پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

دنباله حکایت چوپان عاشق

بوسه همان و سوزش جانسوز و جانکاه همان . در حالتی خوش و رویایی زیبا به همراه درد و سوزشی بر روی لبم از خواب پریدم . در حالت بوسیدن انگشت یار بودم اما با باز کردن چشمهای حیرت زده و پریشان ناشی از درد و سوزش ، به جای انگشت زیبای یار ، ماری خوش خط و خال را دیدم که نیشش را به لبم فرو کرده و خود را دورگلو و گردنم چمبره زده است .  علاوه بر بهت و وحشت و اضطراب  و درد ، فشار چمبره مار بر روی گلویم ، نفسم را تنگ و به شمارش انداخته بود . درست نمیدانم که چشم باز کردن  و دیدن  صحنه وحشتناک نیش زدن مار را بر روی لبم و عکس العملم چه زمانی را طی کرد ، فقط میدانم که واکنشم سریع بود ، یعنی برق آسا !

سریعا  سر مار را گرفته و با شدت و سرعت  از لبم جدا کردم اما ، چون مار به دور گردنم حلقه زده بود به راحتی از بدنم جدا نشد ، مجبور شدم که دستم را به طرف مخالف بدنم بکشم تا مار از گردنم باز شود . نیش مار به لبم فرو رفته بود و با کشیده مار ،نیشش بمانند سوزنی که در جسمی فرو رفته باشد ، به صورت افقی لبم را جر داده و پاره کرد و خون و خونابه از لب و دهانم به بیرون فوران کرد . منظره وحشتناکی بود .

 یاد گرفته بودم   که در صورت مارگزیدگی و تنها بودن ، قبل از هر چیز ، ابتدا سر مار را له کرده و از هر نوع حرکت و عملی دوباره او را باز داریم و سپس اگر محل نیش در دست یا پا باشد ، کمی بالاتر از محل گزیدگی به طرف بدن را با نخ یا هر نوع رشته و ریسمانی بسته تا از ورود زهر و سم به بدن جلوگیری کرده و بعد از آن محل گزیدگی را با چاقو یا تیغ و یا هر وسیله برنده ای ، برش بدهیم و خود یا دیگری که همراهمان باشد مک زده و یا با فشار دادن زهر موجود در بدن را خارج نماییم ، اما مشکل این بود که نیش زدگی در جایی بود که امکان بستن و ممانعت از ورود زهر به بدن نبود . و این را هم آموخته بودم که اگر مارگزیدگی در چنین نقاطی از بدن مانند مانند لب باشد ، جان عزیزتر و مهمتر از اندام بدن است ، ناقص می شوم اما نمیمیرم . به سرعت با تکه سنکی سر مار را با ضربه ای محکم خورد کردم و چاقو را از غلاف کمری در آورده و با یک دست گوشه لبم را گرفته و با دستی دیگر لبم را بریدم . با دو دست لبم را فشار داده تا زهر از آن خارج شود . خون از لبم فواره می زد . انگار که سر خروسی را بریده اند و رهایش کرده اند . از وحشت و درد ، به خود می پیچیدم . داد و فریاد و زجه و زاری ام  می زدم . سگ گله هم که فهمیده بود که مشکلی برایم پیش آمده با پارس های معنی داری رو به طرف مال ( مجموعه خانه های عشایری بختیاری را که در نزدیکی هم چادرهای خود را بر پا می کنند مال می گویند ) خانواده ها را از اتفاقی با خبر کرد .  گله هم رم کرد . رم گله مانند یک موج پرواز و کوچ پرندگان بود . گاهی به این سو و گاهی به آن سو . مردم با شنیدن پارس اضطراب آمیز سگ و رم گله که و ایجاد صدای زنگوله ها  ، به طرفم آمدند . مرا دیدند با لبی پاره و پر از خون و ماری کشته شده و هرکدام سوالی می کرد . من نیز  توان حرف زدن با لب پاره و خونین را نداشتم ، ضمن اینکه از طرفی ، ضعف و سستی هم بر اثر ورود زهر به بدنم مستولی شد .

در میان شیون زاری زنان و مردان ایل ، مرا به مال بردند . هر کسی طبابتی میکرد و نظری میداد . یکی میگفت مار را بسوزانید و خاکسترش را روز لبش بگذارید ، دیگری می گفت ملا را بیاورید تا دعا بنویسد و زهر را ببرد و نابود بکند ، پیرمرد مال می گفت شیر زن جوانی را روی لبش بدوشانید  خون بند بیاید و زهر را از بین ببرد ، پیرزنی گفت شیر گاو یا گوسفند را به او بخورانید اگر زهر وارد بدنش شده باشد ،  شیر سم را از بین می برد . . .

کاسه شیری آوردند و به من نوشانیدند . سیر تا وارد معده ام شد لحظه ای بعد بالا آوردم . شیر بریده بریده و قالبی از دهانم خارج شد . یکی می گفت : دیگر خوب می شود چون شیر به شکل مار از دهانش خارج شده است . خلاصه ضعف و سستی بجای خود ، خون لبم بند نمی آمد . مال یارم کمی بالاتر از مال ما بود . زنان و مردان مال بالا هم شیون کنان آمدند . صدای دختر مورد علاقه خودم را می شناختم . جیغش را هم می شناختم . کیکه می زد . اسمم را می آورد . دیگر از خود بیخود شده بود . شرم و خجلت را از یاد برده بود . عشق خودش را نشان داده بود . خانواده اش آمدند اما خودش بالای مال ما زیر درخت بلوطی با چند نفر از دختران دیگر نشسته بود . در ضعف و ناتوانی و خون و درد گوشه چشم دلم با او بود . هر کس هر کاری از دستش بر می آمد برایم می کرد . اسفند و کندر دود می کردند ، بریزه  کلخنگ ( سقز یا شیره درختی از خانواده پسته ، پسته کوهی )  و سرگین ماچه الاغ ( سمات ) برای ضدعفونی دود می دادند و به قول محلی ها بو بر می کردند ، و بالاخره کاری نبود که برای نجات و علاج من انجام ندهند .

بیطال ( بیطار)  مردی بود که  حیوانات را طبابت می کرد . گاهی هم برای انسانها هم طبابتهایی انجام می داد .شکسته بندی و بخیه زدن و غیره را روی آدمها انجام میداد . از دم اسبی چند رشته مو جدا کرد و سوزنی را آماده کرد و به چند نفر از جوانان گفت که دستهایش را بگیرید تا لبش را بدوزم . هر چند بدنم تقریبا بی حس بود و ضعف داشتم اما با فرو رفتن سوزن در لبم و حرکت موی خشن و زبر دم اسب در لبم ، فریادم را به آسمان برد . موی دم اسب محکم ، زبر ، خشن و اره مانند است . چند نفر سر و دست و پاهایم را محکم گرفتند و بیطال به دوخت و دوز لبم مشغول گردید . نمیدانم کی بخیه زدن لبم تمام شد چون من در وسط کار از هوش رفتم .زهر وراد شده به بدنم و بد تر از آن زجر بخیه مرا به عالم بی خبری و بی حسی برد . دیگر نه صدای یار را می شنیدم و نه درد سوزن و دم اسب را .

وقتی به هوش آمدم که نور آفتاب از لابلای برگهای درخت کنار چشمم را روشن می کرد . به اطرافم نگاه کردم . مال ساکت بود !  مثل اینکه کسی آنجا نبود . نیم خیز شدم و سرم را بالا آوردم تا بهتر ببینم . دیدم که هیچ بهونی ( چادر سیاه - چادر بافته شده از موی بز ) برافراشته نیست  ! هیچ مشکی بر دار ملار ( سه پایه مشک و دوغ زنی ) نبود ! شعله از هیچ اجاقی زبانه نمی کشید ! رقص دود بود که به سوی آسمان با پیچ و تاب به بالا می رفت . نعجب کردم ! چه خبر شده ؟ حالا که وقت مال کنون( کوچ ) نیست ! مال کنون که شور و شوق دارد ! سر و صدا وهیاهو وجنبش دارد ! نمی توانستم بفهمم که چه اتفاقی افتاده است ؟ فقط میدانستم که این وضعیتی غیر معمول است .  سعی کردم که تکانی بخورم . جابجا شدم . پایین پایم  دالو دام ( مادربزرگم ) را دیدم .داشت دمدال ( زمزمه همراه با ناله ) می کرد . صدایش کردم . تا مرا دید که نیمخیز شده ام ، گریه را همراه با گاگریو ، سر داد . صدای ساز چپ از مال بالا به گوش می رسید . سرود و گاگریو دسته جمعی زنان ایل در دل کوه پیچیده بود . گفتم دالوم  چه اتفاقی افتاده است ؟

مال بالا چه خبر است ؟ ساز چپ برای کی می زند ؟ زنان ایل برای کی گاگریو و سرو می خوانند ؟

مادر بزرگم ( دالوم ) نگاهی غم آلود کرد و به آهنگی حزن انگیز گاگریوش را ادامه داد و خواند :

آخمی ، لول ز خومی دیدی چه کردم       گمون چینون روزی به خوم نکردم

( آه و حسرت بر خودم که دیدید که بر خودم چه کردم ؟ هر گز گمان چنین روزی{ سرنوشتی } را به خودم نمی کردم )

خودم را از رختخوابم بیرون کشیدم و نزدیک مادر بزرگ شدم . از او جویای قضیه شدم . که چه شده ؟ خانواده کجا رفته اند ؟ مردم مال کجا هستند ؟ مال بالا چه خبر است ؟ بگو تا بدانم ؟ با شیون و زاری مرا به آغوش کشید و گفت :

دا ، . . .

 

    

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

چوپان عاشق

چوپان عاشق

ولنتاین به همه عشاق مبارک . عاشقانی که با نگاهی پاک به عشق و دوستی می نگرند ، به آنانی که از اولین عشقشان که از دستان گرم پدر و آغوش پر مهر مادر آموختند . این داستان را به تمامی دوستمداران و عشاق تقدیم می کنم . اما ناتمام که بعدا پایانش را اضافه خواهم کرد . می خواهم بدانم که شما چه پایانی را برای این داستان که مستند است پیش بینی می کنید . عاشقانه باشید و به همراه و همگامانتان با عشق ادامه دهید . 

چوپان عاشق

روزی  برای تحیقیق و تفریح در یکی از کوهستانهای زاگرس ، در میان قوم بختیاری ، در میان همتباران خودم ، به چوپانی برخورد کردم که در کنار گله مشغول به چرای خود روی تخته سنگی لم داده بود . سگ درشت و پشمالویی در کنارش چمباتمه زده بود و از دور مرا خیره خیره نگاه میکرد . ترسیدم که جلوتر بروم . چوپان گفت نترس بیا ، سگ گله با تو کاری ندارد . به نزد او رفتم . تعارف کرد تا بر روی نمد پهن شده بر روی سنگ بنشینم . چای دودی خوشمزه ای را تعارفم کرد و من هم بدون تعارف و اکراه  دو دستی  ، استکان و نعلبکی را از دستش گرفتم . حبه قندی هم کنار استکان در نعلبکی قرار داده بود . قند خیس خورده به چای را که دهنم گذاشتم به یکباره آب شد . چای زیاد داغ نبود . آنرا نوشیدم ، خیلی خوشمزه بود و طعم بخصوصی داشت . همینطور که چای را می نوشیدم نگاهم به مرد چوپان بود که جویای احوالم بود و از من پرسید که کجا بودم ، به کجا می روم ، اهل کجا هستم ، چکاره ام و ...

در حین  گوش دادن به حرفهایش  ، براندازش کردم ، نگاهم متوجه وسط لب چوپان شد که به طور غیر عادی جلو آمده بود و جای زخم و برشی بر روی لبش پیدابود  . مشخص بود که لب مرد پاره شده و بر اثر پارگی و بخیه بد ، گوشت اضافی آورده و  ضخیم وکمی هم جلو آمده بود . چوپان مردی بی تکلف و خوش بیان بود . چشمان نافذ و صورت سوخته از آفتاب و پرچینش ، از او چهره ای مردانه و با ابهت ساخته بود . از صحبت هایش لذت می بردم و محو تماشای قیافه مردانه و بزرگ منشی او قرار گرفته بودم  . نخواستم در مورد لبش حرفی بزنم . نیازی نبود چون ، چوپان آنقدر حسن و زیبایی داشت که  جای زخم و برآمدگی روی لبش را  می پوشاند . سادگی و صمیمیت و صداقتش یک دنیا ارزش داشت .  زخم روی لبش از ذهنم بیرون رفت و فقط گوش میدادم .

همینطور که با من حرف می زد ، گهگاه تکه نانی از توبره اش بیرون می آورد نزد سگش می انداخت . سگ با وفا با تکان دادن دم و گاهی با پارسهای کوتاه تشکر و قدردانی خودش را نسبت به صاحبش نشان می داد . گاهی صوت مخصوصی را با لبش می نواخت و گله در حال چرا را آرام یا به سویی در حرکت در می آورد . ملودی و تم صوت ها با هم متفاوت بود و همچنین حرکت و واکنش گوسفندان هم نسبت به نوع صوت مختلف بود. دوربین فیلمبرداری همراهم بود اما حیفم آمد که آنرا روشن کنم چون هر وقت و هر جا که با مردم محلی میخواستم مصاحبه ای بکنم و دوربین در میان می آمد فورا لحن کلام وطرز حرف زدن و  ژست نشستن و... مردم تغییر می کرد . انوقت بود که آنچه من نیاز داشتم نمی شنیدم . چیزهای را می گفتند که رنگ و بوی شهر و شهری را داشت . مردم عشایری و روستایی با دیدن دوربین اصالت خود را نادیده گرفته و گویش و لهجه بومی و محلی خود را کنار گذاشته و سعی می کنند به زبان فارسی حرف بزنند . برایم تجربه شده بود که در تحقیق و کنکاش در شناخت و کسب  آداب و سنن محلی و مسایل اجتماعی آنان از بکارگیری دوربین صرف نظر کنم . بنابراین چشم و گوشم را باز کردم تا گفته ها ی مرد چوپان را بدون دوربین ، ثبت و ضبط نمایم .

از مردچوپان در مورد کارش و زاد و ولد گوسفندان و عایدات کارش پرسیدم . شکر خدا را بجای آورد و گفت : ای بد نیست اما کفاف زندگی رو نمی دهد . بره های نر را می فروشیم واگر نیاز پیدا نکنیم بره های ماده  را نگه می داریم تا به گله اضافه شوند . کشک و روغن و پنیر و پشم و پوست را هم جمع آوری می کنیم و به شهر برای فروش می بریم . خدا خیرشان بدهد از ما کم می خرند .  ارزان از ما می خرند و گران به شما می فروشند !  

مرد چوپان وضعیتی خوبی نداشت اما در ابتدای صحبت خدا را شکر کرد و در باره ارزان خریدن خریداران بنکدار هم نفرینشان نکرد بلکه گفت خدا خیرشان بدهد . چقدر مثبت و زیبا صحبت کرد . عینک بد بینی روی چشمش نبود ، زبانش به بدی و زشتی عادت نکرده بود و به آنانی که به او ضرر هم میزنند بد نمی گفت . او با همه دوست بود و همه را دوست داشت حتی بنکداری که فراورده های دامی او را ارزان  می خرید  . او دشمن و دشمنی را نمی شناخت و فقط از دوستی و عشق  می گفت ، از عشق به گوسفندانش ، به سگش ، به مردم ، به خریداران بی انصاف و .... از همه به نیکی یاد می کرد . او عاشق بود . با همه دوست بود . نگاهش ، کلامش ، بیانش و همه وجودش عاشقانه بود و موجی از انرژی مثبت و از عشق و دوستی در وجودش هویدا بود  . او به من انزری عشق و دوستی را داد و آموخت .

به چوپان گفتم :

نگاه و کلام و وجودت ، همه و همه نشانه هایی است از عشق و دوستی ، عاشقی ؟

گفت : بله عاشق بودم .

گفتم بودی ؟ آیا به عشقت هم رسیدی ؟

گفت:  بله  رسیدم .

گفتم خدا را شکر که به عشق و دلدارت رسیدی.

مرد چوپان انگشتش را روی زخم و برآمدگی لبش گذاشت و گفت :

بله رسیدم اینهم نشانه عشق و عاشقی من .

گفتم : یعنی چه ؟ این چه نشانی از عشق و عاشقی است ؟

گفت : داستان مفصلی دارد .

با وقار و طمانینه خاص خودش ، مشک کوچک دوغی را که به همراه داشت از درون توبره در آورد .  بند در مشک را گشود ، مقداری در کاسه رویی ( جنس روی ) ریخت و به من تعارف کرد . بعد خودش هم کاسه ای از دوغ را نوشید  و آهی کشید و گفت بشنو تا بگویم آنچه را از عشق که سهم بود و به من  رسید .

چوپان گفت : دختری  را دوست داشتم . خیلی به او علاقه مند بودم . او هم به من ابراز علاقه می کرد .از جنس خودمان بود . مادرانمان در باره  نامزدی ما  صحبتهایی کرده بودند . مانده بودیم تا چند ماه آینده که عزای ایل برداشته شود و بزرگان جلسه بله بستان را تشکیل بدهند و بله را بستانند .

  وقتی که او به همراه دیگر دختران محل برای جمع آوری هیزم به کوه می آمد ، آواز می خواند . صدایش قشنگ و گیرا بود . پژواک صدایش در کوه دیوانه ام می کرد . از خود بیخود می شدم . من هم گاهی در جواب او می خواندم . از ته دل و از سوز دل برایش می خواندم . صدایم به زیبایی و گیرایی او نبود اما از دلم بر می آمد و می دانستم که به دل یارم هم می نشیند . گاهی هم ، نی را از پر شالم بیرون می آوردم و مقام گلمی یار گلم  را برایش  می نواختم . با این آهنگ او را صدا می کردم ، پیامم را به او می رساندم . او هم در پاسخ  هم برای من می خواند . از ابیاتی عاشقانه و پیام دار برایم می خواند :

تو به دیر و مو به دیر میونمون رو     یه کلکی راست بکن جا هر دومون بو

( تو دوری از من و من هم از تو دورم میان مان رودی است – قایقی را مهیا کن و بساز  که در آن جای هر دو نفرمان باشد)

و ...

مردم عشایری برای خودشان  قوانینی دارند  . دختر و پسر حریم یگدیگر را رعایت می کنند .ما گرچه در کوهستان بی در و پیکر آزاد هستیم که به هر کجای آن برویم و هر کسی را ببینیم ،  اما رفتار پدران و مادران به ما یاد داده تا پاکی و سلامت را رعایت کنیم و حق نزدیک شدن به حریم دختران و زنان را نداریم .حرمت زن در ایل ما جایگاه خاصی دارد. ما طبق عرف و قانون قوم خود ملزم به رعایت آن هستیم  .

دختر مورد علاقه ام را گهگاه سر چشمه می دیدم . تا مرا می دید یا فرار می کرد و یا رو میگرفت و از شرم پشت به من می ایستاد . من هم عرق شرم را بر پیشانی داشتم . دست و پایم را گم می کردم اما از دیدنش خوشحال بودم .  در آن حالت بود که دختران دیگر با کنایه اشعاری می خواندند و ...

همیشه خوابش را می دیدم . در خواب از عشق و علاقه و دوست داشتنم با حرف می زدم ،  در بیداری هم  ، بدون این که او را ببینم ، هم کلامش می شدم . روزی در کوه از فرط عشق و علاقه به او گریه کردم از اینکه نتوانسته بودم با او حرفی بزنم و عزا برداشته نشده بود تا نامزد شویم وسپس  به خواب رفتم . در خواب مثل همیشه به سراغم آمد ، با هم حرف زدیم ، گفتیم ، خندیدیم . در سرخوشی وصف ناپذیری بودم . در خواب هم هر دو رعایت شؤنات را کرده  و طبق سنت و آداب ایلی رفتار نمودیم . به ناگاه دستش را پیش آورد و روی سینه ام گذاشت . کمی نوازشم کرد . شرم و حیا مانع از هر حرکتی می شد که متقابلا انجام دهم . در حیرت بودم که چرا اینکار را می کند . از یک طرف باید مانع می شدم و از طرفی برای اولین بار دستش به بدنم می خورد و یک احساس خوشی  را برایم به همراه داشت . بی حرکت ماندم و او دستش را از روی سینه ام به طرف گلو وگردنم کشید . دستش سرد بود خنک . گرمی دستش را بیشتر دوست داشتم . اما دست یارم بود چه فرقی می کند گرم باشد یا سرد . دستش را دور گردنم حلقه زده بود و خوشی زاید الوصفی داشت اما قلقلکم میداد . مثل اینکه روی سینه و گلو و گردنم هنگام نوازش و کشیدن، با لمس و ضرب آهنگی مقطع و بریده بریده ، انجام می گیرد.در خوشی نوازش یار ، سیر می کردم . از خود بی خود شده بودم . به عشقم رسیده بودم آنهم عشقی که بی مهابا به نوازش من پرداخته بود . انگشت کشیده و زیبایش را از زیر گلو به طرف چانه ام به نرمی و آهستگی کشاند و روی لبم گذاشت . تمامی سطح لبم را از این سر تا آن سر می کشید و نوازش می داد . گویی که انگشتش را با حرکت روی لبم می کشید . احساس زیبا اما  پاک و بی آلایشی را داشتم .گفتم باید از عشقم که اینهمه به من لطف کرده ، تشکر نمایم . پس باید انگشتش را ببوسم . لبم را جمع کردم وتا نوک انگشت زیبایش را ببوسم . بوسه همان و . . .

 

 

  

 

 

 

 

 

 

  

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

خانه دوست کجاست ؟

 

خانه دوست کجاست از چه پنهان شده است 

شاید از دوری  دلدار، به نسیان شده است

 

خانه دوست کجاست نکند گم شده است 

کوچه اش رفته ز یاد یا که ویران شده است

 

خانه دوست کجاست نکند خشت و گلش

یک شبه سحر شد و سنگ و ز سیمان شده است 

 

خانه دوست کجاست همه دشمن شده اند

نکند جایگه و لانه خصمان شده است 

 

خانه دوست کجاست کاشی سبزی داشت

نکند نام خدا نیست که حرمان شده است 

 

خانه دوست کجاست بر سر کوچه آن

یک سقاخانه پر شمع که دکان شده است

 

خانه دوست کجاست نکند این سوپرک

که به جای آن سقاخانه چراغان شده است

خانه دوست کجاست مامن دل به کجاست 

کلبه مهر و صفا رفت که کتمان شده است

 

خانه دوست کجاست؟ که چنین «تنها» هم

رفته در خانه بیگانه و مهمان شده است

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

آداب و رسوم بختیاری

آداب و رسوم در قوم بختیاری

از شما همتبار گرامی و عزیزم تقاضا مندم چنانچه از آداب و رسوم بختیاری بجز آنچه بنده در زیر آورده ام ، اطلاعی دارید برای آگاهی بنذه و دیگران مرقوم و ارسال فرمایید با تشکر از شما .

  • 1- اوزی
  • 2- ری گشون
  • 3- ناف بر
  • 4- هین بست
  • 5- کالات
  • 6- سرباره
  • 7- برداشتن عزا
  • 8- بست نشستن
  • 9-
نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

آیا می دانید که چرا زنان بختیاری بر روی لبه پیراهن خود سکه (ریال ) می دوزند ؟

با درود به همتباران گرامی و هم میهنان ارجمندم

آیا می دانید که ، چرا زنان بختیاری  بر روی  لبه  پیراهن  خود سکه ( ریال ) دوخته و می دوزند ؟

پاسخ و نظر شما کمک شایانی است برای بنده که در این زمینه تحقیقاتم را با مساعدت و یاری شما ، مستدل و منطقی تکمیل نمایم . اینجانب با کنکاش ، پرس و جو و استنتاج از این طرح زیبا و جالب ،  به پنج مورد و دلیل و طراحی منطقی  و زیبا دست یافته ام که متعاقبا اعلام خواهم کرد . نیازمند نظر عالی شما هستم .

موفق و پایدار باشید

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

غذاهای(خوراک های) بومی بختیاری

غذا های بومی(سنتی و محلی) تبار بختیاری ، غذاهایی است ساده و خوشمزه و مقوی . تبار بختیاری به دلیل ایل نشینی و کوچ ، بیشتر از غذاهایی با مواد گوشتی و دامی و با زمان کم طبخ تمایل داشته و استفاده می کردند . شاید منحصر به بختیاری نباشد اما این غذاها که در زیر آمده است بیشتر به غذای بختیاری معروف و مشهور شده اند. شوربختانه،امروزه برخی از این غذاها ، به علت عدم شناخت و عدم اطلاع و آگاهی مردم از آنها و به فراموشی رفتن دستور تهیه و پخت برای برخی افراد و یا در دسترس نبودن بعضی مواد و یا علل دیگر  طبخ و یا تهیه نمی گردد.  از همتبارن ارجمند و گرامی درخواست می شود چنانچه به جز غداهای نامبرده در زیر از گونه های دیگر غذاهای مورد استفاده قوم بختیاری اطلاع و آگاهی دارند، بنویسند تا همگان با نام این خوراکی ها آشنایی یابند.

نام برخی از غذاهای سنتی قوم بختیاری:

  • 1- کباب بختیاری
  • 2- کباب په به جیر( جگر په پیچ)
  • 3- آوریز(آبریز- اوریز)
  • 4- آش برنج (پلو)
  • 5- آش برنج سوری
  • 6- آش بلگ (آش رشته)
  • 7- آردوله بوسور
  • 8- او سر و پا (کله پاچه)
  • 9- او ترشی
  • 10- او تفتاله
  • 11- او دال
  • 12- او گده (سیرابی )
  • 13- او گندی ( عدسی )
  • 14- او پیازی ( اشکنه )
  • 15- کمه ، قورمه ( kome )
  • 16- گمنه
  • 17- تپیله
  • 18- شولوا کشک ( شوربا )
  • 19- شولوا توتم (توتو)
  • 20- شولوا دوو ( دووا )
  • 21- برشتوک
  • 22- حلوا
  • 23- توچری
  • 24- او کشک ( کال جوش )
  • 25- شیر برنج
  • 26- پنیر پوست ( پنیر کهنه )
  • 27- غذاهای لبنی . ( فرآورده های شیر) مانند : شیر،ماست،کره،پنیرتازه،پنیر پوست ،روغن،دوغ،کشک،توف،بدوف،که هر کدام به همراه صرف نان غذایی کامل به شمار می آید .
  • 28- تل یا تلیکه . غذاهای لبنی- گیاهی . تل یا تلیکه انواع مختلف داشته که گیاهان در ماست یا دوغ پرورده شده که بسیار لذیذ و خوشمزه است و گاهی به صورت یک غذا مصرف شده و گاهی نیز به صورت دسر استفاده می گردد . تل موسیر، تل کرفس، تل مخلوط موسیر و کرفس،تل پلیز،تل بن ،تل کلخنگ،تل گزر و ...
  • 29- نان . نان در بختیاری از انواع مواد به دست می آمد : نان گندم، نان جو، نان بلوط ( نان بلوط نیز دو نوع بود :
  • 30- انواع نان : نان کلگ و نان رگو.نان گندم را به انواع مختلف پخت میکردند . نان پتیر(فتیر)،نان ور چاله یا بردچاله ای،نان لفه(تا)،نان توچری و نان گرده.
  • 31- گیاهان غذایی
  • 32- گیاهان دارویی
  • 33- او گوشت ( آبگوشت )
  • ٣۴- او توتو ( توتم)
  • 35- دنگرو( آش کندم) این آش گندمی برای کودکانی که در گیر دندان در آوردن هستند پخت می شود.
  •  ...

 کباب بختیاری:( کباب دنده و کباب گوشت با استخوان )این کباب یکی از کباب های خوشمزه و خوش خوراک و معروف در ایران و حتی برخی کشور های جهان است که به وسیله ایرانیان در خارج از کشور در دسترس آنان قرار گرفته است ، می باشد . این کباب به همین نام یعنی کباب بختیاری مشهور و معروف است . کباب بختیاری معمولا از گوشت دنده و راستای گوسفند استفاده میگردد . در بختیاری گوشت گوسفند را از استخوان جدا نمی کنند و همراه با استخوان کباب کرده و یا طبخ می نمایند . استخوان همراه گوشت باعث  می شود تا آب گوشت کمتر از آن جدا شده و به هدر رود و همچنین موادی که در استخوان هست با آب و چربی گوشت ممزوج شده و طعم و مزه خاصی به کباب می بخشد .این کباب در قوم بختیاری و دیگر مردمان طرفداران بی شماری خود را دارد .

کباب په به جیر: (کباب جگر با پیه ، کباب جگر پیه پیچ ) . این غذا کبابی است که جگر نیم کباب شده و یا در اصل دود اندود شده را به قطعات لقمه ای تقسیم کرده و سپس درون پیه توری مانندی که بعد از ذبح گوسفند از روی سیراب بر میدارند، و آن را نیز به قسمتهایی به اندازه لقمه جگر تقسیم کرده و برش می داده اند ، پیچانده  وبه سیخ کرده و روی آتش ملایم قرار می دهند تا به آرامی پخته شود . غذای لذیذی است اما همراه چربی فراوان . به افراد چاق و دارای چربی خون توصیه نمی گردد . معمولا برخی پس از پخت ،چربی را از لقمه جگر جدا ساخته و مصرف نمی کنند .دودی شدن جگر و چربی که در حال پخت و کباب به جگر میرسد و حالت خشکی جگر را از بین میبرد ، پیه به جگر را لذیذ و دارای طعمی عالی می کند ، به شرطی که چربی  پیچیده به دور جگر را مصرف نکنید .

آوریز : آوریز یا آبریز غذایی است خوشمزه و معمولا چرب ، که گوشت تازه بره را با پیاز یا تره کوهی در روغن سرخ کرده و فقط ادویه و ترشی انار و نمک  به آن اضافه می نمایند . برای خوشمزه شدن غذای آوریز بیشتر از گوشت با استخوان استفاده می شود . این غذا بر خلاف نامش ، در طبخ آن از آب استفاده نمی گردد بلکه با آب خود گوشت و مقداری روغن پخته و سرخ می گردد . غدای آوریز ، ریز ریز و به عبارتی کم کم و به تدریج پخته می گردد . یعنی با آب گوشت آرام آرام سرخ و پخته می شود . معمولا بخار غذا و روغن در حین پخت به در ظرف بر خورد کرده و سپس سرد شده و به صورت قطره به غذا بر می گردد .  احتمالا به یقین وجه تسمیه این غذا همین باشد و به همین جهت به این نام معروف شده است . گاهی دل و قلوه و جگر را نیز همراه با گوشت تازه سرخ می کنند . در واقع این غذا کبابی است که بدون آب ، کباب شده و در روغن طبخ می گردد . در زرند کرمان این نوع غذا در رستورانها نیز طبخ می شود که بنام کباب قابلمه معروف است . این نوع غذا گذشته از چرب بودنش ، غدای لذیذی است و در قوم بختیاری پس از کباب بختیاری  غذای پرطرفداری است .

ادامه ...

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

فریاد دل

فریاد دل

 

فریاد دلم ز سینه بر خاست

با سوزش خود ز من همی خواست

 

تا در صبحدمان به وقت آغاز

آنگه که فلق ز دور پیداست

 

بر کوی صفا رسانم او را

تا گرمی عشق و شور بر جاست

 

سنگینی شب ز پلک من جست

هشیار که وقت کار فرداست

 

ادامه دارد...     

 

 

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم