برف پیری

راز دل با نام حق بگشودنی است      

راه حق با یاد او پیمودنی است

 

دل به خون آغشته ای می گفت دوش

سفره دل با خدا گستردنی است

 

برف پیری بر جبین  بنشست و گفت 

رو دلت شادان، که این نوزادنی است

 

ابر نیسان آمد و بارید  و رفت

گفت: دنیا هم چو من باریدنی است

 

جام می  در دست ساقی چون شکست

گفت: جام جم هلا افتادنی است 

 

...