پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

دنباله حکایت چوپان عاشق

بوسه همان و سوزش جانسوز و جانکاه همان . در حالتی خوش و رویایی زیبا به همراه درد و سوزشی بر روی لبم از خواب پریدم . در حالت بوسیدن انگشت یار بودم اما با باز کردن چشمهای حیرت زده و پریشان ناشی از درد و سوزش ، به جای انگشت زیبای یار ، ماری خوش خط و خال را دیدم که نیشش را به لبم فرو کرده و خود را دورگلو و گردنم چمبره زده است .  علاوه بر بهت و وحشت و اضطراب  و درد ، فشار چمبره مار بر روی گلویم ، نفسم را تنگ و به شمارش انداخته بود . درست نمیدانم که چشم باز کردن  و دیدن  صحنه وحشتناک نیش زدن مار را بر روی لبم و عکس العملم چه زمانی را طی کرد ، فقط میدانم که واکنشم سریع بود ، یعنی برق آسا !

سریعا  سر مار را گرفته و با شدت و سرعت  از لبم جدا کردم اما ، چون مار به دور گردنم حلقه زده بود به راحتی از بدنم جدا نشد ، مجبور شدم که دستم را به طرف مخالف بدنم بکشم تا مار از گردنم باز شود . نیش مار به لبم فرو رفته بود و با کشیده مار ،نیشش بمانند سوزنی که در جسمی فرو رفته باشد ، به صورت افقی لبم را جر داده و پاره کرد و خون و خونابه از لب و دهانم به بیرون فوران کرد . منظره وحشتناکی بود .

 یاد گرفته بودم   که در صورت مارگزیدگی و تنها بودن ، قبل از هر چیز ، ابتدا سر مار را له کرده و از هر نوع حرکت و عملی دوباره او را باز داریم و سپس اگر محل نیش در دست یا پا باشد ، کمی بالاتر از محل گزیدگی به طرف بدن را با نخ یا هر نوع رشته و ریسمانی بسته تا از ورود زهر و سم به بدن جلوگیری کرده و بعد از آن محل گزیدگی را با چاقو یا تیغ و یا هر وسیله برنده ای ، برش بدهیم و خود یا دیگری که همراهمان باشد مک زده و یا با فشار دادن زهر موجود در بدن را خارج نماییم ، اما مشکل این بود که نیش زدگی در جایی بود که امکان بستن و ممانعت از ورود زهر به بدن نبود . و این را هم آموخته بودم که اگر مارگزیدگی در چنین نقاطی از بدن مانند مانند لب باشد ، جان عزیزتر و مهمتر از اندام بدن است ، ناقص می شوم اما نمیمیرم . به سرعت با تکه سنکی سر مار را با ضربه ای محکم خورد کردم و چاقو را از غلاف کمری در آورده و با یک دست گوشه لبم را گرفته و با دستی دیگر لبم را بریدم . با دو دست لبم را فشار داده تا زهر از آن خارج شود . خون از لبم فواره می زد . انگار که سر خروسی را بریده اند و رهایش کرده اند . از وحشت و درد ، به خود می پیچیدم . داد و فریاد و زجه و زاری ام  می زدم . سگ گله هم که فهمیده بود که مشکلی برایم پیش آمده با پارس های معنی داری رو به طرف مال ( مجموعه خانه های عشایری بختیاری را که در نزدیکی هم چادرهای خود را بر پا می کنند مال می گویند ) خانواده ها را از اتفاقی با خبر کرد .  گله هم رم کرد . رم گله مانند یک موج پرواز و کوچ پرندگان بود . گاهی به این سو و گاهی به آن سو . مردم با شنیدن پارس اضطراب آمیز سگ و رم گله که و ایجاد صدای زنگوله ها  ، به طرفم آمدند . مرا دیدند با لبی پاره و پر از خون و ماری کشته شده و هرکدام سوالی می کرد . من نیز  توان حرف زدن با لب پاره و خونین را نداشتم ، ضمن اینکه از طرفی ، ضعف و سستی هم بر اثر ورود زهر به بدنم مستولی شد .

در میان شیون زاری زنان و مردان ایل ، مرا به مال بردند . هر کسی طبابتی میکرد و نظری میداد . یکی میگفت مار را بسوزانید و خاکسترش را روز لبش بگذارید ، دیگری می گفت ملا را بیاورید تا دعا بنویسد و زهر را ببرد و نابود بکند ، پیرمرد مال می گفت شیر زن جوانی را روی لبش بدوشانید  خون بند بیاید و زهر را از بین ببرد ، پیرزنی گفت شیر گاو یا گوسفند را به او بخورانید اگر زهر وارد بدنش شده باشد ،  شیر سم را از بین می برد . . .

کاسه شیری آوردند و به من نوشانیدند . سیر تا وارد معده ام شد لحظه ای بعد بالا آوردم . شیر بریده بریده و قالبی از دهانم خارج شد . یکی می گفت : دیگر خوب می شود چون شیر به شکل مار از دهانش خارج شده است . خلاصه ضعف و سستی بجای خود ، خون لبم بند نمی آمد . مال یارم کمی بالاتر از مال ما بود . زنان و مردان مال بالا هم شیون کنان آمدند . صدای دختر مورد علاقه خودم را می شناختم . جیغش را هم می شناختم . کیکه می زد . اسمم را می آورد . دیگر از خود بیخود شده بود . شرم و خجلت را از یاد برده بود . عشق خودش را نشان داده بود . خانواده اش آمدند اما خودش بالای مال ما زیر درخت بلوطی با چند نفر از دختران دیگر نشسته بود . در ضعف و ناتوانی و خون و درد گوشه چشم دلم با او بود . هر کس هر کاری از دستش بر می آمد برایم می کرد . اسفند و کندر دود می کردند ، بریزه  کلخنگ ( سقز یا شیره درختی از خانواده پسته ، پسته کوهی )  و سرگین ماچه الاغ ( سمات ) برای ضدعفونی دود می دادند و به قول محلی ها بو بر می کردند ، و بالاخره کاری نبود که برای نجات و علاج من انجام ندهند .

بیطال ( بیطار)  مردی بود که  حیوانات را طبابت می کرد . گاهی هم برای انسانها هم طبابتهایی انجام می داد .شکسته بندی و بخیه زدن و غیره را روی آدمها انجام میداد . از دم اسبی چند رشته مو جدا کرد و سوزنی را آماده کرد و به چند نفر از جوانان گفت که دستهایش را بگیرید تا لبش را بدوزم . هر چند بدنم تقریبا بی حس بود و ضعف داشتم اما با فرو رفتن سوزن در لبم و حرکت موی خشن و زبر دم اسب در لبم ، فریادم را به آسمان برد . موی دم اسب محکم ، زبر ، خشن و اره مانند است . چند نفر سر و دست و پاهایم را محکم گرفتند و بیطال به دوخت و دوز لبم مشغول گردید . نمیدانم کی بخیه زدن لبم تمام شد چون من در وسط کار از هوش رفتم .زهر وراد شده به بدنم و بد تر از آن زجر بخیه مرا به عالم بی خبری و بی حسی برد . دیگر نه صدای یار را می شنیدم و نه درد سوزن و دم اسب را .

وقتی به هوش آمدم که نور آفتاب از لابلای برگهای درخت کنار چشمم را روشن می کرد . به اطرافم نگاه کردم . مال ساکت بود !  مثل اینکه کسی آنجا نبود . نیم خیز شدم و سرم را بالا آوردم تا بهتر ببینم . دیدم که هیچ بهونی ( چادر سیاه - چادر بافته شده از موی بز ) برافراشته نیست  ! هیچ مشکی بر دار ملار ( سه پایه مشک و دوغ زنی ) نبود ! شعله از هیچ اجاقی زبانه نمی کشید ! رقص دود بود که به سوی آسمان با پیچ و تاب به بالا می رفت . نعجب کردم ! چه خبر شده ؟ حالا که وقت مال کنون( کوچ ) نیست ! مال کنون که شور و شوق دارد ! سر و صدا وهیاهو وجنبش دارد ! نمی توانستم بفهمم که چه اتفاقی افتاده است ؟ فقط میدانستم که این وضعیتی غیر معمول است .  سعی کردم که تکانی بخورم . جابجا شدم . پایین پایم  دالو دام ( مادربزرگم ) را دیدم .داشت دمدال ( زمزمه همراه با ناله ) می کرد . صدایش کردم . تا مرا دید که نیمخیز شده ام ، گریه را همراه با گاگریو ، سر داد . صدای ساز چپ از مال بالا به گوش می رسید . سرود و گاگریو دسته جمعی زنان ایل در دل کوه پیچیده بود . گفتم دالوم  چه اتفاقی افتاده است ؟

مال بالا چه خبر است ؟ ساز چپ برای کی می زند ؟ زنان ایل برای کی گاگریو و سرو می خوانند ؟

مادر بزرگم ( دالوم ) نگاهی غم آلود کرد و به آهنگی حزن انگیز گاگریوش را ادامه داد و خواند :

آخمی ، لول ز خومی دیدی چه کردم       گمون چینون روزی به خوم نکردم

( آه و حسرت بر خودم که دیدید که بر خودم چه کردم ؟ هر گز گمان چنین روزی{ سرنوشتی } را به خودم نمی کردم )

خودم را از رختخوابم بیرون کشیدم و نزدیک مادر بزرگ شدم . از او جویای قضیه شدم . که چه شده ؟ خانواده کجا رفته اند ؟ مردم مال کجا هستند ؟ مال بالا چه خبر است ؟ بگو تا بدانم ؟ با شیون و زاری مرا به آغوش کشید و گفت :

دا ، . . .

 

    

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم