پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

خم گر نشوی کسی سوارت نشود

خم گر نشوی کسی سوارت نشود

خاموش و نشسته، سر به دارت نشود

سر گر ننهی به پا و کرنش بر کس

بر چشم کسی نگاه خوارت نشود

بر سینه منه دو دست پر قدرت خویش

بر زن به کمر، که خوی و کارت نشود

کوته منشین به پیش بیداد زمان

بر خیز! که تا فزون به بارت نشود

توفنده چو رود سرکشی باش عمیق

تا معبر ناکسان گدارت نشود

بستان ز دهان آذرین آن در خویش

تا دیو طمع بستد کارت نشود

هرگر مخور از بهاره کاران تو فریب

پاییز شوند و کس بهارت نشود

«تنها» بشنو ز پیر دانای سخن

بسکون و درنگ به روزگارت نشود[1]

 



[1] - به بایست تا گاهش آمد به جنگ – نبد روزگار سکون و درنگ.

شاهنامه حکیم فردوسی 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم