پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

دنباله داستان چوپان عاشق(قسمت 2)

     بوسه همان و سوزش جانسوز و جانکاه همان. در حالتی خوش و رویایی زیبا به همراه درد و سوزشی بر روی لبم از خواب پریدم. در حالت بوسیدن انگشت یار بودم اما با باز کردن چشمهای حیرت زده و پریشان ناشی از درد و سوزش، به جای انگشت زیبای یار، ماری خوش خط و خال را دیدم که نیشش را به لبم فرو کرده و خود را دورگلو و گردنم چمبره زده است.  علاوه بر بهت و وحشت و اضطراب  و درد، فشار چمبره مار بر روی گلویم، نفسم را تنگ و به شمارش انداخته بود. درست نمیدانم که چشم باز کردن و دیدن  صحنه وحشتناک نیش زدن مار را بر روی لبم و عکس العملم چه زمانی را طی کرد، فقط میدانم که واکنشم سریع و برق آسا بود.

سریعا سر مار را گرفته و به سرعت  از لبم جدا کردم اما، چون مار به دور گردنم حلقه زده بود به راحتی از بدنم جدا نشد، مجبور شدم که دستم را به طرف مخالف بدنم بکشم تا مار از گردنم باز دور کنم. نیش مار به لبم فرو رفته بود و با کشیدن بدن مار، نیشش مانند سوزنی که در جسمی فرو رفته باشد، به صورت افقی لبم را پاره کرد و خون و خونابه از لب و دهانم به بیرون فوران کرد. منظره وحشتناکی بود.

 یاد گرفته بودم که در صورت مارگزیدگی و تنها بودن، قبل از هر چیز، ابتدا سر مار را له کرده و از هر نوع حرکت و عملی دوباره او را باز داریم و سپس اگر محل نیش در دست یا پا باشد، کمی بالاتر از محل گزیدگی به طرف بدن را با نخ یا هر نوع رشته و ریسمانی بسته تا از ورود زهر و سم به بدن جلوگیری کرده و بعد از آن محل گزیدگی را با چاقو یا تیغ و یا هر وسیله برنده ای، برش بدهیم و خود یا دیگری که همراهمان باشد مک زده و یا با فشار دادن زهر موجود در بدن را خارج نماییم، اما مشکل این بود که نیش زدگی در جایی بود که امکان بستن و ممانعت از ورود زهر به بدن نبود. و این را هم آموخته بودم که اگر مارگزیدگی در چنین نقاطی از بدن مانند مانند لب باشد، جان عزیزتر و مهمتر از اندام بدن است، ناقص می شوم اما نمیمیرم. به سرعت با تکه سنکی سر مار را با ضربه ای محکم خورد کردم و چاقو را از غلاف کمری در آورده و با یک دست گوشه لبم را گرفته و با دستی دیگر لبم را بریدم. با دو دست لبم را فشار داده تا زهر از آن خارج شود. خون از لبم فواره می زد. انگار که سر خروسی را بریده اند و رهایش کرده اند. از وحشت و درد ، به خود می پیچیدم. داد و فریاد و زجه و زاری ام  می زدم. سگ گله هم که فهمیده بود که مشکلی برایم پیش آمده با پارس های معنی داری رو به طرف مال خانواده ها را از اتفاقی با خبر کرد.  گله هم رم کرد؛ رم گله مانند یک موج پرواز و کوچ پرندگان بود. گاهی به این سو و گاهی به آن سو. مردم با شنیدن پارس اضطراب آمیز سگ و رم گله که و ایجاد صدای زنگوله ها، به طرفم آمدند. مرا دیدند با لبی پاره و پر از خون و ماری کشته شده و هرکدام سوالی می کرد. من نیز توان حرف زدن با لب پاره و خونین را نداشتم، ضمن اینکه از طرفی، ضعف و سستی هم بر اثر ورود زهر به بدنم مستولی شد.

در میان شیون زاری زنان و مردان ایل، مرا به مال بردند. هر کسی طبابتی میکرد و نظری میداد. یکی میگفت مار را بسوزانید و خاکسترش را روز لبش بگذارید، دیگری می گفت ملا را بیاورید تا دعا بنویسد و زهر را ببرد و نابود بکند، پیرمرد مال می گفت شیر زن جوانی را روی لبش بدوشانید  خون بند بیاید و زهر را از بین ببرد، پیرزنی گفت شیر گاو یا گوسفند را به او بخورانید اگر زهر وارد بدنش شده باشد،  شیر سم را از بین می برد . . .

کاسه شیری آوردند و به من نوشانیدند. سیر تا وارد معده ام شد لحظه ای بعد بالا آوردم. شیر بریده بریده و قالبی از دهانم خارج شد. یکی می گفت: دیگر خوب می شود چون شیر به شکل مار از دهانش خارج شده است. خلاصه ضعف و سستی بجای خود، خون لبم بند نمی آمد. مال یارم کمی بالاتر از مال ما بود. زنان و مردان مال بالا هم شیون کنان آمدند. صدای دختر مورد علاقه خودم را می شناختم. جیغش را هم می شناختم؛ کیکه می زد. اسمم را می آورد و من دیگر از خود بیخود شده بود. شرم و خجلت را از یاد برده بود. عشق خودش را نشان داده بود. خانواده اش آمدند اما خودش بالای مال ما زیر درخت بلوطی با چند نفر از دختران دیگر نشسته بود. در ضعف و ناتوانی و خون و درد گوشه چشم دلم با او بود. هر کس هر کاری از دستش بر می آمد برایم می کرد. اسفند و کندر دود می کردند، بریزه کلخنگ ( سقز یا شیره درختی از خانواده پسته، پسته کوهی) و سرگین ماچه الاغ (سمات) برای ضدعفونی دود می دادند و به قول محلی ها بو بر می کردند، و بالاخره کاری نبود که برای نجات و علاج من انجام ندهند.

بیطال(بیطار) مردی بود که حیوانات را طبابت می کرد. گاهی هم برای انسانها هم طبابتهایی انجام می داد .شکسته بندی و بخیه زدن و غیره را روی آدمها انجام میداد. از دم اسبی چند رشته مو جدا کرد و سوزنی را آماده کرد و به چند نفر از جوانان گفت که دستهایش را بگیرید تا لبش را بدوزم. هر چند بدنم تقریبا بی حس بود و ضعف داشتم اما با فرو رفتن سوزن در لبم و حرکت موی خشن و زبر دم اسب در لبم، فریادم را به آسمان برد. موی دم اسب محکم، زبر، خشن و اره مانند است. چند نفر سر و دست و پاهایم را محکم گرفتند و بیطال به دوخت و دوز لبم مشغول گردید. نمیدانم کی بخیه زدن لبم تمام شد چون من در وسط کار از هوش رفتم .زهر وراد شده به بدنم و بد تر از آن زجر بخیه مرا به عالم بی خبری و بی حسی برد. دیگر نه صدای یار را می شنیدم و نه درد سوزن و دم اسب را.

وقتی به هوش آمدم که نور آفتاب از لابلای برگهای درخت کنار چشمم را روشن می کرد. به اطرافم نگاه کردم. مال ساکت بود!  مثل اینکه کسی آنجا نبود. نیم خیز شدم و سرم را بالا آوردم تا بهتر ببینم. دیدم که هیچ بهونی (چادر سیاه – چادر بافته شده از موی بز) برافراشته نیست! هیچ مشکی بر دار ملار (سه پایه مشک و دوغ زنی ) نبود ! شعله از هیچ اجاقی زبانه نمی کشید! رقص دود بود که به سوی آسمان با پیچ و تاب به بالا می رفت. تعجب کردم که چه خبر شده؟ حالا که وقت مال کنون( کوچ ) نیست! مال کنون که شور و شوق دارد، سر و صدا وهیاهو وجنبش دارد؛ نمی توانستم بفهمم که چه اتفاقی افتاده است؟ فقط میدانستم که این وضعیتی غیر معمول است.  سعی کردم که تکانی بخورم، جابجا شدم. (دالوم) مادربزرگم را در پایین پایم دیدم  که داشت دندال (زمزمه همراه با ناله) می کرد. صدایش کردم، تا مرا دید که نیم خیز شده ام، گریه را همراه با گاگریو سر داد. صدای ساز چپ از مال بالا به گوش می رسید. سرود و گاگریو دسته جمعی زنان ایل در دل کوه پیچیده بود. گفتم چه اتفاقی افتاده است؟مال بالا چه خبر است؟ ساز چپ برای کی می زند؟ زنان ایل برای کی گاگریو و سرو می خوانند؟

مادر بزرگم نگاهی غم آلود کرد و به آهنگی حزن انگیز گاگریوش را ادامه داد و خواند:

آخمی ، لول ز خومی دیدی چه کردم       گمون چینون روزی به خوم نکردم

    خودم را از رختخوابم بیرون کشیدم و نزدیک مادر بزرگ شدم. از او جویای قضیه شدم؛ پرسیدم که خانواده کجا رفته اند؟ مردم مال کجا هستند؟ مال بالا چه خبر است؟ بگو تا بدانم؟ با شیون و زاری مرا به آغوش کشید و گفت:

دا بووم . . .

 

    

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم