پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

سیچه مندم

    سی چه مَندُم ؟

 

به جای سر دیارون سی چه مندم  

  به وارگه سر بدارون سی چه مندم

مُو ِلشکی بی ثمر بی سا وُ بی پَر  

     به جای او چنارون سی چه مندم

مو چشمه کوراَوه  وُر سینهٔ گر    

   به جا توف توف کارون سی چه مندم

مو  سردی زمستون رنگ پاییز   

       به اسم او بهارون سی چه مندم

مو دیندا مال و لنگون ،وارگه منده 

      به جا نیله سوارون سی چه مندم

مو هاکِشتَر زِ  تش  منده به چاله  

  به جا اَنگِشتِ سُهرون سی چه مندم

مو ترسو کم دل و جا وارگه منده 

   به جا شیرون دَورون سی چه مندم

مو هُشک و بی علف چی مازهٔ ریت

 به جا او سوزِ زارون سی چه مندم

مو بَرد گوری ام پاوَنده پاهُم         

  به جا نوزین سوارون سی چه مندم

مو تشنه دیدن کهسار کُهرنگ   

   مو بی او چشمه سارون سی چه مندم

مو وا مُست پَتی بی یار و یاور  

          میون نیش مارون سی چه مندم

مو اَشنیدم همه هیجار و امداد     

      مو چوقا بَهده بارون سی چه مندم

به دستم نَه تفنگی نه خدنگی      

          به زیر تیر بارون سی چه مندم

دیه نَه گل ای بینم نه گلستون      

         میون پَرزِ خارون سی چه مندم

بِدین دستم همه دستانه گویل        

     مو بی دست بِرارون سی چه مندم

دیار بختیاری مَند وُر جا           

       منه ای شهر ویرون سی چه مندم

اگو (تهنا) ز خُس ز حال و روزس

       به جای سر بدارون سی چه مندم               

 

 سال 1374

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

موزه کتاب و اسناد خطی «پبده»در فولادشهر دایر و به زودی افتتاح خواهد شد

     موزه کتاب و اسناد خطی با نام «موزه پبده» در شهر فولادشهر، با همت و مدیریت جناب آقای داریوش پبدنی بختیاری دایر می گردد. آقای داریوش پبدنی برای راه اندازی و تهیه اسناد و کتب خطی ارزشمند زحمات زیادی را متحمل شده و بنا به عشق و علاقه وافری که در راه اعتلاء و احیاء فرهنگ بختیاری داشته و دارند، به این امر مهم اقدام نموده و محل موزه پبده را در ساختمان نمایشگاه کتاب در پاساژ کوثر فولادشهر در نظر گرفته اند.

      این موزه می تواند یکی از موزه های کم نظیر باشد زیرا اسناد و احکام و کتب خطی با ارزشی را جهت بازدید و استفاده علاقه مندان در خود جای خواهد داد. با تلاش و جستارهای بی وقفه و شبانه روزی آقای داریوش پبدنی محقق شده که جا دارد از این برادر عزیز و ارجمند و فعال در قبال این کار بزرگ و ماندگار تقدیر و تشکر بی نظیر به عمل آید.

     به زودی موزه پبده با حضور مسئولین استان اصفهان و نخبگان و فرهنگ دوستان بختیاری افتتاح خواهد شد. برنامه های بعدی موزه متعاقباً اعلام خواهد شد.

     اینجانب به سهم خود از برادر گرامی آقای داریوش پبدنی کمال تشکر و قدردانی را می نمایم. موفقیت، پیروزی و سربلندی آقای داریوش پبدنی و همه همتباران ساعی در امر فرهنگ و ادب بختیاری را از ایزد یکتا خواستارم.  

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تصاویری از اشخاص طایفه پبدنی

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

شجره نامه تش ناصر، طایفه پبدنی بختیاری

     شجره نامه تش ناصر توسط جناب آقای سلطانعلی ناصری پبدنی تهیه و تنظیم گردیده و در اختیار اینجانب قرار داده شد که بدون هیچ گونه دخل و تصرف و کم و کاست،عیناً در وبلاگ جهت استفاده هم طایفه ای های ارجمند قرار داده می شود. درخواست می گردد در صورت مشاهده هر گونه اشتباه و نقصان در ذکر اسامی، اطلاع داده تا مورد و یا موارد اصلاح شود. با تشکر فراوان از جناب آقای سلطانعلی ناصری پبدنی که در گردآوری و ثبت اسامی افراد تش ناصر قبول زحمت نمودند.

                                         حسین عبدالهی پبدنی

 

شجره نامه تش ناصر، طایفه پبدنی

جد و نیای تش ناصر عبداله جون بود. فرزند[1] عبداله جون شنبه نام داشت. شنبه دارای یک پسر بنام کنگری بود  و کنگری نیز  پسری بنام ناصر داشت.

فرزندان ناصر: محمدباقر، محمدطاهر، علیمراد و سعید مراد(سیدمراد).

"  محمدباقر: محمدسلطان، امامقلی، محمد(مُهمَد)، احمد و مهدآقا.

"  محمد سلطان: روزعلی، شاه علی، راه علی و امیدعلی(رضا).

فرزندان روزعلی:سلطانعلی، قربانعلی، سلطان محمد، سهراب، صولت، صفی اله و داراب.

"  سلطانعلی: شاهرخ، فرخ و کیارخ.

 "  شاهرخ: سهیل، سینا و سامان.

فرزند کیارخ: علی.

فرزندان قربانعلی: مراد، بیژن، علی و امیر حسین.

"  مراد: رضا، حمید و دانیال.

"  سلطان محمد: ایمان، امین، احسان و ارسلان.

فرزند ایمان: امیرعرفان.

"  امین: آرمان.

فرزندان سهراب: میلاد و محمد.

"  صولت: مرتضی و مجید.

"  صفی اله: سعید، وحید، سپهر و سعادت.

فرزندان داراب: علی و محمدرضا.

فرزند شاه علی: بهمن.

فرزندان بهمن: شهرام، شهاب، شاهپور و شاهین.

"  شهرام: آرمین و آرمان.

فرزند شهاب: محمدصدرا.

"   شاهپور: شایان.

فرزندان راه علی: ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، علیرضا و بهرام.

فرزندان ابراهیم: جلیل،خلیل، جلال و حسین.

"  اسماعیل: مهرداد، فرزاد، فرهاد و عماد.

"  اسحاق: فریدون، فروتن، محسن، و محمد.فرزند فریدون پویا نان دارد.

"  یعقوب: فردین و یوسف.یوسف یک پسر بنام امیرمحمد دارد.

"  علیرضا: محمدرضا، احمدرضا، حمید، غلامرضا وهادی. محمدرضا دو پسر بنام سلیمان و سبحان دارد.

فرزندان امیدعلی: جهانگیر، فرامرز، گودرز، کیامرث و علی برز.

فرزندان جهانگیر: منصور، مهراب، مهرداد و مهران.منصور سه پسر دارد بنام های: محمد، فرهاد و شاهین و مهراب سه پسر بنام نوید، نیما و نواب دارد.

فرزندان فرامرز: فرزاد، فرشاد و فرشید.

"  گودرز: صادق، عباس و حسین.

"  کیامرث: مسعود، مهدی و محسن.

فرزند علی برز: علی اکبر.

فرزند امامقلی: غلامحسین.

 فرزندان غلامحسین: محمدطاهر،علی طاهر، ظاهر، صابر، علی، حامد و امیر.

"  محمدطاهر: مسعود، مهدی(داوود)، پیمان و پیام.

فرزندان مُحمَد(مُهمَد): امیرقلی و حاجعلی.

"  امیرقلی: عباس، عزیزقلی، علی قلی، و محمود.

فرزند عباس: مهدی.

فرزندان عزیزقلی: امیر و نصیر.

"  علی قلی: رضا و داوود.

"  محمود: فرید و محمدجواد.

فرزندان احمد: عیدی، عبدی، علی محمد و محمد.

فرزندان علی محمد: مرتضی و خان محمد.

"   خان محمد: مراد، غلام و علی.

"  مراد: میلاد و میثم.

فرزند غلام: مرتضی.

"  علی: سیامک.

"   محمد: احمد و نصیر.

"  احمد: امین، امید و شاهرخ.

فرزند امین: سجاد.

"  نصیر: سروش.

فرزندان مهدآقا: حیدر، جواد، حسنقلی، قباد و محمدقلی.

 فرزندان حیدر: محمدباقر و علی باقر.

"  محمدباقر: حاجت، مراد، نادر و علیمراد.

"  حاجت: محسن و مصطفی.

"  مراد:دجمشید و رشید.

"  نادر: مرتضی و مسلم.

فرزندان علی باقر: لهراسب، طهماسب، نوراله، حسن و علی.

"  لهراسب: رضا و ابوالفتح.

فرزند طهماسب: ایلیا.

فرزندان جواد: علی بابا، حسن آقا، امیرآقا و حسین آقا.

" علی بابا: مهدیقلی، جعفرقلی، خانبابا، علی قلی، حسینقلی، حیدر، نوراله، منصور و عباس.

"  حسن آقا: بهارآقا، جهانبخش و علی.

"  امیرآقا: پیمان، اکبر و اصغر.

"  مهدیقلی: روح اله و ولی اله.

فرزند جعفرقلی: محمد.

"  منصور: ابوالفضل.

"  عباس: محمدطاها.

فرزندان بهارآقا: رضا، مجید و وحید.

"  جهانبخش: امیر و امیرعلی.

"  اکبر: متین و ایمان.

"  پیمان: میلاد و رضا.

فرزند علی: محمد.

فرزندان محمدطاهر: سبزی، صیفور، تیمور و سوخته زار.

"  فرزندان سبزی: جانمراد(بدون فرزند ذکور)، ذوالفقار، ناصر(بدون فرزند)، خونیار( بدون فرزند)، محمدظاهر، محمدعلی و آقایار.

فرزند ذوالفقار: امیدوار

فرزندان امیدوار: ناصر، محمد، حمید و سعید.

فرزند صیفور:سبزمراد.

فرزندان تیمور: شنبه، مسیح و غفور.

"  سوخته زار: خداداد، یادگار و علیداد.

فرزندان محمدظاهر: خدامراد و نادر

 "  نادر: یوسف، یونس و خسرو.

"  خدامراد: نادر و احمد.

فرزند نادر: علی.

"  احمد: مهدی.

"  خسرو: مهدی.

فرزندان محمدعلی: علی شیر، اردشیر، موسی و شاهپور.

 فرزند علی شیر: محمد.

فرزندان اردشیر: رضا، مهران، میلاد و مسلم.

فرزند موسی: امید.

فرزندان شاهپور: شاهین و شایان.

فرزندان آقایار: علیخان، علیجان، روزه، حاجت، علی فتح و مراد.

 فرزندان علیخان: محمد و مصطفی.

"  علیجان: سجاد و حامد.

فرزند روزه: رضا.

"  حاجت: امیر ارسلان.

"  علی فتح: مجتبی.

"  مراد: امیر بهادر.

 فرزندان سبزمراد: بهنام، رضا و علی.

فرزندان شنبه: حسینعلی،اکبر، عسکر و چراغعلی.

فرزند حسینعلی: نوید.

فرزندان اکبر: محمد و علی.

فرزند عسکر: اشکان.

"   چراغعلی: فرهاد.

فرزندان مسیح: مرید، علی بابا، مسعود، محمود و داوود.

فرزند مرید: وحید.

"  علی بابا: سعید.

فرزندان مسعود: محمد و حسین.

"  محمود: ...؟

فرزند غفور: غلام عباس.

فرزندان غلام عباس: حمید و امیر.

فرزندان سوخته زار: خداداد، یادگاتر و علیداد.

فرزندان خداداد: اله داد و اسفندیار.

" اله داد: بهروز، بهزاد، شیرزاد و جاوید.

فرزند بهروز: علی.

فرزندان اسفندیار: شهریار، داریوش، کاووس و علی.

فرزند شهریار: نوید.

"  داریوش: سروش.

فرزندان یادگار: خدایار و علی یار.

فرزندان خدایار: ستار، فرشید، اله یار، حسین، روح اله، رشید و محسن.

"  علی یار: سیروس، مجید، سیامک و میلاد.

فرزند علیداد: امام داد.

فرزندان امام داد: امید، وحید و سعید.

فرزندان علیمراد: حسین، سلطان مراد و عبده مراد.

فرزند حسین: غلام عباس.

 فرزندان غلام عباس: قاسم، کاظم، حاتم، هاشم و جاسم.

فرزند قاسم: حسین.

"  حاتم: ابوالفضل.

 فرزند عبده مراد: ناصر.

فرزندان ناصر: داریوش،کوروش، آرش و کیانوش.

فرزندان سلطان مراد: شاهمراد،اله مراد،حاجت مراد، پیمان، کیوان، احسان و ایمان.

"  شاهمراد: رضا و قدیر.

فرزند اله مراد: امید.

"  امید: پارسا.  

 "  رضا: بنیامین.

فرزندان حاجت مراد: میلاد و ارسلان.

فرزند پیمان: علی.

فرزندان سعیدمراد(سیدمراد): عبدالوهاب، میرستان و میرحاجت.

فرزندان عبدالوهاب: قپان، سهراب، ابراهیم، اکبر، عبداله و علی.

فرزند قپان: داریوش.

"  داریوش: داوود.

فرزندان سهراب: علی و مسعود.

"  ابراهیم: شهرام و امین.

فرزند امین: مهران.

فرزندان میرستان: بندر، اسکندر، عسکر، علیجان و اصلان.

 فرزندان بندر: پژمان، پیمان و دانیال.

"  عسکر: رامین و امین.

"  جلال: مهدی، مصطفی و مسلم.

"  اصلان: طهماسب و محسن.

فرزند علیجان: سینا.

فرزندان میرحاجت: منوچهر، غلام، حجت، ولی اله، بهزاد و فرزاد.

 فرزند منوچهر: مختار.

فرزندان حجت: علی و یاسین.

"  والی اله...؟

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - «فرزند» در اینجا صرفاً فرزندان ذکور مورد نظر است.

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تراژدی عاشقانه عبده محمد للری و خدابس، دودلداده بختیاری

    تراژدی و داستان عاشقانه عبده محمد للری و دلباخته و شیفته خدابس، تداعی داستان لیلی و مجنون است. عبده محمد للری و خدابس را لیلی و مجنون بختیاری می دانند. عشاق و دلباختگان بختیاری با یادآوری داستان دلباختگی و سرانجام تلخ و غم انگیز عبده محمد و خدابس، به خواندن سرودهای عاشقانه آنها می پردازند و بیاد آنان اشک داغ عشق و هجران بر گونه هایشان می نشیند و آه سرد جدایی و ناکامی را سر می دهند.

     اشعار سوزناک و عاشقانه که از دل سوخته عبده محمد للری و در غم  هجران و فراق یار از دست رفته اش، از زبان سرایندگان گمنام و واله و شیدای بختیاری سرچشمه گرفته و به نظم ماندگار کشانده شده است، ورد زبان هر بختیاری عاشق و دلسوخته است. هیچ زن و مردی از تبار بختیاری نیست که با تراژدی عاشقانه این دو دلباخته سینه چاک نا آشنا باشد. عشق عبده محمد و خدابس الگو و نمادی از عشق و دلبستگی پاک و بی آلایشی شد که در بختیاری زبانزد خاص و عام گردید و تا به امروز و حتی فردا جاودانه در ادبیات بختیاری و در محاورات عاشقانه مردم بماند و یک ملودی خاص و ویژه بنام ملودی و آهنگ عبده محمد و خدابس را در موسیقی بختیاری به یادگار بگذارد.

  سرایندگان با احساس و خوش ذوق و گمنام بختیاری به زیبایی هر چه تمام تر تراژدی عاشقانه این دو دلباخته را با بیانی شیوا و دلنشین اما سوزنده و غم انگیز به نظم کشیدند. خوانندگان بختیاری نیز با خواندن اشعار عاشقانه دو دلداده با ملودی خاص آن، بغض گره خورده دلسوختگان عاشق را ترکانده  و اشک داغ را بر گونه های دلباختگان جاری می سازد. کمتر کسی از مردان و زنان بختیاری هست که با داستان عاشقانه این دو دلداده بختیاری ناآشنا باشد و با شنیدن اشعار عاشقانه و ملودی عبده محمد للری دل سوخته و خدابس نامراد، یارای مقاومت داشته باشد و از سرازیر شدن اشک و هق هق گریه خود جلوگیری کند!

     عبده محمد از طایفه للری و ساکن منطقه للر بختیاری بود. آن جوانی دلیر و خوش قامت در سوارکاری و تیر اندازی مانند دیگر جوانان و مردان قوم خود مهارت خاص داشت. عبده محمد، خدابس را دوست داشت و همواره در کمرکش کوه و در گذرگاه های کوچ ایل قامت رعنای او را از دور نظاره می کرد و در سایه- روشن نور عشق می نشست و چشمان زیبای سیاه آهو وش او را در آینه چشمه های زلال نظاره می کرد. هرگاه چشم عبده محمد از دیدن خدابس محروم می گشت، پژواک آوای بلال خواندن معبودش را از سینه کوهساران می شنید و آرام می گرفت.

     عبده محمد عاشق و دلباخته، صبر و طاقت خود را از دست داد و سرانجام مردان بزرگ و ریش سفید فامیل را به خواستگاری به ظرف خانه پدر خدابس گسیل داشت. مردم از عشق پاک خدابس و عبده محمد للری آگاه بودند و هر کدام به نحوی دوست داشتند و سعی می کردند تا این دو دلداده را به هم برسانند. عبده محمد آرام وقرار نداشت و برای برگشتن ریش سفیدان و بزرگان که برای «بله استونی[1]» به خانه پدر خدابس رفته بودند،لحظه شماری می کرد. او نتوانست در «مال» بماند و به کوه زد و در«رگ» قله رفیع مشرف بر مال پدر خدابس، چشم براه سفیران عشق نشست.

     لاش بره برای پذیرایی بر دار ملار شد و دود آتش و کباب در هم آمیخته و تنگ را پر کرده بود. دود دل عبده محمد عاشق که در هجران خدابس در شعله های آتش پنهان می سوخت، گرچه به چشم نمی آمد اما کمتر نبود! «تشی بی دی» به دل عبده محمد از عشق یار افتاده بود که سوزان تر از هر آتش هویدا و آشکاری بود که انسان می توانست حس کند.

     نشست خواستگاری به درازا کشید و صبر و تحمل عبده محمد تحلیل رفته و بی قراری او را کلافه کرده بود. پذیرایی از مهمانان و بحث و گقتگو پیرامون بله بستون، جلسه را طولانی نموده و گذشت زمان را برای عبده محمد دوصد چندان کرده بود. صبر خورشید هم به پایان رسید و در پس کوه امید رو به افول می رفت. سایه بر رگ قله کوهی که عبده محمد بر آن چمباتمه زده بود،نشست و گرگ و میش را تداعی کرد.

     در هوای گرگ و میش پسین، عبده محمد کدخدایان بله بستون خود را دید که از مال پدر خدابس بیرون آمدند. اما آنها سوار بر اسب های خود نبودند و آنها را به یدک می کشیدند! آه از نهاد عبده محمد برخاست. او دانست که جواب منفی پدر خدابس، دل و دماغ سوار شدن از مردان به خواستگاری رفته را گرفته است که پیاده اسب های خود را به دنبال می کشند. او طبق رسم فرهنگ قوم خود می دانست که اگر سفیران جواب مثبت دریافت کرده بودند، با قیقاچ و سوار کاری و تیراندازی به مال بر می گشتند. از سوز دل خود پای تفنگ ده تیر موزر ته زرد را به سینه کوه بست و پژواکش قهر و ناخرسندی خود را به گوش پدر خدابس رساند. گلوله بود که شلیک می شد و به تن کوه می نشست و پژواکش در دره و تنگ دور می زدو می چرخید.

    نگاه  مردم مال پدر خدابس متوجه بلندای کوه و عبده محمد شد؛ سفیر فشنگ و صدای تفنگ عبده محمد کوهسار را پر کرده بود.

 خدابس هم با شندیدن شلیک تفنگ یار، زانوی غم را در بغل گرفته و هق هق گریه را سر داده بود؛ سکوت وهم انگیزی مال آنها را فرا گرفته بود. مردان به خواستگاری رفته هم غرش صدای تفنگ عبده محمد را شنیدند و مغموم و نگران ایستادند و دامنه کوهسار را نظاره کردند.

     آری، پدر خدابس به کدخدایان جواب رد داده بود. آنها پس از ورود به مال و رسیدن عبده محمد به او خبر رد تقاضا را اعلام کردند. پدر خدابس او را برای فرد دیگری در نظر گرفته بود که خدابس آن خواستگار را دوست نداشت چرا که دل در گرو عبده محمد داشت و در تب عشق او می سوخت و مخالفت خود را نیز ابراز کرده بود..

     از آن پس پدر، خدابس را تحت نظر قرار داد تا آن دو دلباخته از دیدار هم محروم کند تا بلکه عشق عبده محمد را از دل دخترش دور سازد. پدر حتی خواندن خدابس را هم قدغن کرد تا  آوای دلنشین و تسکین بخشش او، گوشنواز دل عبده محمد نگردد!

و ...

   ... صدای کرنا و دهل عروسی خدابس با خواستگاری که هیچ وقت دوستش نداشت دل کوه را به درد آورد و مردم مال را در یک وصلت اجباری در غم نشاند. هیچ دست دختری، دستمال های رنگین را در آن جشن زور و اجبار به رقص در نیاورد و هیچ چوبی از دست پسری از ایل تن دَرَک را نلرزاند! کرنا و دهل گوش را آزار می داد و فضا را آلوده می کرد. در آن عروسی هیچ کس با ساز نرقصید و هیچ کس تن به بازی نداد و هیچ رویی، به خوشی خود را نشان نداد. همه از عشق خدابس و عبده محمد آگاه بودند، همه دوست داشتند تا خدابس و عبده محمد به هم برسند و بی ساز در وصلت پاک و خدایی آنان برقصند اما افسوس که خشم مخالفت حس عشق را کشت و مهر و دلدادگی را به بند کشید!

      هفت شب و هفت روز توشمال یکسره می نواخت، میشکال به  ساز خود می دمید و دهل زن به دهل خود می کوبید اما دستی به رقص ساز را همراهی نکرد و پایی به ضرب دهل به زمین کوبیده نشد!

      روز ششم عروسی، بهونی در کنار چشمه سار بر پا کردند تا عروس را حمام کنند؛ زنان و دختران مال خدابس را همراهی کردند. نگاه دور بین عبده محمد همواره خدابس را جستجو میکرد و می پایید. همیشه او را از مردم چشم خود نظاره می کرد، فقط شب بود که با سیاهی خود او را از دیدار یار محروم می کرد.

     عبده محمد، خدابس را در میان حلقه دختران ایل دید که به سوی چشمه می رود. او خود را بر فراز تپه مشرف بر چشمه رساند و به آوازی حزن انگیز و حاوی پیامی رسا، خدابس را از قصد خود آگاه نمود. تنها راه چاره را در شعر همراه با آواز دید تا پیام خود را به او برساند پس  به آوازی دلنشین از ته دل خواند:

تو به دیر و مو به دیر، میونمون تش      سی رهدن به ره دیر کَوشاته وُرکَش

...

     خدابس با شنیدن صدای عبده محمد بی قرار می شود و پیام را در می یابد که می بایست برای گریز از اجبار و تن دادن به وصلت و ازدواجی اجباری و گرفتار شدن دربند شوهر ناخواسته، آماده رفتن با دلداده و محبوب خود باشد، پس او نیز در جواب با آوایی سوزناک خواند:

     تو زواله مو زیواله، میونمون رو      یه کلکی راست بکن جا هر دومون بو

...

و عبده محمد خواند:

به خروس اول و دَر گشتنِ مَه     تند و تند  پاتِه وُردار بیو ور دَم ره

...

و خدابس هم  خواند:

اَر به واره تیر به مال، تفنگ به کهسار    ترک اسبت جا خومه به وخت دیدار

...

     عبده محمد و خدابس با اجرای اپرای عاشقانه، بدون این که کسی از نیات آنها آگاه شود، میعادگاه خود را معین کرده بودند.شاید هم همراهان متوجه شدند اما به روی خود نیاوردند تا آن دو دلداده به هم برسند!

      پاسی از نیمه شب نگذشته بود که عبده محمد سوار بر اسب نیله در دره پایین دست مال انتظار خدابس را می کشید. سیاهی قامت خدابس توجه اسب را به خود جلب کرد و شیهه کوتاهش سکوت فضای دلهره عشق و دلبستگی را بر هم زد. دست ها به هم گره خورد و پای خدابس بر روی پنجه پای عبده محمد بر روی رکاب لغزید و بر گرده اسب و پشت عبده محمد جای گرفت. نهیب و مهمیز عبده محمد اسب نیله را از جا کند و در سیاهی شب تیره فرو برد...

     صبحگاهان هنگامی که خروس آخرین آوای خود را در پیشواز نور می خواند، مادر خدابس، طبق عادت خدابس را صدا کرد، جوابی نشنید. باز هم صدا کرد:

      هی خدابس افتو اوید منجا آسمون وره دهدر! تا کی اخوی بخوسی؟ مادر پاسخی از خدابس نگرفت، از جا برخاست و به طرف رختخواب او رفت، ماشته را کناری زد تا خدابس را بیدار کند که بالش خوابیده در زیر ماشته، رختخواب خالی از خدابس را نشان داد. جیغی کشید و گفت: خدابس نیست! خدابس؟... خدابس؟...

      خدابس بر ترک اسب نیله در حال تاخت، سر بر شانه و دست در کمر عبده محمد به خواب رفته بود. عبده محمد که خدابس را همراه خود می دید با شوق و ذوق هم چنان به پیش می تاخت. رفت و رفت تا به جایگاهی امن و در محلی که فامیل و دوستانی مطمئن داشت رسید و ماجرا را باز گو نمود و خدابس را در جمع زنان قرار داد و گفت :

     خدابس را از ازدواج اجباری نجات دادم تا با این کار پدرش را مجبور به موافقت کنم . او نزد شما باشد تا همه بدانند که من خدابس را دوست دارم و عشق پاکم را به همگان ثابت نمایم. تا وقتی که خدابس را پدرش به عقد من در نیاورده باشد او عشق پاک من است هم چونزمانی که در خانه پدر بود و حال در نزد شماست.

...

       پدر خدابس عبده محمد را تعقیب کرده و برای انتقام گیری از او به هر کاری دست زد. خانواده عبده محمد را با آزار و اذیت وادار کرد تا به جا و محل او اعتراف کنند اما آنها از نیت عبده محمد و جایی که او رفته بود خبری نداشتند. تلاش پدر برای یافتن دختر و گرفتن انتقام از عبده محمد سودی نداشت.

    پس از آگاهی برخی دوستان و اقوام عبده محمد از محل اختفاء و تماس با وی، با میانجیگری امان نامه ای از پدر خدابس در بخشیدن عبده محمد و خدابس و به عقد در آوردن آن دو دلداده دریافت کرده و خوشحال به سوی عبده محمد رفتند. عبده محمد نیز از پیشنهاد طرفداران و دوستان خود استقبال کرده و همراه خدابس و آنان به طرف مال پدر خدابس روانه شد.

     با رسیدن عبده محمد، پدر خدابس امان نامه و نعهدات خود را نادیده گرفت و زیر پا گذاشت و او را به قل و زنجیر گرفتار نمود. خدابس هم تحت نظر شدید قرار گرفت و سور و جشن اجباری باری دیگر بر پاشد. پدر خدابس و پدر عروس در انجام عروسی تعجیل کردند و قرار شد فردای همان روز خدابس به خانه سیاه خود روانه گردد. خدابس یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون؛ هم برای عشق پاک خود شیون می کرد و هم برای یار در بند پدر خشمگین! عبده محمد هم در زیر بار سنگین زنجیر ظلم عاشق کش ناله می کرد.

     شب قبل از عروسی، خدابس چاره ای اندیشید. تنها راه خلاصی خود از زندان وحشت زندگی ناخواسته ای که پدر برایش رقم زده بود در سفر به دیار نیستی دید تا همدم نفس غیر آشنایی نشود. پس به بهانه ای از مال خارج شد و در سیاهی شب تن به امواج آب خروشان رود خانه سپرد و فریاد عاشقانه اش  که عبده محمد را صدا می کرد با خروش امواج در هم آمیخت و به تندی در شیب تند جریان رود خاموش شد...

     فردای آن روز در سپیددمان مردم مال تا  از مرگ خدابس دلسوخته و عاشق با خبر شدند به سوی رودخانه شتافتند. دهل برای بالا آمدن تن سپید خدابس از دل رودخانه به صدا در آمد. زدند و زدند تا خدابس خود را به آفتاب نشان داد و در کنار رود بی رحم برای استحمام ابدی بر روی ماسه های سرد، آرام گرفت.

     خبر شوم مرگ دلدار به عبده محمد رسید. عاشق دلسوخته  شیون کنان در زیر غل و زنجیر خدابس فریاد می کرد و آنگاه چنین خواند:

چهارشنبه بیست و یـَکـُم خــُــم گُل بُردم- اَر دونستـُم اِمیره خـُـم جاس اِمردم

...    

  هیچ دلی از سوزش و حزن دل عبده محمد خبر نداشت، تنها نظاره گر اشک و آه عبده محمد للری بودند مگر کسانی که خود درد کشیده عشق بودند و دلسوختگی او را حس می کردند و چون او به آتش عشقی گرفتار و سوخته دل شده بوده و بس! چنان که این شعر وصف الحال آنهاست:

آتش بگیر تا بدانی چه می کشم      احساس سوختن به تماشا نمی شود

   

یاد و عشق پاک خدابس و عبده محمد للری، آن عشاق مشهور بختیاری همواره در دل و فکر و زبان هر زن و مرد این قوم مالندگار و ساری و جاری است. یادشان برای عشاق شیدای بختیاری همواره ماندگار  و جاوید باد.

 

 

        

        

 


[1] - بله گرفتن از پدر عروس به منزله پذیرفتن داماد، بله استدن،بله گرفتن.

 

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

سیزده بدر و روز طبیعت شاد باد

«خداوند دارنده هست و نیست    همه چیز جفت است و ایزد یکیست»(فردوسی)

الها ز سبزه گره بر گشا    به هم بر رسان هر دو دلداده را

نما بر دل پاک پوران و دخت     نشان هر دوئی را تو بر خوان جفت

     سیزده نوروز نحس نیست بلکه نوروز، در اولین روز سیزدهم هر سال نو، با سرزندگی و سبزینگی، نحوست و بد یمنی را در نطفه خفه کرده و یکسال را با امید و بیداری و شگون می آغازد.

اگر سیزده نوروزی بد شگون و شوم بود، در این روز جوانان گره بر سبزه نمی زدند تا به امید ایزد توانا و پاک به انتظار گشایش و سپید بختی خویش باشند. نوروزیان در این روز خانه و کاشانه خود را ترک گفته و بدی ها و زشتی ها را در تاریکی های آن بجا بگذارند و به طبیعت نو و سرسبز روی می آورند و با مشاهده زایش و تولد دوباره طبیعت، به دگرگونی و تنوع زندگی خویش پرداخته تا به نشاط و شادکامی دست یابند و خانه را از نو با شادی و نور و برکت پر کنند.

شاد باش و شاد زی ای هم وطن     روزگارت سبز بادا چون چمن             

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان سوارعلی امیری پبدنی تاریخ گویای طایفه پبدنی بود

شادروان سوارعلی امیری پبدنی یکی از بزرگان طایفه پبدنی و از تش عبدالعلی(عبدلی) بود. وی تاریخی گویا از فرهنگ،آداب و رخدادهای طایفه و قوم بختیاری بود. دریغ و صد افسوس که منبع و گنجینه تاریخی و فرهنگی طایفه به دل خاک سرد سپرده شد و به رشته تحریر در نیامد تا امروز بتوان از آن آگاهی های مهم و غنی و بارزش موثق در معرفی مسائل مختلف مردم طایفه پبدنی استفاده کرد! قصور کوتاهی امثال بنده این خسارت و زیان جبران ناپذیری را به پیکر تاریخ وارد ساخت. محضر پر فیض و برکت معتمدین و آگاهان به مسائل فرهنگی و اجتماعی قومی چون مرحوم سوارعلی امیری برترین و بهترین کلاس درسی بود برای امثال نگارنده تا ضمن آموزش و فراگیری از محضر چنان اساتیدی آگاه ، به نگارش و ثبت و ضبط ان برای انتقال به نسل بعد همت گماریم.

دریغ  که دیر به فکر افتادیم و  افسوس گذشته نیز سود بخش نخواهد بود. لازم است امروز به محضر بزرگان ارجمندی که سایه حیات وجودشان بر سر ماست استفاده نموده و خاطرات سینه نهفته آنان را به صفحه سفید کاغذ سیاهه نماییم و فردا افسوس دیروز و دیروزیان گرامی را نخوریم!

برهمگان است که از بزرگان طایفه و فرزندان سرانی که امروز در قید حیات نیستند اما داشته های خود را به نوعی به فرزندان انتقال داده اند بهره گرفته و به نگارش کشیده و ماندگار  نمایید. از فرزندان شادروان سوارعلی امیری پبدنی و بازماندگان دیگر بزرگان طایفه که اطلاعاتی از پدران و اجداد خود در اختیار دارند به بنده و دیگر نگارندگان مشتاق قرار دهند تا ثبت و جهت استفاده در اختیار همگان نهاده شود.

با تشکر قبلی و آرزوی سربلندی و پیروزی برای همه همتباران گرامی

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تشکر از تذکر همتبار و درخواست تصاویر بزرگان طایفه از همتباران ارجمند

با تشکر از همتبار گرامی که به قصور و کوتاهی در درج تصویر دیگر بزرگان اشاره داشته و توصیه نمودند که در معرفی و درج تصاویر همه بزرگان و سران طایفه اقدام شود به عرض می رساند که بارها و طی دیدارهای فامیلی از همه هم طایفه ای های بزرگوار در مورد مساعدت و همکاری در باره در اختیار گذاشتن اسناد و تصاویر کمک خواسته که تعداد ی از عزیزان همکاری لازم را مبذول نموده و دیگر همتباران به دلایل مختلف از جمله بعد مسافت یا مشغله کاری و غیره تا کنون این لطف و مساعدت را دریغ داشته اند که مجدداً از همه سروران ارجمند در این رابطه درخواست همکاری در ارسال عکس، مطالب و اسناد در مورد طایفه پبدنی را دارد. امید است که بار دیگربه در خواست اینجانب جواب مثبت و این باره یار و همکار همدیگر باشیم . موفقیت و سربلندی همگان را از خداوند متعال خواستارم.

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تو که نوشم نه ای نیشم چرائی؟

     پاسخ به نظر همتباری ناشناس!   

همتبارم!    

     من از این باب نه نان می خواهم و نه نام؛ چرا که تکه نانی در جفنه در حد سدجوع دارم و خرده نامی به میزان حق خویش در پیشانی. نه خوان و جفنه ای برای گردآوری نان گسترانیده و نه سر و گردنی جویای نام.برافراشته ام . تکه نانم را با هم نشینانم تقسیم می کنم اما خرده نامم را به ثمن یک دنیا هم نمی فروشم!

       

         ضمن تقدیر و تشکر از همتبار ارجمند و محترم که انتقادی بر برخی مسائل داشتند و خرده گیری هایی نیز نمودند و ...

     به اطلاع و آگاهی میرساند که گردآوری و جستار مطالب فرهنگی و اجتماعی کماکان و طی مدت مدیدی که نیوشنده و نویسنده روایات و اطلاعات همتباران بوده و هستم، ضمن رجوع به قاطبه مردم و با قیاس در همسانی و یکسانی مطالب ارائه شده، از تأیید و تأکید افراد معتمد و آگاه نیز بهره برده شده است.

     تحقیقاً اطلاعات تاریخی، فرهنگی و اجتماعی که مبنع و مأخذی مکتوب و مستند ندارند، الزاماً از طریق روایات و سینه نهفته های مردمی اخذ و پس از مقایسه و موازنه ارزشی، به نشر و درج آن در نوشته ها مبادرت می گردد. گردآوری اطلاعات کامل و مبسوط و ریشه دار از آحاد مردم بدست خواهد آمد و صرفاً نباید به افراد آگاه و معتمد بسنده شود بلکه بایستی همه روایات سینه به سینه مانده قومی از همگان برداشت و با مطلعین و آگاهان ویرایش و تصحیح گردد. معمولاً افراد امی و عامی هر جامعه موارد و مسائل جزئی فرهنگی و رخدادها را بهتر و بیشتر به ذهن سپرده و بدان علاقه مند بوده و مشتاقانه و مفتخرانه آنها را به نسل های بعد تحویل می دهند که این جزئیات یک کلیت غنی فرهنگی را بنا خواهد گذاشت. در محضر بزرگان و سران کمتر می توان از جزئیات اتفاقات و مسائل فرهنگی و اجتماعی کسب اطلاع کرد زیرا آنان به کلیات موضوع بیشتر و بهتر اشراف داشته و به جزئیات توجه خاصی مبذول نمی دارند و ابراز آن را در شأن و منزلت جایگاه و شخصیت خود نمی دانند.

     در امر تحقیق و کنکاش فرهنگی، محققین و جستارگران مطالب، ترجیحاً ابتدا به طبقه عادی و متوسط جامعه مراجعه و از آنان پرس و جو کرده و مطالب مورد نظر و خواست خود را جمع آوری می نمایند. این قشر از جوامع بدون اکراه و با اشتیاق و میل وافر به نقل داشته های ذهنی و روایات گذشته می پردازند. سپس جهت  تأیید برداشت ها به افراد مورد اطمینان و وثوق و آگاه و باسواد رفته و به تثبیت می رسانند.

     نگارنده نیز به همه اقشار جامعه تبار خود مراجعه و از دیدگاه و نظرات همگان استفاده و بهترین و منطقی ترین مطالب که اکثریت قریب به اتفاق را دارا و به هم نزدیک تر و موافق هم بود، انتخاب و استفاده گردید. از نظر تحقیق افراد بی سواد و با سواد و مافوق و مادون جامعه، دو عضو مکمل هستند که به مطالب فرهنگی و تاریخی غنا می بخشند و از این منظر هیچ گونه برتری نسبت به هم ندارند. با سواد جامعه ما با دانش و سواد است اما نمی نویسد اما بی سواد جامعه که از تجربه و ذهن جویا بهره مند است، نمی تواند بنویسد و به ذهن می سپارد تا در مخیله خود بایگانی نماید. تجربه نشان داده است که افراد بی سواد اما آگاه جامعه بیشتر و بهتر به مسائل فرهنگی توجه داشته و شاید بدین طریق بی سوادی خود را جبران کرده و نشان می دهد که می تواند نگهدارنده و راوی  مطمئنی برای آداب سنن قوم خود باشد.

     برای مزید اطلاع همتبار گرامی باید اضافه نمود که طبق فرمایش حضرت عالی از همه افراد جامعه استفاده شده و اگر که به حضور ایشان و دیگران نرسیده تا خوشه چین محضر نظر و رأی آنان باشیم، سعادتی نصیب نگردید و بخت یاری نکرد.

     اما اگر از افرادی تقدیر می شود و یا به ذکر نام افرادی در همکاری و مساعدت بمیان می آید و یا اشخاصی تحت عنوان گردآورنده و ارسال کننده مطلب معرفی می گردند، یک وظیفه انسانی و تباری و لازم است.

     آقایانی که شما نامبرده اید و تحصیلات و سن شان را جویا شده اید، از نظر اینجانب افرادی دلسوز و همگام و همکار هستند که در سطوح و مراحل مختلف نسبت به ارسال مطلب و اسناد و عکس  و غیره همکاری داشته و متحمل زحمت و هزینه هایی نیز گردیده اند. از شما همتبار عزیزم انتظار نمیرفت که چنین قضاوتی بنمایید و بنده را به سرنوشت دیگران منتسب کنید. شاید حق من و دیگر همتبارانی که شما در نظر خصوصی اعلام فرمودید این نیست که بیان کردید. در همین جا از شما هم تقدیر می کنم به جهت توصیه در ذکر اسامی با توجه به  جایگاه های نامبردگان. از این دو نفر جوانی که ذکر کردید یک نفر دانشجوست و تحصیلکرده و دیگری فردی است دارای تجربه و آگاهی هایی که از پدران و نیاکان حفظ کرده و اندوخته است و امروز داشته های خود را تحویل نسل بعد می دهد.

     ایکاش خود را معرفی می کردید تا با ارائه اطلاعات مکفی و مطالعه ،توجیه می شدید و به حقیقت امر می رسیدید و  قصاص قبل از جنایت مبادرت نمی کردید.

     نقد همواره سازندگی، بالندگی و پایندگی را به دنبال خواهد داشت. از نقد نمی هراسم و اشتباهی اگر رخ داده باشد، با شهامت و سرافرازی پذیرفته و به دانش خود می افزایم. پیشنهادات و انتقادات  وصله تن مطلب معیوب و ناقص است و بی صبرانه منتظر نظرات و پیشنهادات سازنده و مفید و کارساز همتبارن گرامی خود هستم. در پناه حق مانا و پیروز باشید.      

   

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

«آ» کلاه دار«ا» بی کلاه

(با عذر خواهی از محضر همه سران و بزرگان دارای نام و نشان، نوشته زیر تلنگری است به برخی که هر چیزی را مختص و منحصر به خود می دانند و به مردم این اجازه را نمی دهند تا به کسانی  که با پشتکار و تلاش در عرصه علمی،سیاسی و اجتماعی ترقی کرده و به مدارج بالایی می رسند به احترام و بزرگداشت خطاب شوند و همه چیز حتی «آ» را هم در انحصار مطلق خویش فرض می نمایند.)

در مجلسی که تعداد زیادی از همتبارن حضور داشتند، شخصی نام فردی را با پیشوند حرف «آ» و به احترام خطاب کرد. دیگری از آن سوی مجلس با عصبانیت گفت: از کی تا حالا ایشان «آ» شدند؟ او که «آ» نیست! «آ» مال ماهاست، چرا سلسله مراتب را رعایت نمی کنید؟ چرا همه را مثل هم حساب می کنید؟ و...

    شخصی که فرد مورد نظر را مخاطب قرار داده بود گفت: آفلانی! بفرمایید که این مرد را با چه عنوانی باید صدا کنم؟ شما بگویید.

معترض گفت: به اسمش، بگو کُهمیر.

شخص خطاب کننده گفت: شما مرد محترمی هستید؛ امروزه مرد ها را با عنوان آقا و زنان را هم با عنوان خانم باید نامید، چه عنوانی پیشنهاد می کنید؟

معترض گفت: ایشان عنوانی ندارند، کهمیر خالی!(کهمیر پیت و پتیک بس بگو).

شخص خطاب کننده که جلسه را ملتهب از عصبانیت و خشم زیادی می دید،جهت کنترل حاضرین خواست تا به قضیه فیصله بدهد،گفت:

     خوب به ایشان می گویم آقای کهمیر.

معترض گفت: اشکالی ندارد، به همه می گویند آقا، به او هم بگو آقای کهمیر.

     معترض غافل فکر کرد که «آ» از آقا بالاتر است؛ البته به او چنین القاء شده و آموخته بود که «آ» مختص او و خانواده اوست و بس! به جز او و بستگانش حق استفاده از «آ» کلاه دار را ندارند و بقیه «ا» بی کلاه هستند!

     در این میان فرد مخاطب با این که به او توهین شده بود بدون هیچ واکنشی و با سعه صدر و حوصله و شکیبائی منحصر به فرد، دست بر چانه فقط نظاره گر جریان بود و ...

      شرم و خجالت تن را خیساند و جریان نبض جبین را گداخته آتش برافروخته خود کرد. خودخواهی و کبر برتخت سست بنیان نخوت جای گرفت و بردباری و صبر بر بلندای انسانیت ایستاد. کلاه کاغذی«آ» از شعله خشم حاضرین سوخت و خاکستر شد و فرودست نشین جمع گردید. پشم«آ» کلاه دار بر باد رفت و خود را در فرودست «ا» بی کلاه دید! آرام و بی صدا با نقشی از لبه کلاه که بر پیشانیش  نشسته بود، به بالانشینی و کبر غرور خود می اندیشید!

     برای من و همه آنهایی که از آن برخورد نامعقول ش.که شده بودند این سؤال پیش آمد که چرا همه را با عناوین و عبارات محترمانه و بزرگداشت نباید صدا بزنیم؟ چرا فرهنگ سازی و شخصیت سازی نمی کنیم و به دیگران حق برتری و امتیازی که دارند را نمی دهیم؟ مگر ما صاحب اسامی و عناوین هستیم که چنین برخورد ناجوانمردانه و غیر منطقی با همنوعان خود می کنیم؟ اجتماعی موفق و سربلند است که اجتماع خود را با معیارهای انسانی و اجتماعی بارور ساخته و به آن اعتبار و غنا ببخشد و...

     ایکاش کلاه کاغذی «آ» کلاه دار را از سر بر می داشتیم و با «ا» بی کلاه همراه می شدیم تا همگام و همکار به سر منزل مقصود نائل می گردیدیم! کاش بنا بر فرمایش حضرت علی(ع) آن چه را بر خود نمی پسندیدیم بر دیگران روا نمی داشتیم! ایکاش  

   

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

یادش بخیر

                                      یادش بخیر

کودکی های قشنگی داشتیم یادش بخیر      

                 خانه ای از خاک و سنگی داشتیم یادش بخیر

سفره ها پر بود از دستان گرم و نان نرم      

                   در کنارش آب و رنگی داشتیم یادش بخیر  

در جوار کلبه عشق و صفا در کوهسار         

                        مامن شیر و پلنگی داشتیم یادش بخیر

قصه های شب ز رستم بود واز اسفندیار     

                 غصه از سهراب  جنگی داشتیم یادش بخیر

بر مزار سینه ها ،  در کوی یار غم زده        

                     کینه ها از دیو زنگی داشتیم یادش بخیر

در سرور وصلت گل با زمین در روزنو    

               از نی و نا ، ساز و چنگی داشتیم یادش بخیر

  بازی شاه  و وزیرک بود و دزد و قاضیش     

                    در سیاست ها درنگی داشتیم یادش بخیر

آسمان دل به دور از دستهای ما  نبود       

                 هر ستاره خود به چنگی داشتیم یادش بخیر

و ...

روزهای خوش نوروزی را شادباش می گویم. شاد و پاینده بمانید

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم