پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

شاهنامه حکیم توس و داستان گله دار و بختیاری که: لر باشی و ملا نباشی ؟

شاهنامه حکیم توس و داستان گله دار و بختیاری که: لر باشی و ملا نباشی ؟

در بختیاری داستان مثل گونه ای است که از قدیم بجا مانده است و گاهی به صورت مثل استفاده می شود. معمولا این مثل  برای کسانی بکار برده می شود که دیگران حقیقت موضوعی و یا موجودیت چیزی را از روی اطمینان و قراین و نشانه در نزد وی به یقین و حتم بدانند اما  آن شخص انکار نماید.

اکثر بختیاری و شاید هم قوم گله داربا این مثل آشنا هستند و گاهی هم آنرا به عنوان تذکری مثل گونه بکار می برند. اما شاید از چگونگی داستان آن اطلاعی نداشته باشند. مثل لرباشی و ملا نباشی این گونه روایت شده است که:

قوم گله دار یکی از اقوام کهن و با ریشه و اصالت هستند که در شهرکرد یا دهکرد سابق زندگی می کنند و با قوم بختیاری روابط تنگاتنگ فرهنگی و اجتماعی داشته و دارند. قوم گله دار به جهت گله داری و دامداری به این نام مشهور و معروف گردیده اند. هم اینک این قوم در شهرکرد ساکن هستند و به همین نام طایفه ای زبانزد هستند و خود را از این قوم گله دار معرفی می کنند . حرفه قدیم آنان مانند بیشتر مردم بختیاری چوپانی و گله داری بود . گله دار ها برای تعلیف به سرزمین بختیاری می آمدند .گله های گوسفند قوم گله دار به کثرت  و زیادی زبانزد بود . لبنیات این قوم هنوز از اعتبار و جایگاه مرغوبیت و کیفیت برخوردار و مشهور و معروف است . کثرت و شمار زیاد دام و نیاز به مراتع و چرگاه تازه مستلزم کوچ و مهاجرت این قوم تلاشگر و مقاوم بود . این قوم به بزرگ منشی و سخاوت و میهمانداری معروف بودند . مردان و زنان قوم گله دار به مقاومت و سخت کوشی معروفند . مردان و زنان قوی هیکل و درشت اندام  و سیه چرده از سرمای کوهستان و گزند آفتاب ، از طبیعت نهایت استفاده را می بردند . در کوهستان بختیاری از خود زمین مرتع نداشتند خوش نشین و اجاره گر بودند اما قومی راحت طلب نبودند . سخت کوشی و مقاومتشان در جنگ و درگیری و سیل و برف و باران زبانزد بختیاریها بود .   کوچ گله دارها  به نقاط مختلف موجب دور شدن از درس و مکتب فرزندانشان می شد که بکار چوپانی مشغول بودند . اما بیشتر این قوم که از چوپانان خودی و یا بختیاری و دیگر اقوام بهره می بردند فرزندان خود را در دهکرد (شهرکرد) به مدرسه و یا مکتبخانه می فرستادند و این دسته از فرزندان  ده نشین و یا شهرنشین کمتر به سراغ گله های دام و گله داری میرفتند مگر برای سرکشی و تفریح . بنابراین  اکثرا  چوپانان قوم گله دار از خودی و یا چوپانان اجیر، بی سواد بودند .

 در بین مردم بختیاری نیز افراد زیادی بیسواد بودند ، اما بر خلاف چوپانان گله دار ، تقریبا همه شاهنامه خوان بودند چه ملا و چه غیر ملا .عده ای از سران و دولتمندان و ثروتمندان و ملایان مکتب دار بختیاری ملا و با سواد بودند . همین عده فرزندان خود را به مکتب می فرستادند و آنان را باسواد و ملا می کردند . ملا شدن فرزندان در قوم بختیاری رقابتی شد که همگان سعی میکردند فرزندشان ملا شود و بتواند شاهنامه بزرگ حماسی ایران و قرآن کریم را بخواند و به آنان افتخار کنند . این رقابت شوخی  و طنزی را در بین مردم جاری ساخت که می گویند فردی اسبی را نزد ملای مکتبخانه ای برد و به او گفت این اسب با ارزش را بگیر و ملایی را به پسرم بده . این شوخی و لطیفه گرچه دور از حقیقت و واقعیت است اما بیانگر حساسیت و رقابت مردم را نشان در آن زمان نشان می دهد . هر چند بی توجهی و خیانت  خوانین جابر را در بیسوادی مردم آن زمان نباید از نظر دور داشت که خود لکه ننگی است از ظلم و واپس گرایی این ثروت اندوزان زور گو . رقابت و شاهنامه خوانی و شاهنامه خواهی مردم باعث شد تا تعدادی از مردم بختیاری به سوی نور دانش خواندن و نوشتن حرکت کنند .

  یادگیری شاهنامه در مرحله اول ساده تر و راحت تر از قرآن بود . زیرا شاهنامه زبان پارسی بود و مردم بختیاری هم که گویشی از زبان پارسی را دارا بوده وهستند داستانهای شاهنامه را دوست داشته و بخوبی و سرعت می آموختند . در مکتبخانه ها پس از تدریس شاهنامه قرآن مجید را نیز درس می دادند. کتابهای دیگری مانند حیدر نامه یا هفت لشکر ، رز و میش ، حسین کرد شبستری  و غیره نیز تدریس می شد .

  یکی از برنامه های پرطرفدار و لازم الاجرا در جشنها و جلسات و گردهمایی های  مردم بختیاری شاهنامه خوانی بود . علاقه وافر مردم به اشعار حماسی و زیبای حکیم و فیلسوف ادب  شعرحماسی ایران و جهان ، فردوسی نامدار ، بی حد و حصر بوده و هست . وقتی شاهنامه خوانده می شد افراد حاضر در جلسه با اشتیاق فراوان گوش فرا داده و سعی در حفظ و از بر کردن اشعار می کردند . گهگاه مصرعی یا کلماتی  از شعر را با خواننده همخوانی میکردند و گاهی تحسین پهلوانی را کرده وآفرین و مرحبا و بارک الله فضا را پر میکرد و گاه اشک و بغض بر ماتم   کشته شده ای در جنگ ایران و توران ، سکوتی غمگنانه جلسه را فرا می گرفت . عشق و علاقه به کتاب بزرگ و بی بدیل شاهنامه و میهن دوستی و حس سلحشوری و پهلوان پروری و پهلوان منشی مردم بختیاری ، موجب می شد تا افراد به مکتب  و ملا یی و با سواد شدن بیشتر و بیشتر گشته و با سواد شدن را برای خود لازم می دانستند . در بختیاری واژه ناخوانده ملا  مصطلح است و به افرادی گفته می شود که در مکتب و یا کلاس درسی حاضر نشده و در نزد ملایی شاگردی نکرده اما خواندن و نوشتن را می داند . به این افراد ( نخونده ملا ) ناخوانده ملا می گویند . چه بسا افرادی که بوندن که بدون رفتن به مکتبی ملا شده بودند . قلمشان ذغال بر جای مانده از اجاق بود و دفتر و کاغذشان تخته سنگ صاف و صیقلی موجود در طبیعت .

برخی نیز شاهنامه را با گوش دادن در جلسات از بر کرده و  در گردهمایی ها به شاهنامه خوانی کرده و با آب و تاب و نقالی ، به تحسین و تمجید پهلوانان ایرانی و یا به تحقیر و تضعیف تورانیان می پرداخت . هیچ فرد بیگانه و ناآشنای حاضر در جلسه گمان نمی کرد که شاهنامه خوان آن جلسه بیسواد باشد ، چرا که نقال و شاهنامه خوان در جلسه بدون مکث و تعلل و فراموشی ابیات اشعار حماسی شاهنامه را خوانده و داستان را به زبان ساده و بیانی نیز برای حضار نقل میکرد . خود(نگارنده) شاهد جلسه ای شاهنامه خوانی بودم که شخصی شاهنامه را از روی کتاب می خواند؛ فردی که ایستاده در جلسه حضور داشت به خواننده شاهنامه در مورد تلفظ غلط کلمات و واژگان ایراد گرفته و صحیح و درست آن را ادا کرد . از شاهنامه خوانی این فرد و با بیان حماسی ایشان لذت بردم . حدود شصت سال داشت . وی را تحسین کرده و پرسیدم که چند سال شاهنامه می خوانید ؟ گفت از نوجوانی . گفتم که کتاب شاهنامه چاپ قدیم داری یا جدید ؟ کدام چاپ را دارید ؟  گفت : شاهنامه ای ندارم و تا کنون هم نداشته ام . گفتم از کتاب شاهنامه دیگران استفاده کرده و می کنید ؟ گفت خیر . از زبان دیگران آموخته ام . شاهنامه خوانان شاهنامه می خواندند و من به آنان گوش فرا دادم . من سواد ندارم و اسمم را هم بلد نیستم که به درستی بنویسم . شکل اسمم را یاد گرفته ام تا برای امضا  از آن استفاده کنم؛ من اسمم را نقاشی می کنم . حال از هر کجای شاهنامه بخواهید می خوانم . من و چند تن از افراد در جلسه از داستانهای شاهنامه را اشاره کردیم که او  با بیانی شیوا و آوازی دلنشین  خواند؛ بدون هیچ کم و کاستی!  او مردی بود از طایفه ململی بختیاری .

او شاهنامه ای بود گویا؛ وی را به بالای مجلس فرا خواندند . با متانت و بزرگواری گفت که از بستگان میزبانم . خود نیز به میزبانی  و بر درگاه جلسه شاهنامه خوانان ایستادن را افتخار می دانم . شعر خوانی و رفتارنیک و منش این مرد بزرگ بختیاری برایم فراموش ناشدنی است و افتخاری بس بزرگ برایم که با ایشان همنشین و آشنا شدم .

وجود مردان ملا و باسواد و ناخوانده ملای شاهنامه خوان بختیاری این گمان را برای افراد غیر بختیاری به وجود آورد که همه مردمان قوم بختیاری ملا هستند . واژه بختیاری (لر) با ملا همراه شد؛ لرِ ملا. کتاب شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی ، این نابغه و فیسلسوف ایران و جهان  در ملایی و باسواد شدن مردم ایران و هم چنین مردم بختیاری سهم بسزا و بالایی را داراست . یکی از کتب اصلی و لازم درسی زمان گذشته  شاهنامه بود . هفت ترم ملایی را در گذر ازهفت خوان ، با اشتیاق و با تحمل رنج فلک و ترکه طی می کردند و از دیو سپید و سیاه نمی هراسیدند تا به اکوان دیو و جهل جادوگر پیر پیروز می آمدند . رنج سی ساله فردوسی ثمره ای هزار و هزاران ساله داشته و دارد . نه تنها زبان فارسی را در برابر هجوم بیگانگان به خاک وطن حفظ کرد بلکه مردم ایران را با عشق میهن دوستی و وطن پرستی بیشتر آشنا کرد و بدینوسیله آنان را به  با سواد شدن و خواندن و نوشتن ترغیب و تشویق کرد . شاهنامه خود کتاب درس بزرگی است که بی گمان هیچ ایرانی با آن ناآشنا نیست و مردم بختیاری با آن زندگی کرده و میکنند و نام پسران و دختران خود را از نامهای شهنامه بزرگ انتخاب کرده و می کنند . از رستم و سهراب و سیاوش و اسفندیارو گیو و ... گرفته تا تهمینه و منیژه و فرنگیس و ... نامهایی است بر مردان و زنان ایران . به جرات می توان گفت که بیشترین نامگذاری پهلوانان شاهنامه در قوم بختیاری رواج داشته و دارد. جای بسی خوشبختی است که جوانان ما امروزه به شاهنامه و مطالعه آن علاقه زیادی نشان می دهند و به این کتاب و داستانهای حماسی آن عشق ورزیده وهم چنین به بزرگان ادبی و تاریخی خویش می بالند .

   شاهنامه خوانان در نزد مردم از گذشته تا کنون از جایگاهی والا و از ارج و قربی بالا بر خوردار بوده و هستند . مردم بختیاری گذشته از عشق و علاقه وافر به شاهنامه و خواندن آن ، برای رسیدن به جایگاه شاهنامه خوانان ، به مکتب می رفتند و یا در صورت عدم توانایی و استطاعت مالی به حفظ و از بر کردن آن می کردند . در میان مردان و حتی برخی زنان قدیم بختیاری ، کسی نبود که شاهنامه را از بر نخواند حتی چند بیت از آن و یا داستانهایی را از شاهنامه به زبان نثر . شاهنامه سبب شد تا مردم بختیاری تقریبا همگی از ملا و غیر ملا شاهنامه خوان شوند و افراد غیر بختیاری ، مرم بختیاری را ملا و با سواد محسوب نمایند .

یکی از علل عدم تمایل و یا رغبت و میل کم زنان به شاهنامه خوانی در بختیاری و یا دیگر اقوام  ایرانی ، ذات و ریشه حماسی اشعار شاهنامه است . نقالی و روایت داستانها وخواندن به صورت آوازی و یا ساده  اشعار حماسی شاهنامه ، مستلزم صدا و آوایی خوش ، محکم ، رسا و بم مردانه است  تا بتوان جنگاوریهای پهلوانان  و رزمندگان دلیر  و داستاهنای مهیج را برای شنوندگان توصیف و تعریف کرد . و علتی دیگر اینکه بیشتر داستانها بیانگر مبارزات پهلوانان مرد در شاهنامه است . به همین علت رغبت زیادی در خواندن و حتی در حفظ اشعار نشان نمیدادند .

  این نوع بیان حماسی با صدای  زیر و نازک زنانه هماهنگی نداشته خوش آیند نیست ، و هیچ حس حماسی  را تهییج نمی کند و شنونده از آن لذت نمیبرد . همانطور که به عکس قضیه در خواندن تصانیف و ترانه ها صدای زنان بیشتر و بهتر به دل می نشیند و تا جایی که بزرگان دین صدای زنان را محرک احساسات مردان می دانند و برخی شنیدن آن را برای مردان جایز نمی دانند .  معمولا زنان حکیم والا فداکاری و  دلاوری شیرزنان ایران را در شاهنامه از نظر دور نداشت و به صراحت  تربیت پهلوانان را دامان پاک زنان بزرگ و شایسته ایران دانسته و بارها از زنان بخوبی و بزرگی یاد کرده است . چنانکه  در باره زنان می فرماید که زنان یک هنر بیش ندارند واین یگانه هنر خود زایش و به وجود آمورنده همه ویژگی های یک پهلوان و پهلوانی است. هنر را کل قرار داده و همه ویژگیهای انسانی و دلاوری و میهن دوستی و . . . پهلوانان را در جزء و در زیر مجموعه یک هنر نمازیان می سازد .

زنان را نباشد به جز یک هنر            نشینند و زایند شیران نر

 

و اما روایت است که در زمان گذشته روزی یکی از افراد قوم گله دار، فوت کرده بود . شخص با سوادی در بین آنان نبود تا نماز میت آن مرده را بخواند . مدتی گذشته و با توجه به اینکه فرد در گذشته مسلمان و بدون برگزاری نماز میت ، بخاک سپردنش نیز جایز نبود. منتظر ماندند تا بلکه رهگذری با سواد پیدا شود و نماز آن میت را بجا آورد .

از قضا مردی از تبار بختیاری از آن منطقه می گذشت که مردم گله دار با دیدن مرد بختیاری خوشحال و شادمان به سویش رفتند و او را بر سر مرده آورده و از وی درخواست کردند که ملا خدا تو را فرستاده تا  نماز میت مرده ما را بجا آوری .  مرد بختیاری عذر خواست و گفت من ملا نیستم و بی سوادم . ازگله داران اصرار و از مرد بختیاری انکار که ملا نیست  و سواد ندارد .

مرد بختیاری واقعا سواد نداشت اما مردم گله دار باور نکردند . این بحث به مشاجره و در گیری کشید . گله دارها از روی ناراحتی که مرده روی دستشان مانده ، به مرد بختیاری حمله ور شدند و تا می خورد کتکش زدند. همراه با ضربات چوب و سنگ و مشت می گفتند که ملایی یا نه؟ نماز میت را می خوانی؟ مرد بی سواد بیچاره هم مرتبا و از روی صداقت می گفت من ملا نیستم!بی سوادم! اما این راستگویی را باور نمی کردند و بیشتر و سنگینتر کتکش می زدند . و همصدا می گفتند: لر باشی و ملا نباشی؟ 

 مرد بختیاری با خودش فکر کرد که اگر به همین منوال ملا نبودنش را به راستی بگوید، کتکها را هم خواهد خورد. با خود اندیشید که به دروغ بگوید که ملاست و خود را از مرگی حتمی نجات دهد. با خود گفت که اینها که ملا و با سواد نیستند پس آنچه را من بگویم به صحت و ثقم آن پی نخواهند  برد؛ تصمیم خود را گرفت. فریاد بر آورد  که نزنید من ملا هستم. به یکباره کتک کاری خاتمه یافت و بر لب داغدیگان لبخندی از روی رضا و خوشحالی نقش بست. خدا را شکر کردند که نماز میت به زودی خوانده می شود و مرده بخاک سپرده می شود و آنان از این مشکل رهایی می یابند . دست مرد کتک خورده خونین را گرفته و از زمین بلندش کردند و سر و صورتش را به ناز و احترام شستند و کلاهش را بر سرش نهادند و گیوه های پرت شده اش را به پایش کردند و عذر خواستند که با او چنین برخوردی کرده اند وگفتند: کاش از همان اول راستش را می گفتی! از ما دلخور نباش چرا که مرده روی دستمان مانده و چاره ای نبود که این واجب را برای میت خود بجا بیاوریم و نیاز به ملایی داشتیم .

بالاخره پیاله دوغی به حلق خشکیده اش نوشانیدند و با دستمالی خونهای سرازیر از سر و صورتش را پاک نمودند. مرد بختیاری خواست تا به او اجازه دهند تا کمی استراحت کند و نفسی تازه کرده و درد کتک های به ناحق خورده را با چاق کردن نفس التیام بخشد. مردم گله دار قبول کردند و ضمن پذیرایی از او، به آماده کردن مزار و آماده سازی کفن و دفن پرداختند .

مرد بختیاری چه نفس چاق کردنی داشت و چه استراحت کردنی! در دلش شور و غوغایی بود که چه بگوید و چه بکند! او در ذهن خود، چگونگی و حالات نماز میتی که ملای خودشان در برگزاری نماز میت اجرا می کرد، مرور می کرد.  خود را به خدا سپرد و از خدا کمک خواست که می خوانم آنچه را به ذهنم رسید هر چه بادا باد. اگر نخوانم که کتک می خورم پس می خوانم و این مردم بی سواد هم که از نماز میت چیزی نمی دانند. اگر هم فهمیدند که بد می خوانم و اشتباه، می گویم که من همین قدر می دانم و بس! در آن صورت یا قبول می کنند و یا باز هم کتک را دوباره باز نوش جان می کنم . توکل بر خدا .

بر سر میت ایستاد.  به این طرف و آنطرفش نگاهی کرد؛ همه را در صفهایی مرتب پشت سرش، آماده و گوش به ندای او به نمازایستاده دید. پاشنه گیوه هایش را بالا کشید و شالش را محکمتر پیچاند و گره محکمی زد. پاچه شلوارش بالا کشید و به زیر شالش محکم کرد تا دست و پا گیر نشود. متوجه شد که گرز سرخ ارزنی اش را از دست داده. گفت گرزم را بدهید. گفتند که گرزت را بعد از نماز میت به تو پس می دهیم. گرز هم اسلحه و ابزار قدرت مردان زمان قدیم بود و هم اعتبار و آبرو . اگر گرز شخصی را از او می گرفتند گویی که قدرت و نیرو و ناموس  و شرف او را برده اند و او در سر فکری دیگری هم داشت. یکی از میان جمعیت و صف آخر، گرز چرب شده  و قرمزش را بالا گرفت و به او نشان داد: گرزت اینجاست ملا، نگران نباش بعد از نماز آن را به تو خواهم داد.

او در فکر فرار بود. خود را جمع و جور کرده بود تا در حالی که همه در صف نماز میت ایستاده اند او می تواند با یک جهش از آنان فاصله بگیرد و از میان جمع بگریزد و اگر به او برسند می تواند مبارزه کند. اما گرز را در دست  نداشت. اسلحه اش گرزش بود که خیلی هم دوستش داشت. این گرز بارها در مشاجرات و درگیری ها به دادش رسیده بود . گرزش از جنس درخت ارزن بود. از روغن گوسفند سیرابش کرده بود. سفت تر و محکمتر و به رنگ ارغوانی سرخ و صیقلی در آمده بود. گره های خوش ترکیبش از پایین تا بالا به نسبت کلفتی سر گرز تا دسته آن به زیبایی و به ترتیب کوچک تا بزرگ چیده شده بود. گرز همراهش نبود و فرار نتیجه ای نداشت جز گرفتار شدن و  تکرار کتک های بیرحمانه صاحب مرده که حتما شدیدتر و بیشتر هم می شد.

از فکر فرار منصرف شد. چیزی از نماز میت از نماز ملای مال خود به یاد نداشت تهنا مراحل آن را می دانست که پس از خواندنی چند باید تکبیر بگوید و ...  رو به مردم کرد و گفت: من نماز میت را به زبان خودم می دان؛ بخوانم؟

همگی و یکصدا گفتند: بخوان.

قدری جابجا شد به اطرافش نگاه کرد. همه را در صفهای منظم پشت سرش در سکوتی محض ایستاده دید. خودش هم باورش شد که ملاست. اقتدای جمعیت به او قدرت بیشتری داد. به خودش بالید؛ کمی هم فیس کرد. کلاه را پس و پیش کرد و از روی پیشانی به عقب سر برد. موهای سیاهش کشیده و صاف زیر لبه کلاه جا گرفته بود. یقه چوقایش را بهم نزدیک کرد. شلوارش را تکاند و دستی به صورت کشید. گره شالش را محکم کرد و سینه اش را صاف کرد. درد و داغ کتک  به ناحق خورده  از این مردم نیازمند به ملا نبودنش، او را وا داشت تا تلافی کند. او نمی توانست که کتکشان بزند و زورش هم به آن همه آدم نمی رسید. اما توانست به حکم یک ملا و نماز میت خوان آنها را در صف، خسته وعاجز و درمانده در پشت سر خود گوش به فرمان و ایستاده نگهدارد. آنها هم از روی اجبار، ساکت و بدون حرکت به انتظار شروع نماز میت، مطیع و رام و گوش به فرمان ایستاده بودند. سرش را کمی برگرداند و گفت: گیوه ها را از پا در بیاورید! پا باید بر خاک باشد! صف مرتب باشد؛ حرفی نزنید! و . . . خلاصه کش دادن و به درازا کشاندن کار و به فرمانبر کردن آنها. فکری کرد و پیش خودش گفت: تنبیه کافی است؛ توکل بر خدا می کنم و هر چه بر زبانم آمد می خوانم.

او هر چه دلش خواست با خدای خود گفت و گفت . . .مراحل و حالات ملای طایفه خود باز هم مرور کرد و بیاد آورد . دستها را بر بن دو گوش نهاد و نیت کرد:

الله و اکبر

جمعیت به او اقتدا و نیت کردند و تکبیر نیت را یکصدا گفتند:

 الله و اکبر

و هر  چه دلش می خواست باز گفت و باز هم الله اکبر و ...

این سرگذشت شعری دارد که از گذشته بیاد ها مانده است. شعری است طنزآلود و با معنا که هم مرده را به پاکی  و واجب دینی بخاک می سپارد و هم حرفهای درد آلود از کتکهای به ناحق خورده اش را زد. 

در آخر همگی از او تشکر کردند و گفتند دیدی گفتیم که لر باشی و ملا نباشی؟!

تو لری و ملا!

 

 

 

       

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم