پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

وقتی که می خواستم معلم شوم

                     وقتی که می خواستم معلم شوم

به حرفه معلمی عشق می ورزیدم. عاشق یاد گرفتن و یاد دادن بودم . برای من، معلم فرشته ای بود که از آسمان بر زمین نازل شده است . معلم هایم را دوست داشتم . چه آنهایی که با من مهربان بودند و چه آنهایی که چوب مهرشان بر دستم خورده بود ویا سیلی هشدارشان بر گوشم . معلم را باید دوست داشت و من یاد گرفته بودم که معلمم را باید دوست داشته باشم . شاید از شماتت پدرم دلخور می شدم اما هیچ گاه از سختگیری های معلمانم ذره ای به دلم ناراحتی و دلشکستگی راه ندادم . نمی دانم چرا !

کلاس اول دبستان بودم . یک روز صبح  به همراه برادرم که از من بزرگتر بود ، دیر به مدرسه رسیده بودیم . نیم ساعت تاخیر داشتیم . مثل اینکه همین الان است نه دیروز ! همیشه در ذهنم هست . هیچ وقت یادم نمی رود . ناظم مدرسه به من و برادرم و چند نفر دیگر که مثل ما دیر رسیده بودند گفت : بروید دستهایتان را بشویید . من با اشتیاق و خوشحالی  و دوان دوان به طرف شیر آب  رفتم . بقیه آرام و آهسته می آمدند . پیش خودم گفتم اینها  چرا برای دست شستن با اکراه  و کند  می آیند ؟  ناظم که به آنها حرف بدی نزده است ؟چرا به حرف ناظم گوش نمی دهند ؟ به هر حال زودتر از همه شروع به شستن دستهایم کردم . اما می دیدم که دستهایم تمیز است .  چرا ناظم بدون اینکه به دستهایم نگاه کند گفت که دستهایم را بشویم ؟ من محکم و مرتب دستهایم به هم می مالیدم و سعی میکردم دستم پاکیزه نشان بدهد . آخر دستهایم را تمیز نگه داشته بودم میخواستم تمیز تر شود .  بقیه بچه ها دستها را فقط زیر آب گرفته  و خیس کردند . مضطرب و نگران کناری ایستاده بودند . من مشغول شستن بودم که برادرم مرا به طرف خودش کشید و گفت چکار میکنی بسه ! به راه افتادیم . من پیشاپیش و بقیه پشت سر من به طرف ناظم رفتیم . فاصله من از آنها بیشتر بود . خوشحال بودم که من زودتر از بقیه به آقای ناظم می رسم و دستهایم را به او نشان می دهم . من اولین نفری بودم که به نزد آقای  ناظم رسیدم .  ناظم به چشمهایم زل زد .خط کش بلند ش ،زیر دستم قرار گرفت و دست آویزانم را به طرف بالا آورد . تازه فهمیدم که دست شستن برای چه بود ! برای تمیزی و پاکیزگی صورتم نبود ، که برای تزکیه سیرتم بود! آقای ناظم با دست دیگرش نوک انگشتانم  را گرفت . انگشتان کوچک و باریک بچگانه من در دست زمخت و بزرگ آقای ناظم گم شده بود . مثل این بود که کسی  بخواهد تکه گوشت کوچکی را با کارد تیزی ببرد و باید حواسش را جمع کند تا دست خودش را نبرد و آقای ناظم هم حواسش را جمع کرده بود ! نوک انگشتان مرا گرفت  تا خط کش به دستش نخورد .  با اولین ضربه خط کش ، دهانم فضای صورتم را گرفت و فریادم فضای مدرسه را. نه من فکر چنین بر خورد و کتک  را داشتم و نه ناظم انتظارچنین فریاد و فغانی را از حلقوم یک بچه . با ضربه دوم از ادامه ضربات منصرف شد . مظمئنم که ضربه دوم از دستش در رفت . عکس العمل و انصرافش دیر به مغزش خطور کرده بود . در چهره اش خواندم که از این عمل پشیمان است . اما او ناظم بود و نمی توانست احساسی باشد ! باید به وظیفه خود که همانا نظم و ترتیب است  عمل نماید ! دستهای زخم خورده ام در غفلت و خوش باوری ، زیر بغل هایم پنهان شده بود . آب خیسشان کرده بود و سرمای خشک زمستان خوزستان کرخشان . هم چسبید و هم به درد آورد . ناظم ما کشف کرده بود که به دست خیس هم خوب ضربه وارد می کند و هم خوب به درد می آورد . دردش یادم نیست اما چسبش (زخمش )همیشه با من همراه است .  هیچ وقت یادم نمی رود ! در ذهنم  به خوبی ذخیره شده است . تا کنون هیچ ویروسی هم به آن لطمه ای وارد نکرده است . با همه این احوال از ناظم می ترسیدم اما دوستش داشتم . هنوز چهره پشیمانش را به خاطر دارم . همیشه با نگاهش از من عذر خواهی می کرد اما هیجگاه به زبان نیامد و هیچ نگفت ! آرزو به دل ماندم که با من حرف بزند اما نگفت ! نمیدانم خجالت می کشید که  بگوید یا نمی خواست غرور حرفه ای خودش را بشکند!  نمیدانم چرا !

           این صحنه و صحنه های دیگر که در کلاس و مدرسه اتفاق می افتاد ، ذهنم را به خود مشغول میکرد و صحنه های نمایشی مرا شکل می داد . علاقه مند شده بودم  که درآینده معلم شوم .همیشه در تنهایی و خلوت خودم ، مثل خیلی ازبچه ها ی هم سن و سال خودم ، معلم بازی میکردم . یا با دوستانم و یا به تنهایی ؟ بیشتر دوست داشتم به تنهایی ایفای نقش کنم . اینطوری بیشتر به دلم می چسبید .  نمایشی تک نفره اجرا میکردم . گاهی  معلم می شدم و گاهی  محصل . گاه با ژستی خاص و  آب و تاب به تدریس مشغول می شدم و در جو معلمی گرفتار ولحظه ای بعد دانش آموزی خموش و نیوشنده و سر براه ، که آرام و بی صدا چشم به دهان معلم خیالی خود  دوخته و مبهوت و مجذوب آنهمه علم و دانش  قرار گرفته و فرا می گرفتم . گاه تشویق می کردم  وآفرین می گفتم و دمی خوشحال و مسرور از تشویق ، دستهایم را بهم گره میزدم وسر به زیر، شرم و شادی را در می آمیختم .  زمانی هم عصبانی و بر افروخته می شدم و داد و فغانم را به آسمان بلند میکردم که چرا درست را نخواندی ؟ چرا حفظ نکردی ؟! چرا های دیگر...

         درهمان حالت ، استنطاق و تهدید میکردم ، جریمه های سنگین میدادم ، با چوب بر گرده میز خیالی میزدم و نسق می گرفتم . سکوت را در کلاس حکمفرما میکردم تا ( جیکی) از کسی در نیاید! سریع در نقش و دیالوگ  مقابل قرار میگرفتم . دستها زیر بغل ، چشمهای اشک آلود ، سر به سکون و کرنش به  زیر افتاده و بدون کوچکترین حرکتی  ایفای نقش میکردم . صدای ضربان قلبم را در تمام وجودم می شنیدم نه در گوشهایم !  و لحظه ای بعد چوبی در دست به نقطه ای اشاره می کردم : تو بیا . دستت را بالا بیار ! و با ضربه های محکم به گرده هوا ضربه میزدم . یک ، دو ، سه . . .

             فوری جا عوض میکردم و فریادم را به آسمان بلند میکردم و از درد به خود می پیچیدم . هر بار دستی را که بالا آورده بودم به شدت ضربه وارده به طرف پایین می بردم .  آلتماسم آمیخته با گریه فضا را پر می کرد . آقا نزن . آقا دیگه ... آقا ...  در اینجا کار نمایش به جای حساس خود میرسید و سرعت می گرفت . تند تند جا عوض میکردم و دیالوگ و لحن هم عوض می شد . ادامه می یافت تا صدای ناجی و جان بخش زنگ بر میخاست و فرار هم جزئی ازپایان نمایش بود که می بایست به نحو احسن انجام گیرد . در حال دویدن خسته از اجرا ی نمایش، اما خوشحال  و مسروراز نقش آفرینی و هنر آفرینی پهن زمین میشدم و رو به آسمان آبی در خلوت خود و به همراه مرور آنچه انجام داده بودم  گشت میزدم . مرور میکردم و ضعف و قوت هارا به گوشه ای از ذهنم می بردم  و یادداشت میکردم تا در اجرای بعد ، ضعف ها را قوت بخشم و قوت هارا قوی تر و بهتر به مرحله اجرا در آورم . باید معلم بشوم  باید  ...

           این نمایشنامه را معلمم  برایم ننوشته بود  او به من آموخت. آقای معلم سر کلاس بدون اینکه  به من یا به بقیه بگوید: بچه ها یاد داشت کنید ، من به ذهنم برده و حفظ کرده بودم و در گوشه دنجی از ذهنم جای داده بودم . آنها را در تاریکی های خلوت ذهنم قرار داده بودم . اما هر وقت به سراغشان می رفتم تازه و آماده در اختیارم قرار می گرفتند . هیچ کس حتی آقای معلم از وجود این برداشت ها با خبر نبود  ونوشته ها یش  در دسترس نبود و آنها را هم نمی دیدند . یعنی قابل رویت نبود تا کسی آنها را ببیند . بهترین جا برای تقلب ذهن انسان است . مغز انسان که قدرت حافظه اش چندین برابر کامپیوتر های عظیم جهان است ، بهترین مکان برای چیدمان تقلب ها و اسرار نهفته است . نمیدانم چرا بچه ها در زمان تحصیل تقلب را روی کاغذ و یا دستشان می نوشتند ؟! چرا به ذهنشام نسپردند تا هر وقت میخواستند از آن تقلب استفاده کنند ؟ هیچ کس نمی فهمید و برایشان صورت جلسه تقلب و تخلف هم نمی نوشت ! کنترل کنندگان و بازرسان هم اگر همه جای بدنشان را جستجو میکردند موفق به یافتن تقلب ها نمی شدند . نمیدانم چرا اینکار را نکردند و رفتند سراغ تقلب بر روی کاغذ و دست ....!

             هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی برسد که معلم شوم و آرزویم محقق شود . بالاخره شد ومن معلم شدم . و . . .

 ادامه دارد . . .

 

 

 

 

.

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم