پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

بهیگ بخت

          

     

کُه و مازه، همه بی دار منده
همه جا بی گل و گلزار منده

سر اسپید زرده، وُر بلندی
بهیگ بخت تی ره یار منده

ز دشت لاله تا گود چغاخور
یه صحرایی ز برد و هار منده

ز کوه آسماری تا به لالی
چهِ بی نفت و هُشک و غار منده

به جا توفون کارون، رود زنده
گلالی پر زچال مار منده

ز ایذه تا شط شیمبار و بازفت
همس دنگ و کلوم پار منده

ز ضرب شست یارم، بخت بیدار
یه زهم کهنه ور قاجار منده

ز مشروطه، ز فتح شهر تهرون
قلم وُر دست دشمن خوار منده

به جا سردار اسعد، شیر دورون
که تهنا نوم او ستار منده

تفنگ صد درم خرج علیداد
به جاس، چو خلکی ور دار منده

ز تاراز بلندم، تا کُهِ رنگ
سروو مردن کهسار منده

به جا اسب یراق پوش هزاری
یه بور بی جُل و اوسار منده

به جا کل زیدنه دُرگل منه کُه
چر و چرنیدن و هیجار منده 

به جا آواز شوخی، ساز میلس
نوار کیچه و بازار منده

به جا بیت اوُل خان، آعلیمرد
به ساز میشکالون عار منده

به جا پژمان و داراو و کرونی
شعار خونی چی تهنا زار منده

از کتاب: «گزیده شعر بختیاری»

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

غزلی از استاد حسین یغمایی دوست و استاد بزرگوارم

                              گفتگوی عاشق و معشوق

 

بی وصل توام سود - زیان شد، شده باشد   

                                    از دیده من اشک روان شد، شده باشد

در حسرت دیدار تو ای شمع شب افروز

                               بین ! قامت من همچو کمان شد، شده باشد

آن زلف قشنگی که به حسن تو بیفزود    

                                   دل در خم آن زلف نهان شد، شده باشد

رفتی و زنا دیدن آن چهره زیبات   

                                  عاشق شده حیران،نگران شد، شده باشد

نالم به شب وروز مدام از غم هجرت

                                  خواهان تو رسوای جهان شد، شده باشد

خون گشت دل از غصه و اندوه فراوان

                                چون میل تو این بود همان شد ، شده باشد 

یغمایی دلداده ز بس منتظرت ماند     

                            صبر از کف او رفت زجان شد، شده باشد           

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

عشق دیدار

                           عشق دیدار

 

چهره بنما دلبرا دوری ز دیدارم مکن

                 ره نما ، رخصت عطا ،سر گشته وزارم مکن

 

رخ نما تا بر دو بال رخ نشینم سرفراز

                       سوی تو بر آن بلندا زین نگونسارم مکن

 

هم چو مجنون در پی تو دشتها طی کرده ام

                     در پی این کاروان خفته به شن زارم مکن

 

گر گنه کارم وگر می خواره و باده پرست

                        بر در خانه شدم بیرون ز در بارم مکن

 

تا رسم در میکده، مینای می سازم ز جان

                    من همان دردی کشم مشتی ز خروارم مکن

 

عشق کی ورزم به کس، جزبرتوای معشوق من

                     زین نمط رسوا شدم از جمله بد کارم مکن

 

تا رسم ، در ره ستیزم با همه اصنام و بت

                       من به دنبال ظفر بی خانه  افشارم  مکن

 

رنجها بردم بسی تا بر سر کویت شدم

                   هم چو فرهادم مران حیران به کهسارم مکن

 

عاشقانه آمدم سویت ، رها از دلبران

                           گوشه چشمی نمایم شهره بازارم مکن

 

چون شبان موسیا جویم ترا ازمردمم

                       از لب عشقم به گفتم شک ز پندارم مکن

 

چونکه( تنها) راه خود را در خط عشقت کشید

                    هم ز تو خواهد که جانا با خسان یارم مکن

 

                                

 

 

 

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

آشنایی با یک آشنا

 امروز روز خوبی برایم بود .  خیلی خوشحالم که  امروز دوست خوبم آقای حجت دایی دوستی را به من معرفی کرد که دوستم بود . بنده را با شخص محترمی آشنا کرد که با اایشان آشنا بودم . او را تا به حال ندیده بودم ، با او سخنی تا به حال نگفته بودم و تا کنون در محضرشان نه نشستی داشتم و نه تلمذی . اما با من آشنا بود . من هم او را شناختم .  او با من دوست بود و دوست شد . به من افتخار داد .او از دل من حرف می زند . از همه چیز و همه جا می گوید . یعنی همه چیز می دانست و می داند . او سر شار از احساس و عواطف انسانی است . او قریبی آشناست . اما اکنون آشنایی است آشنا. ایشان جناب آقای یغمایی یکی از شاعران برجسته خطه خور و بیابانک و از سلاله پاک یغمای بزرک است . ایشان یکی از افسران بازنشسته ارتش هستند که فعلا به قول مسئولان محترم به افتخار بازنشستگی نائل آمده اند . احساس لطیف شاعری با دیسیپلین خشک نظامی چه زیبا با هم ایاق شده  و در کنار هم - باغچه ای ازگلهای خوش عطر شعر را آبیاری نموده و گلشن  ادب را  با گلهای زیبای آن آراسته اند . امروز از محضرشان استفاده کردم . امیدوارم اجازه دهند تا از اشعارشان در این وبلاگ جهت استفاده علاقه مندان استفاده نمایم  .  ایشان اهل خور و بیابانک هستند اما فعلا در شهر شعر و ادب ، شیراز  سکونت دارند .

برای این ادیب گرانقدر آرزوی سلامتی و بهروزی را دارم .

بامید دیدار دو باره  از وجود نازنین و اشعار پر بارشان .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی که می خواستم معلم شوم

                     وقتی که می خواستم معلم شوم

به حرفه معلمی عشق می ورزیدم. عاشق یاد گرفتن و یاد دادن بودم . برای من، معلم فرشته ای بود که از آسمان بر زمین نازل شده است . معلم هایم را دوست داشتم . چه آنهایی که با من مهربان بودند و چه آنهایی که چوب مهرشان بر دستم خورده بود ویا سیلی هشدارشان بر گوشم . معلم را باید دوست داشت و من یاد گرفته بودم که معلمم را باید دوست داشته باشم . شاید از شماتت پدرم دلخور می شدم اما هیچ گاه از سختگیری های معلمانم ذره ای به دلم ناراحتی و دلشکستگی راه ندادم . نمی دانم چرا !

کلاس اول دبستان بودم . یک روز صبح  به همراه برادرم که از من بزرگتر بود ، دیر به مدرسه رسیده بودیم . نیم ساعت تاخیر داشتیم . مثل اینکه همین الان است نه دیروز ! همیشه در ذهنم هست . هیچ وقت یادم نمی رود . ناظم مدرسه به من و برادرم و چند نفر دیگر که مثل ما دیر رسیده بودند گفت : بروید دستهایتان را بشویید . من با اشتیاق و خوشحالی  و دوان دوان به طرف شیر آب  رفتم . بقیه آرام و آهسته می آمدند . پیش خودم گفتم اینها  چرا برای دست شستن با اکراه  و کند  می آیند ؟  ناظم که به آنها حرف بدی نزده است ؟چرا به حرف ناظم گوش نمی دهند ؟ به هر حال زودتر از همه شروع به شستن دستهایم کردم . اما می دیدم که دستهایم تمیز است .  چرا ناظم بدون اینکه به دستهایم نگاه کند گفت که دستهایم را بشویم ؟ من محکم و مرتب دستهایم به هم می مالیدم و سعی میکردم دستم پاکیزه نشان بدهد . آخر دستهایم را تمیز نگه داشته بودم میخواستم تمیز تر شود .  بقیه بچه ها دستها را فقط زیر آب گرفته  و خیس کردند . مضطرب و نگران کناری ایستاده بودند . من مشغول شستن بودم که برادرم مرا به طرف خودش کشید و گفت چکار میکنی بسه ! به راه افتادیم . من پیشاپیش و بقیه پشت سر من به طرف ناظم رفتیم . فاصله من از آنها بیشتر بود . خوشحال بودم که من زودتر از بقیه به آقای ناظم می رسم و دستهایم را به او نشان می دهم . من اولین نفری بودم که به نزد آقای  ناظم رسیدم .  ناظم به چشمهایم زل زد .خط کش بلند ش ،زیر دستم قرار گرفت و دست آویزانم را به طرف بالا آورد . تازه فهمیدم که دست شستن برای چه بود ! برای تمیزی و پاکیزگی صورتم نبود ، که برای تزکیه سیرتم بود! آقای ناظم با دست دیگرش نوک انگشتانم  را گرفت . انگشتان کوچک و باریک بچگانه من در دست زمخت و بزرگ آقای ناظم گم شده بود . مثل این بود که کسی  بخواهد تکه گوشت کوچکی را با کارد تیزی ببرد و باید حواسش را جمع کند تا دست خودش را نبرد و آقای ناظم هم حواسش را جمع کرده بود ! نوک انگشتان مرا گرفت  تا خط کش به دستش نخورد .  با اولین ضربه خط کش ، دهانم فضای صورتم را گرفت و فریادم فضای مدرسه را. نه من فکر چنین بر خورد و کتک  را داشتم و نه ناظم انتظارچنین فریاد و فغانی را از حلقوم یک بچه . با ضربه دوم از ادامه ضربات منصرف شد . مظمئنم که ضربه دوم از دستش در رفت . عکس العمل و انصرافش دیر به مغزش خطور کرده بود . در چهره اش خواندم که از این عمل پشیمان است . اما او ناظم بود و نمی توانست احساسی باشد ! باید به وظیفه خود که همانا نظم و ترتیب است  عمل نماید ! دستهای زخم خورده ام در غفلت و خوش باوری ، زیر بغل هایم پنهان شده بود . آب خیسشان کرده بود و سرمای خشک زمستان خوزستان کرخشان . هم چسبید و هم به درد آورد . ناظم ما کشف کرده بود که به دست خیس هم خوب ضربه وارد می کند و هم خوب به درد می آورد . دردش یادم نیست اما چسبش (زخمش )همیشه با من همراه است .  هیچ وقت یادم نمی رود ! در ذهنم  به خوبی ذخیره شده است . تا کنون هیچ ویروسی هم به آن لطمه ای وارد نکرده است . با همه این احوال از ناظم می ترسیدم اما دوستش داشتم . هنوز چهره پشیمانش را به خاطر دارم . همیشه با نگاهش از من عذر خواهی می کرد اما هیجگاه به زبان نیامد و هیچ نگفت ! آرزو به دل ماندم که با من حرف بزند اما نگفت ! نمیدانم خجالت می کشید که  بگوید یا نمی خواست غرور حرفه ای خودش را بشکند!  نمیدانم چرا !

           این صحنه و صحنه های دیگر که در کلاس و مدرسه اتفاق می افتاد ، ذهنم را به خود مشغول میکرد و صحنه های نمایشی مرا شکل می داد . علاقه مند شده بودم  که درآینده معلم شوم .همیشه در تنهایی و خلوت خودم ، مثل خیلی ازبچه ها ی هم سن و سال خودم ، معلم بازی میکردم . یا با دوستانم و یا به تنهایی ؟ بیشتر دوست داشتم به تنهایی ایفای نقش کنم . اینطوری بیشتر به دلم می چسبید .  نمایشی تک نفره اجرا میکردم . گاهی  معلم می شدم و گاهی  محصل . گاه با ژستی خاص و  آب و تاب به تدریس مشغول می شدم و در جو معلمی گرفتار ولحظه ای بعد دانش آموزی خموش و نیوشنده و سر براه ، که آرام و بی صدا چشم به دهان معلم خیالی خود  دوخته و مبهوت و مجذوب آنهمه علم و دانش  قرار گرفته و فرا می گرفتم . گاه تشویق می کردم  وآفرین می گفتم و دمی خوشحال و مسرور از تشویق ، دستهایم را بهم گره میزدم وسر به زیر، شرم و شادی را در می آمیختم .  زمانی هم عصبانی و بر افروخته می شدم و داد و فغانم را به آسمان بلند میکردم که چرا درست را نخواندی ؟ چرا حفظ نکردی ؟! چرا های دیگر...

         درهمان حالت ، استنطاق و تهدید میکردم ، جریمه های سنگین میدادم ، با چوب بر گرده میز خیالی میزدم و نسق می گرفتم . سکوت را در کلاس حکمفرما میکردم تا ( جیکی) از کسی در نیاید! سریع در نقش و دیالوگ  مقابل قرار میگرفتم . دستها زیر بغل ، چشمهای اشک آلود ، سر به سکون و کرنش به  زیر افتاده و بدون کوچکترین حرکتی  ایفای نقش میکردم . صدای ضربان قلبم را در تمام وجودم می شنیدم نه در گوشهایم !  و لحظه ای بعد چوبی در دست به نقطه ای اشاره می کردم : تو بیا . دستت را بالا بیار ! و با ضربه های محکم به گرده هوا ضربه میزدم . یک ، دو ، سه . . .

             فوری جا عوض میکردم و فریادم را به آسمان بلند میکردم و از درد به خود می پیچیدم . هر بار دستی را که بالا آورده بودم به شدت ضربه وارده به طرف پایین می بردم .  آلتماسم آمیخته با گریه فضا را پر می کرد . آقا نزن . آقا دیگه ... آقا ...  در اینجا کار نمایش به جای حساس خود میرسید و سرعت می گرفت . تند تند جا عوض میکردم و دیالوگ و لحن هم عوض می شد . ادامه می یافت تا صدای ناجی و جان بخش زنگ بر میخاست و فرار هم جزئی ازپایان نمایش بود که می بایست به نحو احسن انجام گیرد . در حال دویدن خسته از اجرا ی نمایش، اما خوشحال  و مسروراز نقش آفرینی و هنر آفرینی پهن زمین میشدم و رو به آسمان آبی در خلوت خود و به همراه مرور آنچه انجام داده بودم  گشت میزدم . مرور میکردم و ضعف و قوت هارا به گوشه ای از ذهنم می بردم  و یادداشت میکردم تا در اجرای بعد ، ضعف ها را قوت بخشم و قوت هارا قوی تر و بهتر به مرحله اجرا در آورم . باید معلم بشوم  باید  ...

           این نمایشنامه را معلمم  برایم ننوشته بود  او به من آموخت. آقای معلم سر کلاس بدون اینکه  به من یا به بقیه بگوید: بچه ها یاد داشت کنید ، من به ذهنم برده و حفظ کرده بودم و در گوشه دنجی از ذهنم جای داده بودم . آنها را در تاریکی های خلوت ذهنم قرار داده بودم . اما هر وقت به سراغشان می رفتم تازه و آماده در اختیارم قرار می گرفتند . هیچ کس حتی آقای معلم از وجود این برداشت ها با خبر نبود  ونوشته ها یش  در دسترس نبود و آنها را هم نمی دیدند . یعنی قابل رویت نبود تا کسی آنها را ببیند . بهترین جا برای تقلب ذهن انسان است . مغز انسان که قدرت حافظه اش چندین برابر کامپیوتر های عظیم جهان است ، بهترین مکان برای چیدمان تقلب ها و اسرار نهفته است . نمیدانم چرا بچه ها در زمان تحصیل تقلب را روی کاغذ و یا دستشان می نوشتند ؟! چرا به ذهنشام نسپردند تا هر وقت میخواستند از آن تقلب استفاده کنند ؟ هیچ کس نمی فهمید و برایشان صورت جلسه تقلب و تخلف هم نمی نوشت ! کنترل کنندگان و بازرسان هم اگر همه جای بدنشان را جستجو میکردند موفق به یافتن تقلب ها نمی شدند . نمیدانم چرا اینکار را نکردند و رفتند سراغ تقلب بر روی کاغذ و دست ....!

             هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی برسد که معلم شوم و آرزویم محقق شود . بالاخره شد ومن معلم شدم . و . . .

 ادامه دارد . . .

 

 

 

 

.

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

پرک ( pork)

                                        بنام خدا

                                         پرک

                            (pork)

       پرک نام منطقه ای است که در حدود 20 کیلومتری شهر چلگرد مرکز شهرستان کوهرنگ بختیاری قرار دارد . علت این نامگذاری  بر این منطقه ،وجود دو چشمه  پر آب ، زیبا و معدنی در این دیار است . این دو چشمه زیبا و جوشان ، به چشمه ساران پرک معروفند . همجواری منطقه پرک با منطقه تنگ گزی و مالکیت مردمان این دو محل بر زمینهای آن باعث گردیده است تا منطقه ، پرک تنگ گزی نامیده و مشهور گردد . تقریبا نیمه شرقی منطقه، زمینهای تنگ گزی و نیمه غربی آن ،زمینهای پرک قرار دارد.  تقریبا درجنوب غربی منطقه پرک تنگ گزی در کوهپایه کوه گل رنگ (gel rang)  و در جوار روستای سرداب که در حال حاضر سکنه ای ندارد ، دو چشمه زلال و جوشان، با آبی سرد و گوارا و معدنی از دل خاک می جوشد . رقص شن های رقصان از تپش قلب تپنده چشمه سار پرک وجست و خیز آبزیان در آن زیبا و دیدنی است .

دشت سر سبزسیراب شده از چشمه سار پرک در پایین دست آن جلوه گاهی است تماشایی ازظهور قدرت خداوندی در این منطقه .  رویش گیاهان ، سبزه زاران ومزارع با آب سرد و گوارا ، به برکت وجود چشمه ساران پرک ، بدون دغدغه تشنگی و بی آبی ، همیشه سرسبز و زنده ، جان و صفایی تازه به کوهساران و دشت این قسمت از سرزمین بختیاری می بخشد . حدود 500 متر بالاتر از دو چشمه پرک چشمه فصلی و موقتی وجود دارد به نام بهار آب . این چشمه با توجه به نامگذاریش تنها در فصل بهار آب دهی و جوشش دارد .

        این منظره چشم نواز چشمه پرک ، انسان را ساعت ها محو تماشای جوشش و تپش زندگی بخش خود می کند ، روح و جسم و جان را جلا می دهد و به آن سر خوشی  شادابی و طراوت می بخشد  .هم چون هم رگه و همزادش چشمه دیمه ، جان بخش و روح افزاست . انسان از نوشیدنش سیراب نمی شود و از دیدنش هر گز دل نمی کند . چشمه ساران پرک را باید دید و چشید .باید از نزدیک با چشم و دل آن را احساس کرد . آنانکه چشمه زیبای دیمه را دیده اند  اگر به دیدارچشمه پرک  بروند دوقلو های همزادش را نیز بدون کم و کاستی از هر حیث خواهند دید .در واقع دیمه ای دیگر را در جایی دیگر ، به فاصله حدود دو یا سه کیلومتر هوایی و حدود 10 کیلومتر زمینی را در جهت شرق دیمه و مانند دیمه ، مشاهده خواهند کرد .

        تحقیقا و حقیقتا بایستی چشمه ساران پرک و دیمه را سر چشمه اصلی ، واقعی ، قدیمی و طبیعی زاینده رود دانست و باور کرد . قبل از حفر و ایجاد تونلهای شماره یک و دو کوهرنگ ، فقط دو چشمه دیمه و پرک تامین کننده اصلی و دائمی آب زاینده رود بودند . بقیه چشمه ها و رودها فصلی بوده و  پس از مدت چند ماه جوشش و جریان و تقریبا فقط  در فصل بهار جاری و دارای آب بودند وبعد از آن می خشکیدند. بیشتر این رود ها ، جویبارها و چشمه ها ی فصلی  و موقتی حاصل برفاب های کوههایی است که پس از ذوب شدن ، می خشکند . برخی نیز با توجه به کندی جریان و مقدار کم آب ، تنها کفاف مصرف آبیاری زمینهای کشاورزی وآبشخوردامها ومصارف مختلف مردم را می دهد و جریان آن متوقف شده  و رشته اتصال آنها به زاینده رود در بیشتر فصول سال قطع می شود . چشمه ساران دیمه ، پرک ، چلگرد ، زرآب ، میان رودان ، آب به کاسه، گل کوشکک و دهنو، نعل اشکنان و گزی ، ثابت کردند که مایه حیات اند و به وجود آورنده رود زنده . زنده رود حیات بخش ، زندگی و شادابی ، طراوت و سر سبزی را از کوهساران و سر زمین بختیاری تا پهن دشت اصفهان و گاوخونی تا دل تشنه کویر و ازبلندای سرزمین بارش برف و باران تا دیار وزش باد و باد گیر ها ، به ارمغان می برد .   

        نام و محل جوشش و جریان این رودها ، جویبارها و  چشمه هایی که بالاتر از چشمه ساران دیمه و پرک قرار دارند( صرف نظراز تونل های اول و دوم که بعدا حفر و ایجاد گردیدند) و به صورت فصلی و موقت به زاینده می ریزند به شرح زیر می باشند :

1- رود میان رودان که از منطقه نیاکان جاری بوده و در محل میان رودان به زاینده رود می پیوندد.

2- چشمه چلگرد :آب این چشمه کاملا مورد استفاده محلی و منطقه ای می گیرد .

3- چشمه نمک : آب این چشمه به علت نمک گیری از آن به جز فصل بهار ، آب آن به زاینده رود نمی رسد .

4- زرآب : این چشمه که از دشت زری (زرعی) نشات می گیرد پس از سپری شدن فصل بهار می خشکد .

5-  جویبار گل کوشکک و دهنو : آب این جویبار نیز مصرف آبیاری زمینهای زراعی ، دامی و انسانی مناطق گل کوشکک و دهنو  می شود .

6- جویبار آب به کاسه : این جویبار می شود گفت که تمام سال ، به جز فصل بهار با مقدار کمی جریان ، به زاینده رود وصل است اما در مقایسه با چشمه ساران دیمه و پرک ناچیز است . 

 

وجه تسمیه پرک :

در مورد چگونگی و علت نامگذاری این چشمه ها اسناد معتبر و موثقی وجود نداشته واطلاع دقیقی نیز در دست نیست . اما بنا به گفته بعضی بزرگان طایفه پبدنی ، پرک را مخفف پارک میدانند . بزرگان طایفه دلیل نطریه خود را وجود چشمه های زیبا و محل آرام و با صفای و مرغزار ها و چمنزاران وسیع و سرسبز می دانند که محلی مناسب برای تفریح و گردشگاهی مفرح و زیبا برای ساکنین منطقه بوده است . همچنین به روستای کیکاووس در تنگه و مدخل ورودی شرقی منطقه پرک تنگ گزی اشاره دارند و مدعی هستند که مرکز حکمرانی و یا استراحتگاه ییلاقی کیکاووس شاه  پادشاه عهد باستان ، در این منطقه و محل بوده است . و متذکر می شوند که این محل تفرجگاه و استراحتگاه پادشاه و همراهانش بوده و آن را پارک ( گردشگاه) می نامیدند . این نظریه با توجه به ریشه بیگانه کلمه پارک و عدم وجود چنین کلمه ای در زبان فارسی و گویش بختیاری ، بعید و غیر قابل پذیرش به نظر می رسد . در صورتی این نظریه قابل قبول و پذیرش و منطقی خواهد بود که نامگذاری این محل در سده اخیر صورت گرفته باشد وقدمت  نامگذاری پارک ( پرک) کمتر از صد سال باشد . این زمان مصادف با ورود انگیسی ها و استخراج نفت در منطقه گرمسیری بختیاری است . در این صورت با توجه به اشتغال مردم بختیاری در شرکت نفت و همکاری و هم صحبتی ایشان با انگلیسی زبانان منطقی  به نظر خواهد رسید که این کلمه را از آنان گرفته و به این منطقه نامگذاری کرده اند .

      در هر حال و با هر نام و نشان ، پرک زیباست و دیدنی .  آب پرک سرد و خوشگوار و زلال تماشایی است . حال نامش پارک باشد و یا پرک . چشمه ساران پرک جان بخش و روح افزا زندگی سازاست. زاینده رود که زندگی را  به همه جانداران ارزانی می دارد ، زاده او و همزادان اوست . پرک با وجود زندگی بخشش ،جزئی از سرزمین طایفه پبدنی است . 

  (  پرک از مجموعه  نوشته های تاریخچه طایفه پبدنی است که متعاقبا به آن اضافه خواهد شد . جهت مطالعه فامیل طایفه پبدنی ودوستان  در اینجا آمده است تا مورد نقد و بررسی کامل قرار گیرد و اصلاح و تکمیل شود . از همه عزیزان تقاضای مساعدت و همفکری را دارم .  ) 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

به مناسبت سالگرد مشروطه ایران و رهبران آن

تبریک و تهنیت به  ملت بزرگ ایران و سر فرازان قوم بختیاری به مناسبت فرارسیدن سالگرد انقلاب مشروطه و یادی از بزرگ رهبر این نهضت عظیم ، سردار اسعد بختیاری  و یارانش  جانبازش  که در راه پیشرفت و آزادی و آزادگی  و در راه میهن و هم وطن جان باختند . و شرم بر آنانکه از حقیقت گویی دم فرو می بندند و زبان و قلم را به خواری و ذلت در بازار مکاره به بهای  فریب و ریا می فروشند و با طعم عرق شرم و پشیمانی نوش جان می کنند . سخن سردار اسعد و یارانش :

منم حامی شرع و مشروطه خواه – منم سیلی پند بر گوش شاه

و شاعر در وصف سرداران بختیاری می گوید :

سردارز ری آمده صمصام بگیرد- مامور ز شه گشته که ضرغا م بگیرد

ما داس ندیدیم که صمصام    ببرد -     روبه  نشنیدیم که ضرغام بگیرد

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

شو مه

          

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

هیجار از همتباران طایفه پبدنی

از برادران و خواهران عزیز و بزرگوار پبدنی در ارائه هر چه بهتر و منطقی تر اسناد و مطالب  تاریخچه طایفه پبدنی کمک می طلبم . مستند  و موثق بودن به پر باری و ارزشمندی نوشته کمک شایانی خواهد کرد . زحمت دراین راه ارزش دارد . نوشته و اسناد به نام افراد در کتاب ثبت خواهد شد . با سپاس

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم