پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

چوپان عاشق

چوپان عاشق

ولنتاین به همه عشاق مبارک . عاشقانی که با نگاهی پاک به عشق و دوستی می نگرند ، به آنانی که از اولین عشقشان که از دستان گرم پدر و آغوش پر مهر مادر آموختند . این داستان را به تمامی دوستمداران و عشاق تقدیم می کنم . اما ناتمام که بعدا پایانش را اضافه خواهم کرد . می خواهم بدانم که شما چه پایانی را برای این داستان که مستند است پیش بینی می کنید . عاشقانه باشید و به همراه و همگامانتان با عشق ادامه دهید . 

چوپان عاشق

روزی  برای تحیقیق و تفریح در یکی از کوهستانهای زاگرس ، در میان قوم بختیاری ، در میان همتباران خودم ، به چوپانی برخورد کردم که در کنار گله مشغول به چرای خود روی تخته سنگی لم داده بود . سگ درشت و پشمالویی در کنارش چمباتمه زده بود و از دور مرا خیره خیره نگاه میکرد . ترسیدم که جلوتر بروم . چوپان گفت نترس بیا ، سگ گله با تو کاری ندارد . به نزد او رفتم . تعارف کرد تا بر روی نمد پهن شده بر روی سنگ بنشینم . چای دودی خوشمزه ای را تعارفم کرد و من هم بدون تعارف و اکراه  دو دستی  ، استکان و نعلبکی را از دستش گرفتم . حبه قندی هم کنار استکان در نعلبکی قرار داده بود . قند خیس خورده به چای را که دهنم گذاشتم به یکباره آب شد . چای زیاد داغ نبود . آنرا نوشیدم ، خیلی خوشمزه بود و طعم بخصوصی داشت . همینطور که چای را می نوشیدم نگاهم به مرد چوپان بود که جویای احوالم بود و از من پرسید که کجا بودم ، به کجا می روم ، اهل کجا هستم ، چکاره ام و ...

در حین  گوش دادن به حرفهایش  ، براندازش کردم ، نگاهم متوجه وسط لب چوپان شد که به طور غیر عادی جلو آمده بود و جای زخم و برشی بر روی لبش پیدابود  . مشخص بود که لب مرد پاره شده و بر اثر پارگی و بخیه بد ، گوشت اضافی آورده و  ضخیم وکمی هم جلو آمده بود . چوپان مردی بی تکلف و خوش بیان بود . چشمان نافذ و صورت سوخته از آفتاب و پرچینش ، از او چهره ای مردانه و با ابهت ساخته بود . از صحبت هایش لذت می بردم و محو تماشای قیافه مردانه و بزرگ منشی او قرار گرفته بودم  . نخواستم در مورد لبش حرفی بزنم . نیازی نبود چون ، چوپان آنقدر حسن و زیبایی داشت که  جای زخم و برآمدگی روی لبش را  می پوشاند . سادگی و صمیمیت و صداقتش یک دنیا ارزش داشت .  زخم روی لبش از ذهنم بیرون رفت و فقط گوش میدادم .

همینطور که با من حرف می زد ، گهگاه تکه نانی از توبره اش بیرون می آورد نزد سگش می انداخت . سگ با وفا با تکان دادن دم و گاهی با پارسهای کوتاه تشکر و قدردانی خودش را نسبت به صاحبش نشان می داد . گاهی صوت مخصوصی را با لبش می نواخت و گله در حال چرا را آرام یا به سویی در حرکت در می آورد . ملودی و تم صوت ها با هم متفاوت بود و همچنین حرکت و واکنش گوسفندان هم نسبت به نوع صوت مختلف بود. دوربین فیلمبرداری همراهم بود اما حیفم آمد که آنرا روشن کنم چون هر وقت و هر جا که با مردم محلی میخواستم مصاحبه ای بکنم و دوربین در میان می آمد فورا لحن کلام وطرز حرف زدن و  ژست نشستن و... مردم تغییر می کرد . انوقت بود که آنچه من نیاز داشتم نمی شنیدم . چیزهای را می گفتند که رنگ و بوی شهر و شهری را داشت . مردم عشایری و روستایی با دیدن دوربین اصالت خود را نادیده گرفته و گویش و لهجه بومی و محلی خود را کنار گذاشته و سعی می کنند به زبان فارسی حرف بزنند . برایم تجربه شده بود که در تحقیق و کنکاش در شناخت و کسب  آداب و سنن محلی و مسایل اجتماعی آنان از بکارگیری دوربین صرف نظر کنم . بنابراین چشم و گوشم را باز کردم تا گفته ها ی مرد چوپان را بدون دوربین ، ثبت و ضبط نمایم .

از مردچوپان در مورد کارش و زاد و ولد گوسفندان و عایدات کارش پرسیدم . شکر خدا را بجای آورد و گفت : ای بد نیست اما کفاف زندگی رو نمی دهد . بره های نر را می فروشیم واگر نیاز پیدا نکنیم بره های ماده  را نگه می داریم تا به گله اضافه شوند . کشک و روغن و پنیر و پشم و پوست را هم جمع آوری می کنیم و به شهر برای فروش می بریم . خدا خیرشان بدهد از ما کم می خرند .  ارزان از ما می خرند و گران به شما می فروشند !  

مرد چوپان وضعیتی خوبی نداشت اما در ابتدای صحبت خدا را شکر کرد و در باره ارزان خریدن خریداران بنکدار هم نفرینشان نکرد بلکه گفت خدا خیرشان بدهد . چقدر مثبت و زیبا صحبت کرد . عینک بد بینی روی چشمش نبود ، زبانش به بدی و زشتی عادت نکرده بود و به آنانی که به او ضرر هم میزنند بد نمی گفت . او با همه دوست بود و همه را دوست داشت حتی بنکداری که فراورده های دامی او را ارزان  می خرید  . او دشمن و دشمنی را نمی شناخت و فقط از دوستی و عشق  می گفت ، از عشق به گوسفندانش ، به سگش ، به مردم ، به خریداران بی انصاف و .... از همه به نیکی یاد می کرد . او عاشق بود . با همه دوست بود . نگاهش ، کلامش ، بیانش و همه وجودش عاشقانه بود و موجی از انرژی مثبت و از عشق و دوستی در وجودش هویدا بود  . او به من انزری عشق و دوستی را داد و آموخت .

به چوپان گفتم :

نگاه و کلام و وجودت ، همه و همه نشانه هایی است از عشق و دوستی ، عاشقی ؟

گفت : بله عاشق بودم .

گفتم بودی ؟ آیا به عشقت هم رسیدی ؟

گفت:  بله  رسیدم .

گفتم خدا را شکر که به عشق و دلدارت رسیدی.

مرد چوپان انگشتش را روی زخم و برآمدگی لبش گذاشت و گفت :

بله رسیدم اینهم نشانه عشق و عاشقی من .

گفتم : یعنی چه ؟ این چه نشانی از عشق و عاشقی است ؟

گفت : داستان مفصلی دارد .

با وقار و طمانینه خاص خودش ، مشک کوچک دوغی را که به همراه داشت از درون توبره در آورد .  بند در مشک را گشود ، مقداری در کاسه رویی ( جنس روی ) ریخت و به من تعارف کرد . بعد خودش هم کاسه ای از دوغ را نوشید  و آهی کشید و گفت بشنو تا بگویم آنچه را از عشق که سهم بود و به من  رسید .

چوپان گفت : دختری  را دوست داشتم . خیلی به او علاقه مند بودم . او هم به من ابراز علاقه می کرد .از جنس خودمان بود . مادرانمان در باره  نامزدی ما  صحبتهایی کرده بودند . مانده بودیم تا چند ماه آینده که عزای ایل برداشته شود و بزرگان جلسه بله بستان را تشکیل بدهند و بله را بستانند .

  وقتی که او به همراه دیگر دختران محل برای جمع آوری هیزم به کوه می آمد ، آواز می خواند . صدایش قشنگ و گیرا بود . پژواک صدایش در کوه دیوانه ام می کرد . از خود بیخود می شدم . من هم گاهی در جواب او می خواندم . از ته دل و از سوز دل برایش می خواندم . صدایم به زیبایی و گیرایی او نبود اما از دلم بر می آمد و می دانستم که به دل یارم هم می نشیند . گاهی هم ، نی را از پر شالم بیرون می آوردم و مقام گلمی یار گلم  را برایش  می نواختم . با این آهنگ او را صدا می کردم ، پیامم را به او می رساندم . او هم در پاسخ  هم برای من می خواند . از ابیاتی عاشقانه و پیام دار برایم می خواند :

تو به دیر و مو به دیر میونمون رو     یه کلکی راست بکن جا هر دومون بو

( تو دوری از من و من هم از تو دورم میان مان رودی است – قایقی را مهیا کن و بساز  که در آن جای هر دو نفرمان باشد)

و ...

مردم عشایری برای خودشان  قوانینی دارند  . دختر و پسر حریم یگدیگر را رعایت می کنند .ما گرچه در کوهستان بی در و پیکر آزاد هستیم که به هر کجای آن برویم و هر کسی را ببینیم ،  اما رفتار پدران و مادران به ما یاد داده تا پاکی و سلامت را رعایت کنیم و حق نزدیک شدن به حریم دختران و زنان را نداریم .حرمت زن در ایل ما جایگاه خاصی دارد. ما طبق عرف و قانون قوم خود ملزم به رعایت آن هستیم  .

دختر مورد علاقه ام را گهگاه سر چشمه می دیدم . تا مرا می دید یا فرار می کرد و یا رو میگرفت و از شرم پشت به من می ایستاد . من هم عرق شرم را بر پیشانی داشتم . دست و پایم را گم می کردم اما از دیدنش خوشحال بودم .  در آن حالت بود که دختران دیگر با کنایه اشعاری می خواندند و ...

همیشه خوابش را می دیدم . در خواب از عشق و علاقه و دوست داشتنم با حرف می زدم ،  در بیداری هم  ، بدون این که او را ببینم ، هم کلامش می شدم . روزی در کوه از فرط عشق و علاقه به او گریه کردم از اینکه نتوانسته بودم با او حرفی بزنم و عزا برداشته نشده بود تا نامزد شویم وسپس  به خواب رفتم . در خواب مثل همیشه به سراغم آمد ، با هم حرف زدیم ، گفتیم ، خندیدیم . در سرخوشی وصف ناپذیری بودم . در خواب هم هر دو رعایت شؤنات را کرده  و طبق سنت و آداب ایلی رفتار نمودیم . به ناگاه دستش را پیش آورد و روی سینه ام گذاشت . کمی نوازشم کرد . شرم و حیا مانع از هر حرکتی می شد که متقابلا انجام دهم . در حیرت بودم که چرا اینکار را می کند . از یک طرف باید مانع می شدم و از طرفی برای اولین بار دستش به بدنم می خورد و یک احساس خوشی  را برایم به همراه داشت . بی حرکت ماندم و او دستش را از روی سینه ام به طرف گلو وگردنم کشید . دستش سرد بود خنک . گرمی دستش را بیشتر دوست داشتم . اما دست یارم بود چه فرقی می کند گرم باشد یا سرد . دستش را دور گردنم حلقه زده بود و خوشی زاید الوصفی داشت اما قلقلکم میداد . مثل اینکه روی سینه و گلو و گردنم هنگام نوازش و کشیدن، با لمس و ضرب آهنگی مقطع و بریده بریده ، انجام می گیرد.در خوشی نوازش یار ، سیر می کردم . از خود بی خود شده بودم . به عشقم رسیده بودم آنهم عشقی که بی مهابا به نوازش من پرداخته بود . انگشت کشیده و زیبایش را از زیر گلو به طرف چانه ام به نرمی و آهستگی کشاند و روی لبم گذاشت . تمامی سطح لبم را از این سر تا آن سر می کشید و نوازش می داد . گویی که انگشتش را با حرکت روی لبم می کشید . احساس زیبا اما  پاک و بی آلایشی را داشتم .گفتم باید از عشقم که اینهمه به من لطف کرده ، تشکر نمایم . پس باید انگشتش را ببوسم . لبم را جمع کردم وتا نوک انگشت زیبایش را ببوسم . بوسه همان و . . .

 

 

  

 

 

 

 

 

 

  

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم