پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

آقای موافق (شیر مادرت مو نگُفتُم)

 

     آقای موافق یکی از فرهنگیان فعال و خوش مشرب و کاردان اداره بود که تصدی آموزش را بر عهده داشت. او اهل آبادان بود،مهربان و دوست داشتنی. از قهرمانان جنگ بود و مدتی هم در جبهه شهرش،آبادان پایداری و مبارزه کرده بود. سن و سالی از عمر گرانقدرش را در پای تخته سیاه طی کرده و برف پیری، جبین مردانه اش را جذاب و دوست داشتنی تر کرده بود.

     پس از مدتی از منطقه جنگی به آموزش و پرورش بازگشت. من از واژه «جنگ زده» که خطاب به شیرزنان و دلاور مردان خطه خوزستان و دیگر مناطق جنگی کشور عزیزمان که در گیر جنگی ناخواسته و نامشروع گرفتار آمده بودند،می گفتند متنفر بودم،زیرا این مردم مرز نشین و مرزدار میهنمان بودند که تمامیت ارضی و استقلال کشور را در برابر هجوم صدام جنایتکار رقم زدند. من و همکارانم به آقای موافق نام دلاور را گذاشته بودیم،واقعاً یک دلاور بوده و هست.مدتی است که از این مرد مبارز و فرهنگ مدار بی خبرم.

     آقای موافق با لهجه شیرین آبادانی حرف می زد. صورتش سراسر پر از خنده بود، کسی از هم نشینی با او سیر نمی شد. خلاصه هر چه از خصوصیات نیک او بگویم،کم گفته ام.

     آقای موافق چند روزی از باز گشتش از منطقه جنگی نگذشته بود.همان طور که گفتم او متصدی آموزش بود. یک روز که برای امری به اداره رفته بودم،متوجه اتاق آموزش شدم که تعداد زیادی افراد در آنجا ازدحام کرده بودند و سر وصدای زیادی از آنجا می آمد. با عجله خودم را به اتاق آموزش رساندم و دیدم که همه دور تا دور آقای موافق را احاطه کرده اند و آقای موافق هم با لهجه آبادانی وسط جمعیت مرتب می گفت:

     بخدا مُو نگفتم که مدرسه رو تعطیل کن،خُدِش تعطیل کرده به مُو چه؟ مو چه تقصیری دارُم؟ کا، بینم،نگام کن،مو بت گفتم تو مدرسه رو تعطیل کن؟ آخه تو مدیری، مو مدرسته تعطیل می کُنُم؟ به مو چه؟ وی سی کن اینو! و...

     آقای موافق که ناراحت و عصبی بود ناگهان چشمش به من افتاد و با صدای بلند گفت: کا، شیر مادرت بیا به اینا بگو که مو نگفتم مدرسه رو تعطیل کن،هر چه میگُم باور نمی کنِن! به حضرت عباس مو نگُفتُم و...

     رئیس آموزش مدیر مدرسه را بازخواست و نکوهش می کرد که چرا مدرسه را بدون عذر موجه و تعطیل رسمی، تعطیل کردی؟ چرا بچه های مردم را از سر کلاس بدون خبر والدین به خانه فرستادی و چرا ...

 

        مدیر مدرسه آقای موافق را نمی شناخت و با عصبانیت می گفت که به علت بارش برف و سرمای شدید، از بعضی از معلمان شنیدم که مدارس تعطیل شده اند و هر چه به رادیو گوش دادم خبری نشد، تصمیم گرفتم که با اداره تماس بگیرم، زنگ زدم یکی گوشی را برداشت و پرسیدم که آیا مدارس امروز تعطیله؟ (با اشاره به آقای موافق) صدای خود این آقا بود،لهجه داشت و به من گفت: آقای رئیس نیست ،من موافقم. خوب تا  شنیدم که گفت من موافق هستم من هم مدرسه را تعطیل کردم، (خطاب به رئیس آموزش) نقصیر من پیه میگن این آقا متصدی آموزشه خوب این گفت موافقم و من هم با این مجوز تعطیل کردم.

    آقای موافق به یکباره زد زیر خنده و شکمشو گرفت و دولا و دولا اومد به طرف من و گفت: شیر مادرت مردمو سی کن چی میگن؟ به طرف مدیر بر گشت و گفت :

     آخه مرد حسابی مو اسمُم موافقه نه ای که با تعطیلی مدرسه موافقم! تو مدیر مدرسه  اسم مونِه، نَه بلدی؟

     ناگهان خنده  حاضرین اتاق آموزش را به لرزه در آورد و من هم که روده بر شده بودم از کار آقای مدیر و آقای  موافق که آن طور خودش را  معرفی کرده بود. حاضرین همه با هم گفتند مو موافقم...

      از آن روز هر وقت به آقای موافق می رسیدم می گفتم مو موافقم! آقای موافق هم با خنده می گفت شیر مادرت ولمون کن ...

آرزوی سلامتی و سربلندی برای دوست عزیزم آقای موافق می کنم. کاش این نوشته باعث شود تا خودش یا دوستی از حال موافق عزیز باخبرم کند.   

  

      

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم