پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

حکم کدخدایی میرزاناصر حیدری پبدنی

سند شماره 27

 

     سند شماره 6 حکم کدخدایی نیمی از طایفه پبدنی است که از سوی مجید خان بختیار ، معاونت فرمانداری بختیاری و چهار محال به میرزا ناصر حیدری پبدنی تفویض میگردد . از ابتدای مجزایی و استقلال  طایفه پبدنی ، مقرر شده بود که کدخدایی و مدیریت به صورت نوبتی و دونفره صورت پذیرفته که هر کدام از کدخدایان بریک تیره  از مردم طایفه پبدنی ( سه قومه و عبداله جون ) ، مدیریت و اشراف نظرداشته باشند . هر کدام از کدخدایان مربوطه جهت انسجام در اتحاد و پاسداشت از انقلاب و تجزیه طلبی خویش، متعهد شده بودند که ضمن رتق فتق امور تیره تحت نظر خود ، از نظرات و مشاوره کدخدای دیگر تیره، نیزبهره مند شده و با همکاری و همراهی ، ادراه امور طایفه را به نحو احسن به انجام برسانند. این حکم کدخدایی نیز برای مدیریت بر نصف مردم ، یعنی تیره سه قومه ،بنام میرزاناصر حیدری پبدنی صادر شده بود.

متن حکم :

تاریخ :١٩/١٢/١٣٣٣                             

      آقای میرزا ناصر حیدری

از تاریخ بالا عمل نصفه ی ( نیمی  از جمعیت) کدخدایی پبدنی سهمی اینجانب به شما تفویض و برگذار میگردد که با نهایت قدرت و حسن سلوک امورات طایفه مزبور را بر طبق قانون مملکتی انجام دهید و نیز ریش سفیدان مربوطه موظفند که نسبت به حصول نظم و آسایش افراد با شما همکاری نمایند .

               معاون فرماندار مستقل بختیاری و چهار محال

                                  مهر: مجید بختیار بختیاری

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

غار پبده و دشت لاله های سوخته

غار پبده و دشت لاله های سوخته ( لالی)  

       بسی جای تعجب و شگفتی است که  درشهرها و مناطق مختلف کشور ، سازمان میراث فرهنگی و یا شهرداری آن شهرها و مناطق به دنبال جا و محلی می گردند تا آن را به عنوان یک اثر هنری و یا یک اثر باستانی برای جلب توریست و مسافر بر پا و معرفی نمایند تا مسافر و گردشگر بیشتری به منطقه خود جلب کرده و باعث رونق بازار کار و درآمد و اشتغال زایی گردد ! اما در لالی همه مسوولین در غفلت و بی توجهی به یک اثر بزرگ و قدیمی و با ارزش ، از ورود سرمایه و درآمد برای مردمشان بی خبر و بی توجه از آن گذر کردند تا هم چنان ، لالی و لالی نشینان در بن بست جغرافیایی اسیرو از گرمای رونق و درآمد  و رفاه بی نصیب و در تف سوزان دشت لاله های خشکیده اش  بر سر مغاره چاههای تکیده از نفتش ، سرود گاگریو را با آه و ناله سر دهد  !

امید آن را داریم تا مدیران و مسئولین محترم در این را ه به وظیفه ملی میهنی خود بیشتر و بهتر بپردازند و مدیون گذشتگان و مورد انتقاد افراد حال و قضاوت آیندگان  قرار نگیرند !

انشا اله

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

سکه بهارآزادی یا سکه پاییزگرفتاری !

ریال بهارآزادی یا ریال پاییزگرفتاری !

چند هفته پیش یکی از بستگان تلفن زدند و پس از احوالپرسی و تعارف وگله و... به مجلس قند اشکنون دخترش دعوتم کرد . جلسه شادی و پیوند دو جوان بود اما با خاطره ناخوشایندی که از این مراسم داشتم ، با اکراه خودم را راضی به رفتن در مجلس «قند اشکنون »(مجلس مهر برون و عقد ) کردم . در گویش بختیاری به جلسه مهر برون و معمولا و جدیدا همراه با عقد را ، قند اشکنون و یا «پا اشکنون» می گویند . پس از این که خودم را راضی به شرکت در جلسه قند اشکنون نمودم ،تصمیم گرفتم با تاخیر و نزدیک به انتهای مراسم با توجه به اعلام ساعت مجلس ، به آنجا رسیده و به جر و بحث و مجادله وارد نگردم !

از بخت بد ،یکی ازافراد بزرگوارفامیل با تلفن همراه مرتب با بنده در حال تماس بود و با قسم به پیر و پیغمبر و ارواح مردگان و ... خواست که زودتر به جلسه خود را برسانم ؛ اما من استغفرالله ، با دروغهای مصلحت آمیز تصادف در مسیر و ترافیک و غیره رسیدنم را به تعویق انداختم و با خواهش و اصرار درخواست نمودم که شما خود حرف مهریه و نوشتن مهرنامه را انجام دهید من خواهم آمد ؛ اما اثری نبخشید و مردم را نگه داشتند تا من برسم و تایید کردند که تا آمدنت ما منتظریم و...

با احساس شرمندگی و شرم از روی به انتظار نشینان ورودم مجبور به راه افتادن و رفتن با سرعت به میعادگاه شدم . با خودم گفتم که هم شرمنده حضار در جلسه شده و هم امکان خطر تصادف و جریمه در مسیر را هم به خود هموار ساختم . بالاخره رسیدم اما دیر وبا شرمندگی و سر و رویی از عرق شرمندگی و شتاب !

به سرعت در سالن چند میز را به هم نزدیک کرده تا بزرگان دو فامیل برای بحث و مجادله روبروی هم بنشینند و شروع نمایند . جبهه بندی کاملی گرفته شد ! افراد طرف داماد در یک سوی میز و طرفدران عروس نیز در طرف دیگر بر روی صندلی ها جای گرفتند . قیافه ها حق به جانب بود . آدم احساس می کرد که در یک جبهه جنگ قرار گرفته که در روبرو دشمن و در این طرف افراد خودی قرار و استقرار یافته اند . دو طرف یکدیگر را بر انداز می کردند . به جز پدر و برادرهای عروس و داماد و برادرانش هیچکدام از افراد مستقر در دو طرف میز ، یکدیگر را نمی شناختند؛ من هم مثل بقیه از طرف مقابل ، یک نفر را هم نمی شناختم !

قبل از هر بحثی و برای این که بعدا مثل بعضی مجالس آب پاکی را بر روی دستمان نریزند و حرفمان را دو تا نکنند و شرمند و خجل راهی خانه نشویم ، با پدر عروس وارد شور شدیم که : چقدر برای مهر دخترت در نظر گرفته ای ؟

پدر عروس با تعارفات بیش از حد و خسته کننده گفت اختیار با خودتان است و هر چه خودتان صلاح می دانید و ...

با تجربه قبلی که داشتم گفتم بگو تا ما هم از طرف شما قضیه را فیصله بدهیم . با برادرش شوری کرد و اعلام داشتند که چند دانگ خانه و چند ده میلیون پول و هزار و اندی تمام سکه بهار آزادی و پندین مثقال طلا ! با اعتراض من و بقیه مشاوران به اعلام هزار سکه بدون پول دانگی از خانه راضی شدند !  نفهمیدم که پول و سکه و طلا با هم چه تفوتی از نظر ارزشی دارند !

پچ پچ دو طرف بالا گرفت . طرف داماد هم با هم شور و مشاوره هایی داشتند که من از آن بی خبر بودم ! بالاخره یکی از طرف داماد با قیافه ای حق به جانب گفت : پس بگویید ؟!

من جلوتر از بقیه گفتم چه عرض کنیم ؟

باز با صدای بلند گفت خوب بگویید دیگه !

...

ما خدمتتان آمدیم که اگر قابل بدانید و ... دخترتان را به عنوان عروس به خانه پسر ما بفرستید و تعارفات معمول  و ...

و تعارفات متقابل و معمول و خسته کننده از طرف ما هم جلسه را داغ کرد که : دختر خودتان است و وصلت با شما موجب افتخار و ...

از ما خواستند تا مهر را اعلام نماییم و ما هم به بزرگتر خود واگذار کردیم که اعلام نماید . قراری که گذاشته بودیم یا از یادش رفت یا خواست همه را به زحمت بیندازد . همان حرف اولی خودش را که در جلسه مشورتی گفته بود ، زد ! هزار و چند تا سکه ، چند ده میلیون و ...

صدایی شبیه صدای تماشاگران میدان فوتبالی را که تیمشان به ناگاه و بصورت غیر منتظره گل ناگهانی خورده باشد در سالن به گوش رسید و به دنبال آن سکوت و نگاههای متحیر دو طرف به هم دیگر!

چانه زدنها شروع شد و من و چند نفر دیگر اگر دستمان به یقه هم می رسید پاره پاره اش می کردیم ! واقعا خودمان هم فکر نکرده بودیم که آخر ما سر پیاز بودیم یا ته پیاز !

منتخبین جبهه با هم در جدل و بحث و مشاجره بودند که :

پیرمردی خوش سیما و با وقار از طرف داماد با خوشرویی گفت : چل تومنی که اگوین هیم چل تومنی خومونه ؟

اسو ریال آزادی گپسه اگوین  یا کوچیرس ؟ دوا که هونه نداره ز کجه هونه بیاره سی تون بزنه پشت قواله ؟! ای گویل یه طوری بگوین که ایما هم بفهمیم ؟ خنده افراد فضای سکوت سالن را شکست !

 پیرمرد ادامه داد که بنیهرم ایسا ، کو یکی تون تا حالا ده تا ریال آزادی که حالا بسون اگوین سکه بهار آزادی  ، دیدینه ؟ کو یکی تون یه ریال آزادی واتون هد ؟ بدین تا بنیهریم بس که چه جوریه ! چه رنگیه ! چه نشقی داره ! سوکه ، سنگینه !

همه به هم نگاه می کردند اما من واقعا شرمنده این پدر بزرگوار سرم را بر روی میز گذاشتم تا چشمهای نافذ خیره شده آن پدر را که بیشتر من را هدف گرفته بود نظاره گر نباشم . هیچکدام به قول آن بزرگ مرد ، نه تنها یک عدد سکه بهار آزادی را به همراه و یا در صندوقچه خانه هایمان نبود ، بلکه سکه نیکلی کم ارزش رایج  را هم در چنته نداشتیم !

بزرگمرد بختیاری ادامه داد و گفت: شما همه جمع شده اید تا دو انسان را به خانه بخت بفرستید ؟ یا دست به دست هم داده اید تا این دو جوان را از همین ساعت اولیه زندگی از هم بیزار و دشمن هم بکنید؟ و ...

ما مردان قدیم بختیاری به سکه های طلای شما که ندارید و فقط حرفش را می زنید ، ریال می گفتیم . چند تا از ریالها را  گوشه میکردیم و به زنهایمان هدیه میدادیم و آنها هم ریال های گوشه شده را به لباس خود دوخته و تنها زینت وجود بزرگ شان می کردند ، اما وقتی دچار گرفتاری و بدهکاری می شدیم همین سالارزنان، ریالهای دوخته شده بر  لبه های پیراهن و مینا را در آورده و به دستمان می دادند تا دستگیر روزهای تنگمان بشود !حالا شما درس خوانده ها می خواهید با سکه بهار آزادی که رنگش را هم ندیده اید در زندگیشان گرفتاری و دشمنی به وجود بیاورید؟ این ریال آزادی نیست ، ریال گرفتاری است!!!

سالن غرق سکوت و افراد غرق گوش فرا دادن به سخنان مردی بود که حق می گفت و از دل جوانان می گفت ؛ من و چند نفر دیگر هم که کاسه داغ تر از آش بودیم ، سنگ روی یخ شدیم اما بعضی از ما ها هم از رو نمی رفتیم که نمی رفتیم !

چند جوان هم به خود آمدند و ما مدعیان بی درد را آماج انتقاد و اعتراض خودشان کردند . من فقط این را می توانستم بگویم که حق با شماست ؛ همین و بس ! چون چیزی برای گفتن در مقابل حرف منطقی آن بزرگ مرد و جوانان برومند بختیاری که خود را برای زندگی مشترک و آینده خود آماده می ساختند ، نداشتم .

مهریه به حدی نوشته شد که نه داماد راضی بود نه پدر عروس ! جلسه با مشاجرات و بحثهایی که بیهوده ای که با ادامه یافتنش منجر به درگیری می گردید با وساطت من و دیگرانی چون من که باعث آن شده بودیم از ترس  تداوم آن خاتمه یافته و ختم به خیر گردید . اما عرق شرمندگی از ندانم کاری و بی تجربگی و دخالت های غیر منصفانه و غیر مسوولانه بر صورت من و امثال من هنوز جاری است و زنگ صدای هشدار پدر بختیاری در گوش های پر از پنبه طنین انداز است که:

بهار آزادی جوانان را با ریال آزادی به پاییز گرفتاری مبدل نسازیم . چه بهتر و نیکوتر که خانواده های فهیم دو طرف قبل از جلسه قند اشکنون به مهر اشکنون بپردازند و با هم توافق بنمایند و جلسه مشاجره و بحث را به من و امثال من بسپارند تا می توانیم به سر و کله هم بزنیم و شما نیز از دور نظاره گر بحث و چک و چانه های ما کاسه های داغ تر از آش باشید .

بامید روزی که در هیچ جلسه بختیاری ، تعیین مهریه دختر خانمی با نظر افراد غیر و ناآگاه و مغرض صورت نپذیرد وآقای داماد و عروس خانم با توافق خود و خانواده خود بر صفحه سند زندگی مشترک خود مهر تایید خوشبختی و بهروزی را زده و به این گونه جلسات که به شخصیت دختران و پسران ما لطمه وارد می سازد ، پایان دهند .

خوشبختی همه جوانا را خواستارم و امیدوارم که حرف ریال آزادی در گوش من و امثال من به نشانه پند و اندرز باقی بماند !انشا اله

    

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم