پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

یا که ایلم رااز اینجا برده اند؟

ای دریغا همتباران ایل کو؟

رفت و آمدهای با فامیل کو؟

کو شجاعت کو بهم پیوستگی؟

کونشانی زان همه همبستگی؟

تاکه می افتم بیاد ایل ومال،

میزند بر راه عقلم این سوال؟

مردمان ایلیاتی مرده اند؟

یا که ایلم رااز اینجا برده اند؟

ارسال کننده سروده: محزون

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

گریوم سی . . .

 گریوم سی که و کهسار بی شیر

گریوم سی تفنگ منده بی تیر

 

 گریوم سی پیایل رهده ور خو         

گریوم سی شکال و بنگ برنو

 

گریوم سی دل تنگ و به حالم

ز داغ  گویل رهده  ز مالم

 

گریوم سی دل بختم که بی یار

به خو منده به  ای روزا و شوگار

 

گریوم سی که تاراز و منگشت

که کوگ خوش صداس رهد و نه ور گشت

 

گریوم سی کمیت منده بی زین

کد و یالس ز زهم جل پر هین

 

گریوم سی یل و تیپ سوارون

به سی کهمیر و سردار صیادون

گریوم سی که بی برف کهرنگ

به سی او دایل مندیر و دلتنگ

 

گریوم سی تش و چاله دم او

گریوم سی وجاق کور چی شو

 

گریوم سی تل و تمدار و جفنه

گریوم سی لوینه منده گسنه

 

گریوم سی چه بی نفت لالی

گریوم سی زمین هشک و هالی

 

گریوم سی خروش رود کارون

 منه تنگ بلا وسته به  زندون

 

گریوم سی دل زاینده رودم

که چی جونی که رهده ز وجودم

...

حسین عبدالهی پبدنی

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

اخوم یام تیت امشو، ره ادی بم؟

اخوم یام تیت امشو، ره ادی بم؟
گشم سیت ز دلم لو، ره ادی بم؟
...

اخوم بی قاصد و بی منج کاری
بیاهم تیت بی هو، ره ادی بم؟

اخوم ور مینه تاریکی زنم زال
به دیر اِز برچ افتو، ره ادی بم؟

...

بیو امشو بگش دروازته ریم
تو دل نازک،ادونم ره ادی بم
ستین بختیاری
نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دلاپس هدم= دلواپسم

ز پاها پتی، مینه هارا، دلاپس هدم
ز هورا* پتی، مینه بارا، دلاپس هدم

تلا* هیرد* و استیم* ونده*، بهونا* به گل
ز افتو نشین، بی سر و سا، دلاپس هدم
...
ز اَورا مزا*، رود بی جون و دشتای هُشک 
ز سیلا تیا*، سی باهارا*، دلاپس هدم
...
از پاهای برهنه، میان خارها، دلواپسم
از کیسه(آرد) های خالی، میان بارها، دلواپسم
تل = چوب عمودی میانی سیاه چادر
هیرد= خرد، شکسته
استیم= چوب افقی نگهدارنه سیاه چادر
ونده= افتاده
بهون= سیاه چادر
گل= خاک
ز اورا مزا= از ابر های نازا
ز سیلا تیا= از نگاه های چشم ها(نگاه چشمان)
باهارا= بهاران

setin bakhteyari

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ایر وستم ز اسبم، اصلمه هد

جُوُم دهرسته، ذاتم خه نپهرست 
جدا وستم، ز ریشه خه نبهرست

ایر وستم ز اسبم، اصلمه هد
که هرگش تال بختم وا نه دهرست

ستین بختیاری

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ز ترس جون، به دام اگوم، پیر بی وی جون ...

... منه ره وا سامیار آشنا وابیدم. نهنگ مال سون که رسیدیم موکیشم کرد و بردم به هونه سون. داس زینه خوش گفت و لفتی بید و جا وند و رختخوو و بالشت نهاد سی زیر تکی و موکیش بم کرد سی نشستن... هیم جور که جا اوند و کاراسه اکرد هی زم احوالپرسی اکرد و اگد: حالت خووه؟ خوشی؟ خووی؟ پاته ناهادی ری تیامون! قدم کرم اوردی! ز اوچو که اویدی همه خوو بیدن؟ دات خووه؟ بووت خووه؟ گویلت ددویلت، همه خوون؟ حالت هی اپرسیدم! تندرستیته اخوم؛ خدا نیهدارت و ... مجال هم به مو نیداد که جواوسه بدم؛ مو هم هی منجا تارفاس یه چی اگدم که خومم ندونستم جواوه کو تارفسه...
سامیار ری کرد بس و گد: پیر بی وی جون، بی زحمت یه غا نون بمون بده و کترینه هم بنه سر تش... 
آروم دم گوشس گدم: سامیار ایچو هونه کینه؟ سامیار گد: خدا به کولت نروا! یو هونه خومونه! په موکیشت کردم به هونه کی!
گدم : په هیم زینه هو چنت ابووه؟ گد: هی کر یو دامه!
گدم په تو به دات اگوی پیر بی وی جون؟ 
سامیار گد: دام ز پیرون(سادات) هده و کس و کارون بس اگون پیر بی وی جون. یه کرت نووکونی یه برد وندم به گا پیرزا(پیرزاد)، بردم خرد پشت شاخس و وست و دیه واکل نکرد! کندن سر گا و هونون که دیدن بی به پیرزا گدن سامیار گاته کشت. هیشکینه «هواخو» خوم نیدم غیرزا دام یه هو نیشتم به دام و گدم: پیر بی جون په مو گا پیرزانه کشتم؟ دام ناهاد واهنده و گد: «ز ترس جون به دام اگوم پیر بی وی جون!» ... اسو دام ر ی کرد به پیرزا گد: گا زردمونه بور جا گات؛ کرم گاته کشته... ز هم سو هر کی بم ارسه بم اگو: ز ترس جون به دام اگوم پیر بی وی جون... دیه خومم اگوم که غلوه تی آدمیل مال ز ری نروم ...ستین بختیاری

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دیدُمَک

دیدُمَک

دیدمک گیزم مکن، کمتر بنال
دید و دیدن هات پیت خرده به مال

دیدمک چندی اگوی: تو یک به یک 
دیدمک، های دیدمک، های دیدمک!

روز و شو، زون ور دهونت هی شلال
گوشمه کر کردیه آبوی لال

...

چندی هی ای گوی ز پار تا ایسوو
آسمون اِز بنگ تو رنگس کوو 

هی اگوی دیدم الا زنگی به کُه 
ری یه تهد، وا گرز نشسته رُه به رُه

هی گدی ز ره دیر و ناهوار
زو هفین آویده گپ، ز خرد مار
...

هی گدی و هی اگوی ز بار دز
گله، گله، بردن میشون و بز

لشک وبلگانه بریدن، ریشه ها 
هشک اویدن ز دم او تیشه ها

گوشمون آمخته و تی مون بکار 
دیده و بی دنگ نشستیمه چی پار
... 

دیدمک دونم که کارت دیدنه
غم ز ایمانه به دل ور چیدنه

بستیمه ایما دو تا تینه ز دوش
نی دراریم پنبه ها، ایما ز گوش

هی اگوی دیدم که نی بینیم ایما
گاشد ای بینی و ایما بی خیال

دیدمک زون ور دهون بر یه دمون 
کمترک زی دیدمک هاته بخون
... 

هی بگو! ایما که رهدیمه به خَو
روزمون چی شو هد و شومون که شو

ستین بختیاری

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

لینک ستین بختیاری

برای مشاهده برگه ستین بختیاری، اینجا کلیک کنید 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سی چه؟

سیچه...!

سیچه تا وُرپا هدیم، کس نید هُمپا و وابامون
سیچه تا تنمون درسته، کس نیاهه سرِ جامون

سیچه بنگی نی زنیم تا زنده ایم ور یک به شادی
بنگ و کیک و گاگریوه، چی کنه سی مرده هامون

ستین بختیاری

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

از یادمان های من و شادروان منصور مولایی آرپناهی

از یادمان های من با زنده یاد منصور مولایی آرپناهی

آموزشگاه مولایی در چال شهر گریوه و در میان انبوه درختان سرسبز بلوط قرار داشت  و من آموزگار آن بودم. چال شهر، شهر نیست، روستایی است که نام خود را از آثار و نشانه های باستانی که در آن جایگاه وجود داشت گرفته و نامیده شده است. ساختمان آموزشگاه تنها با همیاری مردم و بدون هر گونه کمک دولت ساخته شد.

ساخت مایه سازه آموزشگاه تنها از سه مایه ی سنگ، درخت بلوط و خاک برپا و ساخته شد؛ سنگ، ساخت دیوارها و تنه و شاخه های درخت بلوط، تیر های بام و خاک پوشش  رویه ی بام را برپا داشت. دیوارهای سنگ ها به روش خشکه و بدون ملات بر روی هم سازمند و آراسته چیده شدند. استاد سازنده آموزشگاه استاد امیدعلی مولایی است که خدا را شکر زندگانی را بخوبی و آسایش بسر می برند. چنان سازمند و پیراسته سنگ های بزرگ را بر روی هم چینش کردند که دیوارها توانستند سنگینی دارهای(تیرها) بلوط را بر خود بکشند و تاب بیاورند.

 دیوارها از سنگ های تراشیده و بزرگی ساخته شد که از مانده و یادگار(آثار) باستانی چال شهر بیرون آورده شده بودند. با برداشتن سنگ ها برای ساختمان آموزشگاه، ساختار مانده ی باستانی و کهن بیشتر نمایان گشت. آموزشگاه چهار دیواری چهارگوش بلندی بود که با یک دیواری به دو بخش جدا شده بود. تنها دو پنجره کوچک داشت یکی در کلاس و دیگری در جایگاهی که خوابگاه خودم بود.

 هوا به خوبی در آن جابجا نمی شد و بیشتر در هنگام پاییز کار درس را بیرون از ساختمان دبستان و در زیر درختان سرسبز و سایه دار بلوط برگزار می کردم. دانش آموزان آموزشگاه 45 نفر دختر و پسر و در پنج پایه دبستان بودند؛ بنابراین به تنهایی ناچار از بامداد تا شامگاه برنامه آموزش را به پایان می رساندم ولی خسته نمی شدم چون بکارم دلبستگی داشتم و دانش آموختن را دوست داشتم و بچه های با هوش آنجا هم بیشتر من را بکارم دل بسته و مردم مهربان و همیار هم در کنارم بودند.  

یک روز که در زیر درخت بلوط کهن و سرسبزی سرگرم آموزش بودم، آوای(صدا) منصور شنیدم که می گفت: «حسین بیو کارات دارم». به طرف صدا برگشتم و منصور را دیدم که زیر درختی ایستاده و دست تکان می دهد و می گوید«حسین بیو؛ کارات دارم». او هیچ وقت مانند دیگر مردم آنجا نام حانوادگی ام را نمی گفت تنها می گفت حسین! من هم از این سادگی راستین و بی آلایش و پاک دلانه ی او خوشم می آمد. منصور هیچ گاه سر آموزش نمی آمد و می گفت نمی خواهم برایت دردسر ساز باشم و بازدارنده آموختن بچه ها شوم.

به سوی منصور رفتم سلام کردم. و کمی با هم گفتگو کردیم و سپس دستش را در جیب قبایش کرد و مشتی گندم برشته و کلخنگ و مویز به من داد و گفت: «بخور تا یه کم جوو بگیری و بچه یله درس بدی!» ... من م کمی سر بسرش گذاشتم و از دوستان اجنه اش پرسیدم: چه هور ز رفیقون جندینت؟ ابینیسوو؟ خوون؟ و... او بدون این که چیزی از آنها بگوید گفت : کار وا خوت داشتم چا هونوو اخوی؟

گفتم: بفرما هر کاری داری بگو اگر توانستم انجام می دهم. کمی پوزش خواهی کرد و ... و سپس گوی که کسی نزدیک ما هست و به گفتار ما گوش می دهد، سرش را کنار گوشم گذاشت و با آوایی آرام گفت: « دو بلگه کاغذ زت اخوم و یه قلم!»

به منصور گفتم: همس دو بلگ کاغذ و یک قلم اخواستی که چینوو اگوی! یونوو خه ارزشی ندارن تاته منصور! بیشتر هم خواستی ادمت به خذمتت. په سیچه بن گوشم گدی؟ هیشکی خه تیموو نبید؟ منصور گفت: نیخوم کسی بفهمه؛ گاشت یکی پشت او دار هو بوهه و صدامووه به اشنه! وا بهداری بیاریسوو سیم. گفتم: نکنه اخوی بوری سوو سی رفیقووت؟ مر خسوو کاغذ و قلم ندارن؟ چوبدستی اش را برایم بلند کرد و گفت: «تو چا هونوو اخوی مر وا هی بت بگوم؟ نومسووه نیار! بهد سیت اگوم. بنهیر ز او قلما که جوهر دارن نیخوم منه جیو قوام اتوهن و هالی ابوهن؛ ز هیم یونوو بیار سیم که اتاشن سوو. گفتم: مداد تراش بیارم سیت؟ گفت:«مدادتراش دیه چنه؟ گفتم: هیم یونوو که قلمانه واسوو اتاشن. گفت:« نه نیخوم مو خوم قلم تراش دارم. کیف جاچاقویی اش را که به کمربندش بسته شده بود را نشانم داد. قلم تراشش یک چاقو اره بود، یک تیغه ی برنده و صاف داشت که چاقو بود و تیغه ی دیگرش اره ای بود.

از او جدا شدم و به سوی آموزشگاه براه افتادم که صدایم کردو گفت: « خوت ایاریسوو ندیسوو به بچه یل! اشنیدی؟ گفتم: باشد خوم ایارمسوو.

دو مداد و یک دفتر 40 برگ برایش بردم. با ناراحتی گفت: مو نیخوم! سیچه همقذر اوردی؟ مو گدم تهنا دو بلگ کاغذ و یه قلم! دو برگ از دفتر را جدا کرد و مانده و یکی از مدادها را پس داد.

به منصور گفتم: آخرس نگدی یونوو اخوی سیچه؟ گفت: ول کن نیدی تو؟ جغله یونووه اخوم سی یه بنده خدایی دعا بنویسم دیه دست ز جووم اورداری؟ رو سر درست. به منصور گفتم: اگوم منصور تو خه سوات نداری! چطوری انویسی؟ گفت: مر بت نگدم که رفیقم خط چپ یادم داده...

به منصور گفتم بچه وقت استراحتشان است، اگر ممکنه دعایی برایم بنویس. منصور با شگفتی نگاهی به من انداخت و گفت: خدا نکنه مر تو چته؟ ناخوشی؟

گفتم:ناخوش نیدم، هاچقم! (در آن هنگام عاشق کسی نبودم، بیشتر می خواستم او را به حرف در بیاورم)

زد زیر خنده و گفت: «هی کر هاچق کینی؟ »

-نترم بت بگوم تو یه دعایی سیم بنویس گاشت دلس نرم وابوهه!

گفت: « په یکی ز بلگه ها خوت بدم تا سیت بنویسم اما یه شرطه داره؛ نوا ری دستم سیل بکنی!
ار سیل بکنم چه بووه؟


- منصور گفت: حالا هی فیته قل قل بدارا! گدم نوا سیل بکنی، گوشات ایشنن؟

- پذیرفتم که نگاه نکنم ولی هنگام نوشتن سربسرش گذاشتم.

دعا را در دو تکه نوشت و تا کرد و مراحل انجام هر کدام را گفت و ادامه داد که: ایر وازس کردی و بس نیشتی باطل ابوههابینی بت گدم اسو نگوی کهدعات فاده نداشت!...
 دعا را گرفتم و به آموزشگاه برگشتم. برگه های تا شده را باز کردم. خطوط نامفهوم و ناشناخته و کج معوج سطح کاغذ را پوشانده بود حتی یک کلمه از آن قابل فهم و خواندن نبود...

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

آ آقاجان گله(کربلایی آقاجان) ملقب به سیف لشکر یکی از کلانتران نامدار بختیاری

برگرفته از وبلاگ شخصی سرهنگ علیخانی

پبده و پبدنی

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

آعلی گله یکی از کلانتران و سران نامدار و دلیر بختیاری

برگرفته از وبلاگ شخصی سرهنگ علیخانی گله

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

نی خومت ...

نی خومت چینا به مو برد ای ونی 
غر و لند و حرف پر درد ای زنی

نی درا سی مو دیه هرسی ز تیت 
سیل او تیهات به مو سرد منی

تیگته کِر کردیه به مو سیچه
هی به فرگت سی مو تمدار ای تنی
...

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سروده ای از محزون

 تیامه هرس و حین پر کرد زدیریت
به دل وعده ادم بینم گل ریت
به دل وعده ادم تا تی گره جا
یه دم یادم بکن تسکین دل با
از:محزون
نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

بووت پشت سرت ...از محزون

سلام،ستین. موهم یه خاطره ز دالو ماه بناز دارم سیت اگومس، یه روز رهدم دم بهونس دیدم داره سر یه تلواره توف پهن اکنه ،همیطور که سیلس اکردم توم دهونم اگریدم نیشت دیدم ،گود ووش دردت خردم بیو،توف بدمت رهدم نزدیکس،ریمه بوسی بعدس هم یغا توف نهاد منه تنگه دستم گد بوت پشت سرته ،ورگشتم نیشتم دیدم هیشکه اوچو نید،به دو دونیدم در بهون خومو زدام پرسیدم:دا دالوبم گود بوت پشت سرته، دام حندست پرسی :دالو چه بت داد،گودم توف ،گود خا یعنی اینشاا... سا یه بوت بالا سرت بوه همیشه...
نویسنده:محزون
 
 
نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

منی نی خوی...

منی نی خوی که دل یاهه به سیلت
منی دیدار و گفتی نید میلت

تیاته زم گرهدی ور شو شه
منی سنگین اویده درف کیلت

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

تکه تیمه!

دالو ماه بناز سر س بکار خس بید و دمدال اکرد و دهونس هم اجهمست. سروناز هم که هی سر بکار دیرون بید ترکست و رهد تیس و گد: دالو! چه اخوری؟ دالو ماه بناز سرسه بلند کرد و بس گد: تَک ِ تیمه!

ستین بختیاری

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سروده ای از محزون گرامی در باره ی شکار و هزار و یک

با سپاس از همتبار ارجمند، جناب محزون و ارسال سروده زیبای زیر:

تفنگت حسن موسی لول چار تراشه

 جنس مجمت نقرینه هی پر زلاشه

تفنگت حسن موسی وندیس به شونت

هزارو یک کل گرید کرده نشونت

 

حسن موسی:تفنگ پوز پر یا سر پری با لول چند ضلعی وبلند است بابرد زیاد که زمان رضا شاه از روس وارد ایران شد وهم اکنون هم در ایل بختیاری دیده میشه.

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

پیوند(لینک) و ارتباط با ستین بختیاری

برای ارتباط با ستین بختیاری، لطفا بر روی پیوند (لینک) زیر کلیک کنید.

https://www.facebook.com/setin.bakhtyari

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

هزار و یک و باور بختیاری ها به هو

پازن هزار و یک، گرهده بس کل 
تفنگس وا بنگ نوید، وسته سر گل

...

ای صیاد، کهنه صیاد، بشمار شکالت
تا نیا بنگی ز غم به کوه و مالت

ای صیاد، کهنه صیاد، غُیُم بنه پا
روز شیم و تله لرک سی کر بی دا

...
ستین بختیاری
نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم