پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

چوپان عاشق

روزی در یکی از کوهستانهای بختیاری به چوپانی برخورد کردم که در کنار گله مشغول به چرای خود، روی تخته سنگی لم داده بود. سگ درشت و پشمالویی در کنارش چمباتمه زده بود و از دور مرا خیره خیره نگاه میکرد. ترسیدم که جلوتر بروم. چوپان گفت نترس بیا، سگ گله با تو کاری ندارد، به طرفش رفتم. تعارف کرد تا بر روی نمد بنشینم. چای دودی خوشمزه ای را تعارفم کرد و من هم بدون تعارف و اکراه  دو دستی، استکان و نعلبکی را از دستش گرفتم؛ حبه قندی هم کنار استکان در نعلبکی قرار داده بود. تا قند خیس خورده به چای را در دهانم گذاشتم یکباره آب شد، چای زیاد داغ نبود اما خیلی خوشمزه بود و طعم بخصوصی داشت. همینطور که چای را می نوشیدم نگاهم به مرد چوپان بود که جویای احوالم بود و از من پرسید که کجا بودم، به کجا می روم، چه کس هستم(از کدام طایفه هستم)، چکاره ام و ...

در حین  گوش دادن به حرفهایش، براندازش می کردم، نگاهم متوجه وسط لب چوپان شد که به طور غیر عادی جلو آمده بود و جای زخم و برشی بر روی لبش پیدابود. مشخص بود که لب مرد پاره شده و بر اثر پارگی و جوش خوردگی، گوشت اضافی آورده و زمخت و ضخیم و جلو آمده بود. چوپان مردی بی تکلف و خوش بیان بود. چشمان نافذ و صورت سوخته از آفتاب و پرچینش، از او چهره ای مردانه و با ابهت ساخته بود. از صحبت هایش لذت می بردم و محو تماشای قیافه مردانه و بزرگ منشی او قرار گرفته بودم . نخواستم در مورد لبش حرفی بزنم. نیازی هم نبود چون چوپان آنقدر حسن و زیبایی داشت که جای زخم و برآمدگی روی لبش به نظر نمی رسید و به راحتی آن را  می پوشاند. سادگی و صمیمیت و صداقتش یک دنیا ارزش داشت.  زخم روی لبش از ذهنم بیرون رفت و فقط به حرف هایش گوش میدادم.

     همینطور که با من حرف می زد، گهگاه تکه نانی از توبره اش بیرون می آورد نزد سگش می انداخت. سگ با وفا با تکان دادن دم و گاهی با پارسهای کوتاه تشکر و قدردانی خودش را نسبت به صاحبش نشان می داد. گهگاه هم صوت مخصوصی را با لبش می نواخت و گله در حال چرا را آرام به متوجه او می کرد و یا سویی در حرکت در می آورد.

     ملودی و تم صوت ها با هم متفاوت بود و همچنین حرکت و واکنش گوسفندان هم نسبت به نوع صوت مختلف بود. دوربین فیلمبرداری همراهم بود اما حیفم آمد که آنرا روشن کنم چون هر وقت و هر جا که تصمیم می گرفتم که با مردم محلی در باره موضوعی حرفی بزنم و یا سوالی را بپرسم، به محض دیدن دوربین، فورا لحن کلام وطرز حرف زدن و  ژست نشستن و... مردم تغییر می کرد. انوقت بود که آنچه من نیاز داشتم، نمی شنیدم؛ چیزهای را می گفتند که رنگ و بوی واقعی و محلی نداشت. معمولاً مردم عشایری و روستایی با دیدن دوربین گویش و لهجه بومی و محلی خود را کنار گذاشته و سعی می کنند به زبان فارسی و آن هم از نوع آمیخته و مختلط حرف بزنند. این امر مهم برایم تجربه شده بود و از بکارگیر گرفتن دوربین صرف نظر کردم. بنابراین سراپا گوش شدم تا گفته های مرد چوپان را ثبت و ضبط نمایم.

     از مردچوپان در مورد کارش و زاد و ولد گوسفندان و عایدات کارش پرسیدم. شکر خدا را بجای آورد و گفت:

     ای بد نیست، اما کفاف زندگی رو که نمی دهد. بره های نر را می فروشیم واگر نیاز پیدا نکنیم بره های ماده را نگه می داریم تا به گله اضافه شوند. کشک و روغن و پنیر و پشم و پوست را هم جمع آوری می کنیم و به شهر برای فروش می بریم. خدا خیرشان بدهد از ما کم می خرند.  زیر لب خنده ای کرده و با نگاهی خاص نگاهم کرد و گفت: از ما ارزان می خرند و به شما گران می فروشند!  

     مرد چوپان وضعیتی خوبی نداشت اما ضمن شکرگزاری، در برابر ارزان خریدن خریداران بنکدار نفرینشان هم نکرد بلکه گفت خدا خیرشان بدهد. چقدر مثبت و زیبا صحبت کرد. عینک بد بینی روی چشمش نبود! زبانش به بدی و زشتی عادت نکرده بود و به آنانی که به او ضرر هم میزنند نیز بد نگفت. او با همه دوست بود و همه را دوست داشت حتی خریداران ارزان خر و گران فروش را هم دعا کرد. او دشمن و دشمنی را نمی شناخت و فقط از دوستی و عشق  می گفت؛ از عشق به گوسفندانش، به سگ وفادارش، از مردم همکار و همجوارش، از فروشندگان بی انصاف و .... ، از همه به نیکی یاد می کرد. او عاشق بود و با همه دوست و یگرنگ بود. نگاهش، کلامش، بیانش و همه وجودش عشق بود. او به من انرژی عشق و دوستی را داد و طریقت آن را آموخت.

به چوپان گفتم :

نگاه و کلام و وجودت، همه و همه نشانه هایی است از عشق و دوستی و عاشقی؟

گفت : بله عاشق بودم.

     منظورمن از عاشقی و دوستی، دیدگاه و نوع نگرش او به مردم و اجتماع بود اما با گفتن بله عاشق بودم دریافتم که چوپان عاشق کسی بوده و ذهنش به آن سو رفته است! 

گفتم بودی؟ آیا به عشقت هم رسیدی؟

گفت: بله رسیدم.

گفتم خدا را شکر که به عشق و دلدارت رسیدی.

مرد چوپان انگشتش را روی برآمدگی لبش گذاشت و گفت:

بله رسیدم اینهم نشانه عشق و عاشقی من.

گفتم: یعنی چه؟ این چه نشانی از عشق و عاشقی است؟

گفت: داستان مفصلی دارد.

با وقار و طمانینه خاصی مشک کوچک دوغی را که به همراه داشت از درون توبره در آورد.  بند در مشک را گشود و مقداری در کاسه رویی ریخت و به من تعارف کرد. طعم دوغ مشک با بوی خوش موسیر و کرفس و پونه و چوک و کرسو در هم آمیخته و مزه خاص خودش را به وجود آورده بود. خیلی خوشمزه و خوش طعم بود. خودش هم کاسه ای از دوغ را نوشید  و آهی کشید و گفت بشنو تا بگویم آنچه را از عشق که سهم من بود و به من  رسید.

چوپان گفت: دختری را دوست داشتم. خیلی به او علاقه مند بودم. او هم به من ابراز علاقه می کرد. آخر آن دختر از خودمان و از جنس خودمان بود. مادرانمان در باره  نامزدی ما  صحبتهایی کرده بودند؛ مانده بودیم تا چند ماه آینده که عزای ایل برداشته شد، بزرگان فامیل جلسه بله بستانی (نامزدی)را تشکیل بدهند و بله را بستانند و ما با هم نامزد شویم.

  کلاهش را پس و پیش کرد و آه سردی از ته دل کشید و ادامه داد:

     وقتی که او به همراه دیگر دختران محل برای جمع آوری هیزم به کوه می آمد، آواز می خواند. صدایش قشنگ و گیرا بود. یش به دل کوه می خورد و بر می گشت و زیباتر به گوشم می رسید. پژواک صدای او دیوانه ام می کرد؛ از خود بیخود می شدم و چاره ای جز صبر و شکیبایی نداشتم. من هم گاهی در جواب او می خواندم. از ته دل و با سوز گدازی عاشقانه برایش می خواندم. صدایم به زیبایی و گیرایی او نبود اما چون از عمق دلم بر می آمد و می دانستم که به دل یارم هم می نشیند. گاهی هم، نی را از پر شالم بیرون می آوردم و مقام «گلمی یار گلم» را برایش  می نواختم. با این آهنگ صدایش می کردم و پیامم را به او می رساندم. بیشتر اوقات او هم شعری با آهنگی خاص درپاسخ من، می خواند. از ابیاتی عاشقانه و پیام دار برایم می خواند:

تو به دیر و مو به دیر میونمون رو     یه کلکی راست بکن جا هر دومون بو

( تو دوری از من و من هم از تو دورم میان مان رودی است – قایقی را مهیا کن و بساز  که در آن جای هر دو نفرمان باشد)

و ...

     رو کرد به من و گفت تو خودت بختیاری هستی و می دانی که ما مردم عشایری برای خودمان قوانینی خاص داریم. دختر و پسر حریم خانواده و یگدیگر را رعایت می کنند. ما گرچه در کوهستان بی در و پیکر هستیم و آزاد هستیم که به دنبال کار هر کجای در و دشت و دامن آن برویم و هر کسی را ببینیم، اما رفتار پدران و مادران برایمان الگو شده و به ما یاد داده اند تا پاکی و سلامت نفس را رعایت کنیم و حریم دختران و زنان را نگه بداریم. حرمت زن در قوم بختیاری جایگاه خاصی دارد. ما طبق عرف و قانون قوم خود متعهد و ملزم به رعایت آن هستیم.

    خلاصه دلم برایت بگوید که: دختر مورد علاقه ام را گهگاه سر چشمه می دیدم، تا مرا می دید یا فرار می کرد و یا رو میگرفت و یا از شرم پشت به من می ایستاد. من هم عرق شرم را بر پیشانی داشتم. دست و پایم را گم می کردم اما از دیدنش خوشحال بودم.  

     همیشه خوابش را می دیدم. اوایل در خواب هم جرأت حرف زدن با او را نداشتم اما به خودم جرأت دادم که گفتم که اگر در بیداری نمی توانم با او حرف بزنم باید در خواب با او هم صحبت شوم تا کمی از این سرگردانی و ناراحتی آزاد شوم. کم کم در خواب با گلم به حرف در آمدم و بر خلاف وظیفه چوپانی که همواره باید بیدار بماند و از گله محافظت کند، من دلم می خواست که به خواب بروم تا عشقم را در عالم رؤیا ببینم و با او هم صحبت شوم. از بخت بد چند نفر از فامیل فوت کرده بودند و «مال» عزا دار بود و همین موضوع نیز مانع  بله بستانی و نامزدی ما شده بود.

     روزی در دامنه کوه از بیادش افتادم و از درد او به گریه افتاده بودم و از فرط ناراحتی و گریه زیاد به خواب رفتم. در خواب مثل همیشه به سراغم آمد، با هم حرف زدیم، گفتیم، خندیدیم.

     در سرخوشی وصف ناپذیری بودم. به ناگاه دستش را پیش آورد و روی سینه ام گذاشت، کمی نوازشم کرد. شرم و حیا مانع از هر حرکتی می شد که متقابلا کاری انجام دهم. از یک طرف خلق و خوی فرهنگی مانع می شد تا احساساتم را به او نشان بدهم  و از طرفی برای اولین بار دستش به بدنم می خورد و یک احساس خوشی را برایم به همراه داشت. بی حرکت ماندم و او دستش را از روی سینه به طرف گلو وگردنم می کشید. دستش سرد بود خنک! گرمی دستش را بیشتر دوست داشتم. اما دست یارم بود چه فرقی می کرد که گرم باشد یا سرد. دستش را دور گردنم حلقه زده بود و خوشی زاید الوصفی داشت اما قلقلکم میداد. نوازش دستش را بر روی سینه و گلو و گردنم با ضرب آهنگی مقطع و بریده بریده، حس می کردم. در سرخوشی نوازش دست یار، سیر می کردم و از خود بی خود شده بودم. به عشقم رسیده بودم آنهم عشقی که بی مهابا و بدون هر گونه ترس به نوازش من پرداخته بود. انگشت کشیده و زیبایش را از زیر گلو به طرف چانه ام به نرمی و آهستگی کشاند و روی لبم گذاشت. تمامی سطح لبم را از این سر تا آن سر می کشید و نوازش می داد. مثل ابن بود که انگشتش را با حرکتی منظم بر روی لبانم می کشید. احساس زیبا اما  پاک و بی آلایشی را داشتم.

     به خودم جرآت دادم و مصمم شدم تا حداقل انگشتش را ببوسم. انگشت سرد اما پر از احساسش را بوسیدم اما بوسیدن همان و سوزش جانکاه و بیداری همان و ...

شما دنباله داستان را چگونه می پندارید و چه حدسی می زنید؟ 

 

 

  

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم