلیمان دو اتاق حداکثر 20 متر دراختیار عموهایم گذاشته بود.

لذا در سن 7 سالگی مشکل بود که در مدرسه ای به نام مدرسه سیروس به دبستان بروم.لذا با تماس با مرحوم میرزا حاجت توافق کردند که در منزل آن مرحوم بمانم. برای ثبت نام، مرحوم میرزاحاجت و پسر خواهرش عبداله که پدرش را از دست داده بود و به دبستان سینای چشمه علی می رفت با دسته گلی زیبا از گل های نرگسی دره نرگسی به دیدار مدیر دبستان سینا رفتیم. متأسفانه مدیر پون شش ماه از سال گذشته بود مرا ثبت نام نکرد. به ناچار مرا در مکتبی در نزدیکی منزل میرزا حاجت به نام مکتب ملا خوانساری گذاشتند.

هر روز به همراه مرحوم عبداله، پسر خواهر آن مرحوم از منزل خارج می شدیم. مرحومه مادر میرزا حاجت برای ما سه نفر غذا تهیه می کرد. در آن زمان شرکتنفت برای سکونت کارکنان خود در نقاط مختلف بخار گاز و آب عمومی فراهم کرده بود. این منازل فاقد برق، آب و توالت در اتاقک خود بودند.

یکی از روزهایی که از مکتب بر می گشتم، کنار حصار مدرسه ایستادم. با دیدن پسران و دختران مدرسه که در حال دویدن و سرگرم بازی در حیاط مدرسه بودند، شروع کردم به گریه کردن. مدیر مدرسه که از ثبت نامم به علت شش ماه از سال گذشته، خوددداری کرده بود، از کنار حصاری که من در پشت آن گریه می کردم گذشت و متوجه من شد، آمد ...

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم