پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

استاد محمد بهمن بیگی قشقایی به ملکوت اعلی پیوست

  

معلم و پدر آموزش و پرورش عشایر ایران ، استاد محمد بهمن بیگی ملکوتی شد و بر بلندای آسمان بی انتهای دانش و علم به پرواز در آمد و جاودانه در جایگاه شایسته خویش ، در بهشت برین و در جوار بزرگان علم و دانش ایران و جهان آرمید . محمد بهمن بیگی دلاور مردی که با دستی تهی اما با اراده ای آهنین و اندیشه ای آرمان خواه و پیشرو، به دیو سیاه جهل و نادانی تاخته  و شیطان سیاهی ونادانی را از پای در آورد . در میان سیاه چادر های عشایر سراسر ایران چادر سپید دانش را بر افراشت  تا فرزند عشایر نیز از دانستن و داشتن و خواندن و نوشتن بی بهره نماند و با تلاش و پشتکار مردانه و عالمانه خویش ، این حق را برای آنان به وجود آورد که  سیاهی را از سپیدی و جهل و نادانی را ازعلم و آگاهی  تشخیص و تمیز دارند .

    بهمن بیگی با جهل و جبر و سیاهی جنگید . تفنگش تخته سیاه بود و فشنگش گچ و سواد را برای عصای پیری و دوای چشم کوری به میان مردم عاشق و صادق عشایر ایران زمین که به ضعف و نادانی وکوری و نابینایی دچار گردیده بودند و به ارمغان آورد . چادرهای سپید محمد بهمن بیگی همه چیز را با خود به میان عشایر آورد . او مردم عشایر را با الفبا به بی نیازی رساند و خوان مردم نیازمند را از دانش وآگاهی  پر نمود .و ...

بخارای او ایلش شد و بیشتراز پیش بدان دل بست و از دیدار ایل با مردمان ساده و صادقش و چادر سیاه و سپید ، اسب و شیهه آن هرگز سیر نشد .چادر سیاه را دوست داشت اما نه به سیاهی جهلش بلکه به خنکای آن و زیبایی و درون و برونش که از آنجا همه جا را میدید و نظاره میکرد .

استاد بهمن بیگی  در کتاب بخارای من ایل من خود در اولین داستانش چنین آغاز نموده اند :

   من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم . روز تولدم مادیانی را دور از کره نگاه داشتند تا شیهه بکشد . در آن ایام ، اجنه و شیاطین از اسب وحشت داشتند ! هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا شلیک کرد . من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم ...

           

   امروز خیل دانش آموختگان کلاس و مکتب این معلم فاضل و دلسوز در سراسر ایران عزا دار استاد و مولای خویش اند . من نیز ستاد در برابر خدمت زیر دستانش از تشویق و تقدیر لذت می برد ، در آغوش می گرفت و به به و آفرینش فلک را کر می کرد . کاری می کرد که معلمی موفق از شوق سر از پا نمی شناخت و دوصد چندان انرژی مثبت می گرفت و بهتر از قبل بکارش دلگرم و کوشاتر می گشت . تشودقش مادی نبود ، برتر و والاتر از تقدیر و تشویق مالی و مادی بود . او جان می بخشید و حرکت . یادم نمی رود زیرا یکی از بهترین خاطراتم است . یک روز بعد از برپایی اردو،  تشریف آورده بودند و طی گزارشی که به ایشان داده بودند اطلاع حاصل کرده بودند که کلاس بنده از بهترین های اردو بود ،  مرا به سالنی که به همراه دیگر مسوولین مشغول صرف  غذا بودند فرا خوانده و تبریک گفتند و فرمودند که همین را می توانم بگویم که کار خودت را خوب انجام دادی ، چیزی ندارم به تو بهم فقط این بشقاب کباب را دارم که به تو هدیه می کنم بیا این کباب را بخور و مزه کباب مدیر کلی را بچش . تشکر کردم اما غذای استاد را بر سر سفر نزد ایشان گذاشتم و عرض کردم که بنده هم دست پرورده مکتب شما هستم ، خدمت را در ازای وطیفه انجام داده . رو به حاضرین فرمودند این هم یک مرد بختیاری است  و از قوم بختیاری و مردان بختیاری زیاد شنیده ام بختیاریها غرور دارند و نان را با نام عوض نمی کنند . همین برایم بس بود به اندازه یک دنیا ، مرخص شدم .

بنده نیز که دست پرورده و شاگرد مکتب اویم با شنیدن وداع استاد با این جهان فانی ، بی اختیار اشکم  جاری شد و بغض غم از دست دادن بزرگ مردی چون وی ، گلویم را فشرد و به دیار خاطرات محضر استاد کشاند .

   بایگانی ذهنم پر است از سخنان حکیمانه و استادانه ایشان در باب علم و علم آموزی و خدمت . او خدمت و ایثار را به ما آموخت . او به ما یاد داد تا به هم نوعان خویش مهر به ورزیم و آنچه را داریم با آنان  تقسیم کنیم .  او همه را دوست داشت . یعنی مردی عاشق بود . عاشق مردان تلاشگر و خدمتگزار چون خودش ، عاشق همنوعان دلسوز  ، عاشق خدمت ، عاشق مهرورزی ,عاشق ایثار و از خودگذشتگی . و دشمنی هم می کرد ، دشمن سستی بود ، با آنان که کم فروشی می کردند سر ناسازگاری داشت . در این دشمنی هیچ گذشتی نداشت ، او می گفت آن کسی که از کار خود بزند به مردم خیانت کرده و به جامعه زیان رسانده است .  آلبوم عکسهایم از تمثالهایی مبارک ایشان و هم چنین تشویق نامه های امضاء و تبرک شده این ابر مرد مزین است که به افتخار ، به عنوان ارزشمندترین و بهترینهای زندگی ام  به عنوان گنجینه ای پر بها  ، به ثمن هستی خویش نگاه خواهم داشت .

عروج ملکوتی معلم  بزرگ و عالم فرهیخته و نویسنده  ارجمند ،  استاد محمد بهمن بیگی قشقایی ضایعه بس عظیم و بزرگی است که بر پیکر آموزشش و ادب کشور ایران وارد شده است . این مصیبت بزرگ را به همسر گرامی استاد ، بی بی سکینه بهمن بیگی که خود از معلمان دلسوز و نمونه عشایر بودند و هم چنین به فرزندان عزیز و دیگر بستگان و همه شاگردان و دانش آموختگان مکتب ایشان و دوستداران و علاقه مندانشان تسلیت عرض می نمایم . مسلم میدانم که خدمت صادقانه و خالصانه یکایک دوستداران استاد و دیگر خادمین ایران  روح بلند شان را شادتر خواهد نمود .

روحش شاد یادش گرامی باد و مکتب ، مسلک ، آیین و روش آموزشش پر رهرو و هماره پا بر جای باد  .

  

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم