پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

ملایان مکتب دار پبدنی ( معلمین سنتی )

 

ملایان مکتب دار طایفه پبدنی (معلمین سنتی)

    در زمان های گذشته ، دولتهای حاکم بر کشور ایران ،  در فکر آموزش علمی و فرهنگی و تعلیم تربیت فرزندان این مرز و بوم نبودند .  بجز مدارسی انگشت شمار در چند شهر بزرگ ، مانند دارالفنون در تهران و... از دوره قاجاریه که به وسیله بزرگانی چون امیر کبیر و غیره دایر شده و از کمکهای دولتی بهره مند می شد ،  بقیه مدارس ( مکتب خانه ها)شهری و روستایی و عشایری کشور، به همت مردم و با هزینه های شخصی دایر و بر قرار می گردید . در بعضی مناطق عده معدودی از علما و بزرگان و خوانین و متمولین جامعه آن زمان در بر قراری مکتب خانه ها کمکهایی می کردند .

     بی سوادی و عقب ماندگی جامعه عشایری و روستایی بختیاری لکه ننگی است بر پیشانی تاریخ گذشته ، این تاریخ تلخ و بی هویت را خوانین و متمولین گذشته رقم زدند . در بختیاری ، مانند دیگر اقوام ایلی و عشایری ایران ، حکمرانی و فرمانروایی در اختیار حکومت محلی ایلخانی بود و ایل خان بود که حرف اول را می زد . آنان حاکمان بی چون و چرای مردم بودند .افکار خودخواهانه و جاه طلبانه و منحط آنان باعث شدند تا جامعه بی سواد بماند و در اطاعت بی چون و چرای از آنان سر باز نزنند و کما فی السابق در انباشت ثروت و ایجاد امنیت و رفاه در خدمت خوانین و زرمداران زورمند در جهل و بی خبری بمانند .آنان جامعه ای آگاه و باسواد نمی خواستند . آنها پیشخدمت و پیشکار و مامور و . . . می خواستند . تنها افراد معدودی که در مکتبخانه های شخصی درس خوانده و با سواد شده بودند و در قوم و تبار خود از جایگاه و قدرتی بلا منازع بر خوردار بودند که خوانین مجبور به انعطاف در برابر آنان می شدند و احکامی از قبیل کدخدایی و کلانتری را به آنان اعطا می کردند که برخی از این عده هم متاسفانه راه و روش خوانین را پیشه کرده و به مردم ظلم و جور و جفا روا می داشتند . اما بودند خیل کدخدایان و کلانتران با غیرت بختیاری که خود مانند قوم و تبار خود زندگی کرده و مدیریت و اداره تبار خود را به نحو احسن و در خور شان آنان انجام می داد و در غم و شادی آنها شریک و سهیم بود و در مساعدت و کمک به مردم خود از هیچ ایثاری مضایقه نمی کرد. نام این کدخدایان و کلانتران بزرگ در تاریخ سینه ای و زبانی مردم گویا و روشن است و به نیکی از آنان یاد می شود همانطور که از ظلم و تعدی زورگویان ستمگر به زشتی و بدی نام می برند . کدخدایان و کلانتران نیکمرد و نیک کردار در بختیاری بسیاربودند که نام آنان سر لوحه نام بزرگ بختیاری است و برتارک آن نام بلند بخوبی و سرافرازانه می درخشد . خوانین  موجب شدند تا تاریخ و فرهنگ بختیاری در هاله ای از ابهام و بی خبری در دل زمان مدفون گردد . خوانین ثروتمند فرزندان خود را در مکتب خانه های شخصی محلی و یا در شهرهایی چون شهرکرد و اصفهان و تهران و حتی به فرنگ ( اروپا) گسیل می داشتند تا در آنجا به تحصیل علم و دانش بپردازند . آقا زاده ها پس از فراغت از تصیل در مدارس داخلی و خارج به دنبال مناصب و جایگاه های دولتی و اجتماعی و یا عیش و خوش گذرانی بودند . هیچ یک هم چون اسلاف خویش به فکر مردم و خادمین خود نبوده و درتفکر و تصاحب املاک و اموال بیشتر و بدست آوردن جایگاه حکومتی و خان سالاری غوطه می خوردند و مردم بی سواد هم به عشق تفنگ و اسب ،جنگ و برادر کشی در خدمت این خان سالاران زور مدار بودند . زور و ظلم ، بی سوادی و جهل ، فقر و نداری باعث عقب ماندگی هر چه بیشتر قوم بختیاری گشت . خوانین عیاش ،جاه طلب ،رفاه طلب و تمامیت خواه و آقازاده ها یشان ، که با سوادان جامعه زمان خود بودند ،  به خود زحمت نداده و قلمی در ثبت تاریخ وحوادث اجتماعی و فرهنگی و گذشته این قوم بزرگ نزدند و قدمی در جهت به خدمت گیری فردی با سواد به عنوان مورخ و نویسنده تاریخ بختیاری بر نداشتند .  تعداد اندکی از افراد جامعه بختیاری هم که مکتب رفته و با سواد نیز یا درمناصب مختلف در خدمت خوانین بودند و یا از فرامین خوانین تمکین نکرده و مدام با ظلم و جبر آنان در ستیز بودند و وقت و توان نگارش تاریخ را نداشتند . و این شد که تاریخ نوشته ای از از زبان فردی دلسوز از تبار بختیاری بر جای نماند و نوشته های مورخین بی ازطلاع  و یا مغرض به تحریف و کذب روایت تاریخ قومی بزرگ را قلم و رقم بزنند و امروز به جستجوی علل تاریخی بدون ثبت و کتابت و ناقص یک قوم بزرگ بنام بختیاری بگردیم . تاریخ بختیاری از نقل سینه ها و گفتارزبان های پدران و مادران این قوم  ، سینه به سینه ، زبان به زبان و نسل به نسل زمان را طی کرده و با کمی و کاستی و افراط و تفرط و یا تحریف و تمجید به دست نسل امروز رسیده و  بر جای مانده است .

     در گذشته اگر مردم با سواد نبودند اما در میان مردان و زنان قوم بختیاری عشق وجود داشت . عشق به میراث فرهنگی ، عشق به آداب و سنت ها و عشق به حفظ و حراست از آنچه را که هویت تبارشان بود . آنان عاشق فرهنگ و تاریخ خود بودند و به آن افتخار کرده و می بالیدند . این عشق و شور باعث شد تا اشعار ، موسیقی ، آداب و سنن و رسوم در مراسم شادی و غم قومی، صنایع دستی و هنری ،  وقایع و حوادث مهم ، وقوع جنگها و زد و خورد ها ، مسایل اجتماعی و فرهنگی  و غیره  سینه به سینه به سینه و زبان به زبان به نسل های بعد انتقال یابد و از محو و فراموشی آن جلوگیری گردد . این حفظ و نگهداری سینه ای و نقلی تاریخ قوم بختیاری مدیون پدران و مادرانمان است و زنان و مادران ، نقش مهم تر و بسزایی داشتند .

     با توجه به بی توجهی خوانین در ایجاد مکتب و مدرسه و درس و تحصیل ، ...

ادامه دارد  

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

شجره نامه تش باقر - طایفه پبدنی(1)

 

 

با تشکر فراوان از برادر عزیز و ارجمندم جناب آقای مهندس مختار باقری پبدنی که در گردآوری شجره نامه تش باقر همت نموده و  آنرا  برای بنده  ارسال کردند.

 

شجره نامه تش باقر ، طایفه پبدنی بختیاری

 

محمد---باقر---فیض الله---ابوالحسن(محمدحسن،میرزاقلی،نجفقلی،رضاقلی)

ابوالقاسم(فتحعلی،شیخعلی،مالی)

ابوالفتح(علی بنده،علی ضامن)

باقر---بندر---الله مراد---علی اکبر---بندر(مسعود،

 



محمدحسن----محمدرسول----محمدیار(داوود،محمود)

آقایار(شهرام ،مهدی)

امامداد (امیدوار ،مراد ،مجتبی )

نامدار (علی )

بیژن  (یوسف ،جواد )

محسن (مازیار )

ایرج   *شهید*

البرز (کیوان )

فریبرز (نیما )

محمداسماعیل ----غفار (مهرداد،سجاد ،حسام )

مختار(اشکان که در اوان نوجوانی دار فانی  را وداع گفتند )

جبار (مهران ،سهراب، مهدی )

کریم ----منوچهر(رضا ،ابراهیم )

اردشیر (بهمن ،پژمان )

ابوالقاسم (منصور )

حسین  (

رستم   (

زمان ----سلیمان (محمد ،

فرهاد  (کامران ،پوریا )

بهروز  (

داریوش (

کورش   (

صادق -----مجید

مجید یک پسر بنام رهام دارد.

علی یار

نصیر





میرزاقلی -----سیف الله

مهدی -----جمعه (برزو،مرتضی ،عبدالله، فرزاد )

نادر(احمد، قاسم ،جعفر ،کاظم، رسول )

فیض الله -----حبیب الله (بهمن ،

عین الله  (

فرج الله (

فتح الله  (

نجفقلی -------غلام آقا ( خلف )

سلطان آقا (محمد ، حسین ، علی )

رضاقلی------ محمدقلی -----قلی------ حیدر قلی (مصطفی ،سجاد )

عزیزقلی  (

صفقلی-----بازعلی-----خورشید

حیات

شیخعلی---کرمعلی

کلبعلی----فرضعلی(علی،علیداد،رضا،بهنام،حمیدرضا،عبدالرضا)

قبادعلی (حسین )

شمسعلی ----شیرعلی (ابوالقاسم،عباس،علی،حسین )

ابوالقاسم دارای 3 پسر بنام های محسن - حسن و مسلم می باشد.
عباس دارای 3 پسر بنام های ابراهیم - مرتضی و مجتبی است.

فتحعلی------علی بابا

مالی------حفیظ الله (محمدعلی،عزیزالله،سیف الله)


علی بنده -----فرج -----خاجعلی (روزه، سبزعلی،آقاعلی،شاپور،محمدعلی )

عبدالعظیم -----کریم (بختیار،مختار ،ساتیار،اسفندیار )

ابوالقاسم (رمضان،قربان،رحمان،محمد )

عبدالحسین ----ظهراب (غلامحسین ،غلامحسن ،حسن )

مهراب  (خسرو ،پرویز، سلطانمحمد )

سهراب

علی حسین-----میرزاحسین

غلام (شاه رضا ،علی )



علی ضامن----رحیم ----شکرخدا (

عیسی----خانمحمد(هوشنگ،

خدامراد (

ستار     (

محمدنبی----جانمحمد(

عبدنبی(عبدالنبی)





خورشید---علی شیر--براتعلی--روشنعلی--خانعلی (اسحاق و ابراهیم )

 اسحاق یک پسر بنام عرشیا(ارشیا) دارد.

(دامادفیض الله)

نجفعلی (محمدرضا، شاهرخ، حسین و حسن).

محمدرضا دارای دو پسر بنام های حمیدرضا و هامون می باشد و شاهرخ نیز دارای یک پسر بنام علی است.

صفر( احمد، اصغر و اکبر )

یادگار (محمد و مصطفی)

داودعلی-- رازعلی و علی.

رازعلی( هادی- ذبیح الله - اسدالله - امرالله - جعفر - اکبر )

علی (روح الله - عنایت الله - نبی الله - سیف الله - امید )

یارعلی--دلاور.

دلاور دارای 3 پسر به نام های مهدی،عباس و رضا می باشد.

الماس(

بهزاد (

بهزاد دارای 2 پسر بنام مهرداد و محمد است.

نوروزعلی---فیروز(امیرحسین)

غلامرضا

مراد---جمشید---علی شیر(شمال،ضرغام،

شکرالله (سیروس،

حاجت---حاجت (

غیظان---علی

امیرقلی---موسی (

عوضعلی(

طهماسب----حسن---- حسین

 ماندنی--- نعمت الله (

(داماد علی شیر)     قربان (

علی  (

مرید----عین الله (فرشید ،شهاب،

نورالله  (

لطف الله (

غلامحسین----خداداد (

 

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

شجره نامه تش باقر طایفه ی پبدنی (2)

 

 شجره نامه تش باقر توسط آقای مجتبی باقری پبدنی اصلاح و ارسال گردیده که بدون کم و کاست و بدون هیچ گونه دخل و تصرف، جهت اطلاع همگان در این وبلاگ  آورده شده است. لازم به ذکراست که قبلا شجره نامه ای توسط جناب مهندس مختار باقری پبدنی تهیه شده که در همین وبلاگ با عنوان شجره نامه شماره یک تش باقرثبت و درج گردیده است .

شجره نامه اصلاحی توسط اقای مجتبی باقری پبدنی نیز با نام شجره نامه شماره ٢ تش باقر معرفی می گردد.

این شجره نامه خرداد 1390 تا حد امکان تصحیح و تکمیل گردید ....در نوشتن آن سعی شده همه را بترتیب سن با کمک بزرگان فامیل بنویسم.

در ضمن از همه ی کسانی که اشتباهات و نقایص آنرا بیان نمودند تشکر می نمایم.

با یاری خدا نسخۀ دیگری در آینده ی نه چندان دور به صورت درختواره  و با فرمت های قابل دانلود برای علاقه مندان تنظیم و در وب قرار خواهم داد.

شجره نامه تش باقر، طایفه پبدنی بختیاری

بیر  یک پسر به نام باقر داشت و باقر 2 پسر به نام های  فیض الله و براتعلی داشت

 

××××××××فیض الله دارای یک پسر به نام باقر بود و با قر دارای یک پسر به نام فیض الله بود.

فیض الله دارای ۴ پسر به نام های 1-ابوالحسن 2-ابوالقاسم 3- ابو الفتح 4-باقر بود

{1-ابوالحسن دارای 4پسربه نام های 1-1- رضاقلی  - 1-2- محمد حسن 1-3- میرزا قلی  1- 4-نجفقلی  بود}

{{{1-1- رضا قلی دارای 3پسر به نام های 1- محمد قلی ( قلی ( حیدر (مصطفی و سجاد و مجتبی ) و عزیز قلی ( محمد و ماهان ) )2-صفقلی ( باز علی (خورشید( رضا (ابوالفضل)ومحمد(علی) ومجتبی ) ) 3- حیات می باشد}}}

{{{1-2- محمد حسن دارای 7پسر به نام های1- محمد رسول2- محمد اسماعیل3- کریم

4- زمان  5-صادق6- نصیر7-علی یار بود

(((محمدرسول دارای 9پسر به نام های1-محمد یار (مرحوم مسعود و داود و محمود)

2- آقایار ( شهرام و مهدی )  3-امام داد ( امیدوار ( آرمان ) و مراد ( انوشیروان و شایان )

 و مجتبی)   4- نامدار ( علی ) 5- شهید ایرج 6- بیژن ( یوسف و جواد ) 7-  محسن ( مازیار و ماهان )

8- البرز ( کیوان ) 9- فریبرز ( نیما ) )))

(((محمد اسماعیل دارای سه پسر به نام های 1-غفار ( مهرداد و سجاد و حسام ) 2- مختار(مرحوم اشکان و امیر محمد)    3- جبار ( مهران وسهراب ومهدی ) می باشد )))

((( کریم دارای 5 پسر به نام ها ی  1- منوچهر ( رضا و ابراهیم ) 2- اردشیر ( بهمن و پیمان و پژمان و علی ) 3- ابولقاسم ( منصور ) 4- حسین ( سهراب و داراب و مهراب و مهرداد ) 5- رستم ( سامیار )   می باشد )))

(((زمان دارای 7 پسر به نام های 1- سلیمان ( محمد و علی ) 2- فرهاد (کامران و پوریا ) 3- بهروز (پرویز ) 4- داریوش( ارش و کیانوش ) 5- کوروش 6 –بهرام 7- سعید  می باشد )))

(((صادق دارای یک پسر به نام مجید و او  نیز پسری بنام  رهام  دارد.)))

((( 6- نصیر و 7- علی یار بدون فرزند )))  }}}

{{{1-3- میرزا قلی دارای 3پسر به نام های 1- فیض الله ( مرحوم باقرو حبیب الله ( بهمن ( امیر حسین و امیر مهدی ) و مهران ) و عین الله و فرج الله ( مهدی ) و فتح الله ( فرحان )) 2- مهدی ( جمعه ( برزو و مرتضی و عبدالله و فرزاد )و نادر ( احمد و قاسم و جعفر و کاظم و رسول) می باشد  ))) }}}

{{{ 1-4- نجفقلی دارای دو پسر به نام های 1- غلام آقا ( خلف( محمد و سامان ) و امید و حامد وحجت ) 2- سلطان آقا ( محمد ( کامیار ) و حسین و علی(سورنا) و امیر ) می باشد }}}

{{{2-1-ابو القاسم دارای 3 پسربه نام های 1-فتحعلی ( علی بابا) 2- شیخعلی ( کلبعلی (فرضعلی( علی(سروش) و علیداد(دانیال و یونس) و رضا و بهنام( پویا و پوریا ) و حمید رضا و عبدالرضا )و قبادعلی (حسین) کرمعلی ( عبدالحسین و غلامحسین ) شمسعلی ( شیرعلی(ابوالقاسم( محسن و حسن و مسلم )،عباس( ابراهیم و مرتضی و مجتبی )،علی،حسین ، احمد و محمد) ) 3- مالی ( حفیظ الله(عزیزالله(حسن و حسین و رضا و مهدی )،سیف الله )محمدعلی ( غلامعباس(میلاد ) و غلامعلی )) میباشد}}}

{{{3-1- ابو الفتح دارای 2 پسربه نام های1-علی بنده(فرج (خاجعلی (روزه، سبزعلی،آقاعلی،شاپور،محمدعلی و احمدعلی و حبیب )وعبد العظیم ( کریم (بختیار،مختار ،ساتیار،اسفندیار ))وابوالقاسم (رمضان(محمد علی) ،قربان ( امیر علی ) ،رحمان( محمد مهدی ) ومحمد ))و عبدالحسین ((ظهراب (غلامحسین( حامد و فرشاد و فرشید ) ،غلامعباس(امین و علی ) ،حسن و مرحوم غلامرضا )و مهراب  (خسرو ،پرویز، سلطانمحمد )و سهراب)و علی حسین(میرزاحسین و غلام (شاه رضا(احمد و امین و محمد) ،علی) می باشد

2-علی ضامن دارای 3پسر به نام های 1- رحیم ( شکر خدا( اصغر و ابوالفضل و ابراهیم ) )2-عیسی ( خانمحمد( هوشنگ ( عارف ) و یدالله و مهدی و عباس و سجاد  ) و خدامراد( محمود و اسماعیل و ابراهیم و حسین و عباس ) و ستار (بهادر و شروین )) 3- محمد نبی (جانمحمد ( محمد رضا و میثم ) می باشد }}}

{{{4-باقر دارای 1پسر به نام بندر بود (الله مراد (علی اکبر( بندر(مرحوم اصغرو اسفندیار و مسعود ( آرین ))))) دارد.

 

××××××××براتعلی دارای دو پسر به نام های ( جمشید( علی شیر ) و خورشید( بدون فرزند پسر ) داشت  )

علی شیر دارای 2پسر به نام های1- مراد (جمشید  ( علی شیر(علیداد (مبین) و سالار و ضرغام و قهرمان و مراد ) شکر الله ( سیروس رامین ایمان احسان ) )  وحاجت ( عبدالله (غلام (بنیامین ) و محمد )  ) و امیر قلی ( موسی ( ناصر و یاسر ) و عوضعلی )

و قیزان (محمد رضا و علیرضا و حسین ) می باشد

2- براتعلی ( روشنعلی ( خانعلی ( اسحاق(ارشیا) و ابراهیم )و نجفقلی(محمدرضا ( حمیدرضاو هومن )وشاهرخ ( علی ) وحسین و حسن) و صفر( اصغر و اکبر و مرحوم احمد ) و یادگار ( محمد و مصطفی) )و داوود علی ( راز علی( هادی و ذبیح الله واسد الله و امرالله وجعفر و اکبر ) و علی ( روح الله( سامان)وعنایت الله و نبی الله و سیف الله و امید ) ویار علی ( دلاور ( مهدی و عباس و رضا ) الماس(محسن و منصور و مرتضی و علیرضا و امیرمحمد ) بهزاد (مهرداد و محمد ))   و نوروز علی ( فیروز ( امیر حسین) و مرحوم غلامرضا می باشد )))

این شجره نامه توسط مجتبی  باقری پبدنی تهیه و تنظیم گردیده و ضمنا کمی و کاستی و نقایص  آنرا برای تصحیح و تکمیل به آدرس وب زیر مراجعه نموده و اطلاع دهید

تهیه شده  توسط www.pebdeniofpersia.blogfa.com

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

زنده یاد منصور مولایی آرپناهی و دوستی او با «ازمابهتران»

                    

    هر گاه بچه ای تب میکرد ودچار لرز و تشنج می شد، یا زائویی  به درد زایمان دچار می گشت و فریادش در پیچ و خم کوها و دره ها می پیچید، وبرای دور نگه داشتن آل زائوترسان و زائو کش، از زن در حال زایمان، یا جهت درمان شخصی که در بند بلای افسردگی گرفتار آمده بود و مردم او را دیوانه و جن زده می پنداشتند، به منصور متوسل می شدند و از او کمک می طلبیدند. منصور بدون چشم داشت به بالین بیمار می آمد و به کار خود می پرداخت. او ورد مخصوص خود را آرام را می خواند و کمترکسی صدایش را می شنید و اگر هم می شنید سر در نمی آورد.

 منصور چپ دست نبود اما با دست چپ و از سمت چپ و به قول خودش به خط چپ دعا می نوشت. سه نسخه دعا می نوشت، یکی را دور سر بیمار می چرخاند و زیر پایش با اسپند موی گرگ دود میکرد و دومی را همراه با موی گرگ و سم خر و لپک (خرمهره) وسبیل پلنگ و سوزن شکسته در لفافه مخمل سبزی می پیچاند و مهره چشم زخمی(مهره تی) بر آن می دوخت به بازوی چپ بیمار می بست و سومی را هم در کاسه آب می کرد و آبش را به بیمار می خوراند و باقیمانده ی آنرا همراه با شاخ بز و کله مرغ سیاه بی نشانه و تیغ کار نکرده پای اجاق خانه ی بیمار دفن میکرد. در این میان گهگاه با اجنه نیز حرف هایی میزد و آنها را از اذیت و آزار بیمار منع میکرد. گاهی هم به آنها امر ونهی می کرد که نبر، نکن، نزن، برو و ... 

منصور با آمدنش بر بالین بیماران آنها را امید وار به سلامت و تندرستی می کرد و به آنها امید زنده ماندن و زندگی کردن می بخشید.

     منصور بنا ادعا و گفته ی خودش با «از ما بهتران» دوست بود. او این رابطه دوستی با اجنه را به همه گفته بود و مردم هم از این موضوع با خبر بودند، برخی باورش داشتند و برخی نه.

   منصور با همه دوست بود ومردم هم او رادوست داشتند. اما مردم از دوستی و رفاقت تنگاتنگ با او حذر می کردند زیرا از او می ترسیدند که مبادا منصور، به واسطه دوستی با اجنه، به آنها صدمه برساند. ولی این گمان مردم بود و منصور مردم آزار نبود. هیچ کس از دستش ناراحت و نگران نبود حتی آن زن؛ زنی که منصور را آزار داد و آزار دید و منصور هم (به گفته منصور و مردم) دوستی و رابطه با اجنه را به او نشان داد.

      منصور مهربان بود و دوست داشتنی، خوشرو،خوش زبان و شوخ بود و بیانی شیرین و گیرا داشت. تمام کلام وگفتارش با خنده همراه بود. هر گزتبسم از لبانش جدا نمی شد. صورت چروکیده و پیشانی پرچینش جذاب و دوست داشتنی بود. منصور نزدیک به یک قرن زندگی کرده بود. خودش می گفت نمیدانم چند سال دارم اما میدانم که خیلی عمر کرده ام . دوران قاجار را به یاد داشت و نام برخی شاهان قجار را هم می دانست و بیان می کرد. سن وسال زیادی داشت ، اما سر حال و سر زنده بود چون کارکار می کرد و پیوسته به دنبال رمه ی اسب و قاطر در کوه و کمر گشت می زد و راه می رفت و هرگزخسته نمی شد.

   منصور لباس و خورد و خوراک و مرامش را تغییر نداده بود، همان بود که در ایام بچگی و جوانیش بود و خیلی از خوراک و پوشاک روز را نمی پسندید. اخلاقش هم با بقیه فرق داشت، یعنی حرف نداشت. اخلاقش نیک و با مرام و پسندیده بود.

   منصور قبای زیبایی به تن داشت که از قدیم همواره می پوشید. هیچگاه منصور را بدون قبا ندیدم، یعنی هیچکس ندیده بود؛ شال سفیدی روی قبایش می بست و یک چین آنرا هم به زیر شال گره می زد . در میان مردهای فامیل مولایی تنها او قبا داشت و می پوشید. منصور تنها پاپوشش گیوه بود و می پوشید و از کفشهای لاستیکی تنفر داشت. او می گفت: پا داخل این پوزار های(پاافزارهای) لاستیکی عرق می کند و پا بوی لاهار(لاشه ی متعفن) می دهند و بدن آدم را بد بو می کنند، گیوه راحت است،عرق نمی کند و بو نمی دهد. منصور راست می گفت.

     پر شال منصور همیشه پر از نان خشک و کشک و مویز و انجیر بود. مویز و انجیر را در ایلراه از منطقه بازفت و شیمبار و کتک می خرید. به غذاهای پرچرب و امروزی علاقه ای نداشت. هر وقت به دیدنم می آمد، از غذاهایم نمی خورد؛ حتی از تغذیه مدرسه هم که به او تعارف میکردم ، نمی گرفت و نمی خورد. می گفت اینها مال این بچه هاست من نمی خورم. به او گفتم اداره برای من هم سهمیه ای هم در نظر گرفته و من از سهم خودم میدهم! می گرفت ولی به مقدار کم؛ خیلی قانع بود. بیسکویت را که نگاه هم نمی کرد چه رسد به خوردن! اما پسته و مغز بادام را دوست داشت، پسته را که می خورد و می گفت این مزه ی کلخنگ می دهد. تشخیصش  درست بود زیرا بن و کلخنگ از خانواده پسته هستند.

   دندانهای منصور سالم مانده بود و مغز ها را به اسانی خرد می کرد و می خورد. از من قول گرفته بود که هر وقت به دیدنم می آید چیزی به او تعارف نکنم یا حداقل کمتر به او تعارف بکنم یا چیزی به او بدهم. می گفت اینها به من نمی سازد، ناراحت می شوم، ورسوز(ترش کردن) می کنم. چای را رد نمی کرد و  می نوشید البته با قند زیاد. چای دبش می می نوشید، پررنگ، داغ و لب سوزدوست داشت.

    منصور کم به سراغم می آمد و می خواست که مزاحم کار و تدریسم نشود. بیشتر روزهای تعطیل مسیر رمه اش را در کوه گریوه  از پسرانش می پرسیدم و به سراغش می رفتم. با هم دوست شده بودیم و همدیگر را هم دوست داشتیم.

   او به من اعتماد می کرد و حرف دلش را می زد و از دوستان نامرئی اش برایم می گفت و من هم سراپا گوش می شدم. گاهی هم ترس  در وجودم مستولی می شد.  گهگاه هم می گفتم منصور جنی وجود ندارد تو از چه می گویی؟ اگر هم وجود داشته باشد تنها نباید به سراغ تو بیاید؟ چرا من و دیگران آنها را نمی بینیم؟. میخواستم او را به حرف بیاورم.

    برای کمتر کسی از دوست جنش و دیگر اجنه حرفی بمیان می آورد. منصوراز حرفهای من ناراحت می شد و می گفت اگر دوستت نداشتم مثل آن زن دیوانه و روانی ات می کردم، افسوس می خورد که نمی تواند بر خلاف دوستی  کاری بکند و از من می خواست که ادامه ندهم و او را خشمگین نکنم که ناخواسته کاری بکند. این کار من بیشتر برای شوخی کردن با او بود و اینکه او را وادار کنم بیشتر حرف بزند و از جن ها برایم بگوید. و واقعا هم وادار می شد و می گفت: این اتفاق کی و کجا و با چه کسانی اتفاق افتاد و چه شد و از فلانی و دیگر ان بپرس و ...

       چین و چروک صورتش زیبا و دوست داشتنی بود و حکایت از گذشته داشت و از کوچ و ایل راه از زحمت و سختی معاش،از برف و باران، از نیش سرمای برف کینو و زرد کوه وازشدت گرمای آفتاب سوزان دشت خوزستان روایت می کرد. هیچگاه از خاطرم نمی رود.

     منصور از دوستی با اجنه و اتفاقاتی که افتاده بود برایم گفت. با آب و تاب برایم تعریف کرد. از جنی کردن زنی که اذیتش می کرد و منکر دوستی او با از ما بهتران بود و او مجبور به جنی و دیوانه کردنش شده بود، گفت. از عقرب زدگی خودش ودرمان شدنش به وسیله اجنه برایم تعریف کرد. از خبر آوردن اجنه درزمان مرگ شکرخدا که در فاصله ای دور تراز منصور و دیگران بود، حرف زد که او از مرگش به وسیله جن رابط و دوستش با خبر شده بود، از سربازی رفتن قباد، پسر بزرگش گفت و دلواپسی مادر قباد و شیون و زاری اودر فراق فرزند و نشان دادن جن دوستش قباد را در حال خوردن هندوانه و در کنار حوض آب در پادگانی در جهرم بود، و تأیید قباد بر گفته های پدر.

منصور در باره زنی که او را دروغ گو خطاب کرده بود، چنین گفت: روزی زنی از فامیل من را دروغگو خطاب کرد و باعث آزارم شد. هر چه به او گفتم که آزارم ندهد او گوش نکرد. تهدید به جنی و دیوانه کردنش کردم ولی او کنار نیامد و گفت اگر می توانی دیوانه ام کن!

من هم به طرف تپه ی بالای مال رفتم و دوستم را فراخواندم و از او خواستم تا موقتی او را دچار حالت جنی و دیوانگی کند و وقتی به طرف مال می آمدم دیدم زن دچار تشنج و داد و فریاد است و فهمیدم که دوستم کار خودش را کرده است مردم دورم جمع شدند و التماسم کردند که زن را ببخشم و من به آنها اظمینان دادم که تا فردا خوب می شود فقط خواستم که دوستی و قدرتم را نشانش بدهم تا او و شما دیگر اذیتم نکیند...

ضمن این که تحت تأثیر حرف های منصور قرار گرفته بودم و شک و تردید از یک سوی و ترس از سوی دیگر وجودم را گرفته بود، خودم را جمع و جور کردم و خواستم منصور از درونم باخبر هم نشود، گفتم: منصور راست اگوی؟

منصور خشمگین شد و گفت: حسین ایر ...

 

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم